تبليغاتX
دنیای درون
 

کاش همون اولین بار برای همیشه رفته بودم من اهل زمین نیستم ،آه ای خدا من اهل زمین نیستم چرا مرا رهایی نمی بخشی ؟!...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:51  به قلم لعیا افخمی  | 

توی این دوره زمونه فقط برای همه این  مهمه که چطور از روی هم عبور کنن و به هدفشون برسن اون چیزی که فراموش شده جوان مردی هاست کاش فردین نمیمرد و قیصر تبدیل به اسطوره نمیشد !
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:52  به قلم لعیا افخمی  | 

 

یک سوال شاید عجیب ولی جواب بدید :

شما زندگی رو از کی شروع کردید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:19  به قلم لعیا افخمی  | 

 

من دراین داستان در واقع شخصیت دختری ۲۲ ساله را بازگو میکنم که به علت داشتن زمینه اختلالات روانی و محرک شدن آن اتفاق نه زیاد ساده و توام با استرس غرق شدن و مردن ( افتادنش در استخر به علت درگیری با سیاوش ۷ ساله) او را در مسیری قرار می دهد که اکنون با اینکه ۲۲ سال سن دارد همچنان هراس آن غرق شدن در وجودش به نوعی کابوس تبدیل گشته که او را برای رهایی از این کابوس وادار به ساختاری دگر از این حادثه در ذهنش میکند ابتدا به انگیزه فرار از کابوس قبلی اش ولی بعد همان ساختار به علت اینکه شخص جایگزین او بابک خلق شده از خود اوست و تمام ویژگی هایی که او برای یک مرد ایده آل در ذهن دارد را بر او غالب می کند (البته در دنیای خیالات و توهماتی که نشانه ی همان بیماری اوست) خود به خود با طرح یک داستان جدید دیگر که او پسر خاله شود و او را از سیاوش پسر بچه ای که در کودکی او را به مرگ نزدیک کرد و در ذهن هم به گونه ای او را مجبور به همزیستی کرد که در واقع این هم نوعی مرگ برای رها( شخصیت دختر داستانم ) محسوب میشود، و با او بزرگ شده و حال گونه اجبار برای با او بودن مسائل مادی است که گمان نمیکنم این مسئله به گفته كسرا عزيز بي وجود باشه در جامعه اي كه حرف اول را پول مي زند دوست داشتن هاي آدمهايش هم پولكي خواهد بود انگشت شماران را ول كنيد به عمومييت فكر كنيد آنگاه شما هم تنها داستانهاي خلق شده ذهنتان مردن وپولدوست بودن و به طور كل سياهي ها مي شود از توضيح دور نشويم او بابك را در ذهنش ناجي و سياوش را ديوي ميكند به خاطر همان (حادثه بچگي ) ولي در اين داستان هم بابك غرق مي شود و ميميرد آن هم بوسيله سياوش و اين نشاندهنده ماندن سياوش حتي بعد از وصول پول توسط بابك تا جايي كه بابك را به قتل ، گرچه غير عمد مي رساند حال برگرديم سر رها او از نظر رواني انقدر داراي تشويش است كه حتي ساختار داستانهايش بر او غلبه كرده و به جاي رها شدن از كابوس بچگي اش كابوسي جديد به دنياي خيالي اش اضافه كرده  و به عبارتي مازوخيسم بودنش آشكارتر از قبل بر وي غلبه ميكند زيرا حال چندين شخصيت ديگر در داستانهاي خود به اسم بهاره خاله و شوهر خاله و در نهايت الكس وارد كرده كه همگي او را براي مرگ بابك با انگشت نشان مي دهند پس پدر و مادرش او را به بيمارستان رواني منتقل و دكتر معالجش با مطالعه در مورد او متوجه اين اسامي شده و جريان آنها را از مادرش كه گاهي پاي حرفها و داستانهاي رها مي نشسته ميپرسد واين مسئله را به او گوشزد ميكند كه با نگفتن كوچكترين مسئله اي ،وضعيت رها بدتر خواهد شد و ما از زبان مادر رها ماجراي اصلي را ميشنويم يعني همان قضيه بچگي او با سياوش پسر همسايه كه اكنون به چنين غول داستاني در ذهن رها تبديل شده ، با شنيدن اين حقيقت از پشت درب اتاق توسط رهاي پاگوش ايستاده اودچارآشفتگي  و تشويش شده وضربه اي مي شود كه پزشك معالجش از آن واهمه داشت يكمرتبه شنيده شدن اين مسئله بدون آمادگي قبلي توسط رها تبعات بدي را در پيش داشت ، تهاجمات اي از واقعيت ها در ذهنش و دنياي حقيقي كه حال ميبيند او را مابين دو دنياي حقيقي و مجازي  در كشمكش با خود قرار مي دهد وموجب به نتيجه رسيدن تصميم خود كشي اشدر انتهاي داستان مي شود و شايد هم اين راي دادگاه مجازي اي است براي او كه خود را در كشته شدن بابك خيالي اش مقصر مي داند و اين فرمان قبل از اينكه او دوباره به دنياي حقيقي وارد شود اجرا مي شود آن هم توسط خودش...

اميدوارم حالا داستان منو متوجه شده باشيد از گذاشتن نظرهاتون فراموش نكنيد ...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:59  به قلم لعیا افخمی  | 

 

بعد از 17 سال ديدمش واي خدای من چقدر بزرگ شده خيلي دوست دارم بدونم هنوزم سر حرف همون چند سال پيش كه البته 9 سال بيشتر نداشت هست يا نه ؟  البته آدمي كه خارج رفته باشه و هزاران دختر رنگارنگ دوربرش طنازي كنن چه به يه دختر ايروني كه در ضمن يه نامزد گير و زمخت دردسرزا هم داره كاش خاله و شوهرش هم ميامدن خيلي دلم براشون تنگ شده اوه داره مياد سمت من با لبخندهاي موذيانه اي كه خاص خودشه . احوال پرسي كرديم اون هنوزم منو ميبينه سرخ مي شه توي حرفهاي تيكه پارش فهميدم هنوزم منو دوست داره حتي اينكه اومده اينجا واسه خاطر من بوده انگاري كه دهنمو قفل كرده بودن نتونستم هيچي از سياوش نامزد عوضي ام بگم جالبه از مامانمم كه پرسيدم اونا هم هيچي نگفتن مثل اينكه تازه فهميدن چه خواهرزاده یی دارن منو كه بدبخت زمينهاي بابام كردن پاي سياوش حالا ياد سعادت من افتادن ولي خودمم انگاري يك اميد تازه تو زندگيم گرفتم بازم ياد بچگي هام بازم ياد روزهاي سرزندگيم ولي اينار خيلي زود با صداي زنگ در فضا پخش شد سياوش بود كه به دعوت مادرم براي ناهار آمده بود و ما همه از ورود غير منتظره پسرخالم اين مسئله رو فراموش كرده بوديم و سهم ناهار اونم كه پسر خالم نوش جان كرده بود هممون حول كرديم حالا بهش چي بگيم با خودش چي فكر ميكنه پسر خاله بابك از حول شدن ما متعجب بود و ما انقدر دور خودمون مي چرخيديم كه مجالي براي سوال كردنش نميموند من به پدرم گفتم از بيرون غذا بگيره و هممون دوباره غذا بخوريم براي اينكه اگر سياوش عصبي بشه كسي جلودارش نيست و با اشاره چشمم به بابك اشاره زدم بابامم كه آدم تيزي بود متوجه قضايا شد و بلافاصله به رستوران سفارش چند پرس قضا رو داد و خدا اون روز به جووني پسر خالم رحم كرد و غذا زودتر از موعد به دستمون رسيد و سياوش هم كه كنجكاو نگاه هاي عاشقانه بابك به من بود خيره شده بود به حركات من و بابك مادرم كه متوجه اين غيض سياوش بود بابك رو به اتاق خودش كشيد و ماجراي ازدواج اجباري منو بهش گفت تا بلكه اين قضيه خاتمه پيدا كنه ولي بابك حس دلسوزيش هم به احساس عاشقيش اضافه شد و بد از بدتر شد خلاصه كه اول خبر آمدن خاله و شوهر خالمو در طي همين چند روز آينده داد و بعد هم قصدش براي آمدن به اينجا رو كه البته اين مورد رو در گوش مادرم گفت و من از دورانديشيش خوشم اومد سياوش كه از حسادت به خاطر صميمت بيش از اندازه من و بابك داشت ميمرد منو مجبور كرد به اتاقم بريم من با نگاهي به بابك و ديدن لبخند به لبش متوجه حمايتش شدم و دلم آروم گرفت رفتيم تو اتاق سياوش خواست دستم رو بگيره كه من دستمو از دستش بيرون كشيدم اون اينبار طاقت نياورد و هر چي تا اون موقع جمع كرده بود رو روی سرم ريخت و دستمو به زور گرفت كه بابك درو باز كرد وقتي از سلامت من مطمئن شد متوجه مشتي شد كه به سمتش آمد و دور چشمش روهاله ای كبود رنگ انداخت بعد از اين ماجرا بابك بدون كوچكترين ترسي به سياوش رو كرد و گفت تمام اون زمين هايي كه بابتش اين دختره معصومو به دامت انداختن چند مي فروشي من خريدارم ؟

سياوش با شنيدن خريدارم اول چشماش گرد شد و بعد به حساب احمقي بابك ادامه داد: تو مال اين حرفا نيستي سرتاپات يك پاپاسی هم نميشه  .  من خيلي عصبي شدم حالا ديگه سياوش به من توهين نكرد كه بخوام كوتاه بيام به احساسم و انتخابم توهين كرد اومدم جلوش قرار گرفتم و تا دهن باز كردم بابك دستش رو روی بينيش گذاشت و به من اجازه نداد حرف بزنم: دختر خاله عزيز در مسائل مردانه دخالت نكن سياوش بيشتر از قبل عصبي شد و دنبال واژه اي ميگشت كه بابك رو هم  ميدون خودش بكنه چون اصولا اون همه چيو در كتك كاري و فردين بازي ميديد و انصافا قلدر خوبي هم بود بنابراين با طمانينه ادامه داد: جالبه پس تو از مردانگي هم چيزي حاليت مي شه و منتظر شروع مبارزه شد ولي بابك با همون خونسردي اوليه دوباره پيشنهاد خريد زمينهاي سياوش رو تكرار كرد و سياوش به خاطر بازاري بودنش  ميخواست كه لااقل قدرت ماليش رو به رخ بابك بكشه چون هيچكس رو از خودش بالاتر نميديد پس ادامه داد : يك ميليارد تومان ! بابك نفس عميقي كشيد و از اتاق بيرون رفت و سياوش به حساب اينكه در اين مبارزه كه براي اولين بار از عادات ضرب و خوردش استفاده نكرده بود پيروزي غرور آميزي نصيبش شده بنابراين به سمت من آمد :ديدي عزيزم تو هيچ شوهري با نفوذتر از من پيدا نميكني پس تا مادامي كه نامزديم كاري نكن كه پشيمونت كنم .

بابك با يك چك برگشت و گفت 500 تاشو الان نوشتم 500 تاشم نوشتم و كندم ميگذارم پيش محضردارهروقت سندارو پس دادي بهت بدم حالا هم از اين خونه برو بيرون و تا لحظه اي كه رسما طلاق رها رو ندادي جايي نبينمت

سياوش از روي حس پولدوستي و قيمت بالايي كه براي مغلوب كردن بابك پرانده بود و اتفاقي هم گرفت اون لحظه رو با افكار بوالهوسي خودش گذروند و ادامه نداد شاید هم از ترس اينكه اين شانس ازش گرفته بشه آزارهاش را به يه وقت ديگه موكول كرد وبه اين فكر كرد كه اينبار موذيانه تر زهرش رو بريزه به هر حال به هر شكلي كه بود رفت و مارو راحت كرد....

 

ادامه را در چند خط پایین تر بخوانید ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:43  به قلم لعیا افخمی  | 

 

خالم و شوهر خالم اومدن و تا منو ديدن آنچنان در آغوششون فشردن كه پدر و مادر خودم تا به حال چنين محبتي به من نكرده بودن از اينكه چنين زندگي جديدي رو شروع ميكردم از خوشحالي بال درآورده بودم بابك لحظه اي از كنارم كنار نميرفت مدام مراقب آمد و رفتم بود تا از جانب سياوش در امان باشم بعد از چند روز به من پيشنهاد داد سراغ يكي از دوستان صميميش بريم كه اونم باهاش به ايران آمده وقتي گفت اسمش بهاره است تو دلم لرزيد خيلي نارحت شدم ولي به روي خودم نياوردم چون كنجكاو بودم ببينم چه شكل و شمايلي داره و واقعا دوسته يا؟ به اين يا آخريش اصلا دوست ند اشتم فكر كنم وقتي به خونه بهاره رسيديم با يه دختر ساده و زيبا كه اتفاقا با ديدن من خيلي خودموني منو در آغوشش گرفت مواجه شدم و از اينكه در موردش كج فهمي كردم نزد وجدانم شرمنده شدم وارد خونش شديم و اون نامزدش الكس رو به من معرفي كرد و بازم منو شرمنده كرد بابك با الكس خيلي جور بود و من يه مقايسه سرسري بين برخورد سياوش با بابك و الكس با بابك كه كردم بازم از فرهنگ اون شرمنده شدم بگذريم به ما خيلي خوش گذشت همگي به همراه هم به شهر بازي رفتيم وامان ازحال و هواي بچگي كه در اين سن و سالم هم بر آدميزاد غالب مي شه اين روزا با بهاره الكس و بابك خيلي به من خوش گذشت همه چيز همون طوري كه خواستيم پيش رفت سياوش هم بعد از طلاق رسمي من 500 باقمانده پولش رو گرفت و رفت امروز قرار شد به يكي از ديدني ترين جاهاي شهرمون بريم يك سد كه تقريبا مثل يك درياچه است ولي از صبح يك نفر با بابك درگيره هر چي هم كه سعي در فهميدن هويتش دارم هيچي به هيچي فقط ميدونم كه قضايا ماليه نكنه سياوش است ولي نه سياوش كه الان 10 روزي ميشه ازش خبري نيست بابك اومد رنگش خيلي پريده است بهم گفت سياوش گفته چكهاش وا خورده حالا بايد چيكار كرد اون داره مياد اينجا ؟

هممون روحيمونو باختيم و تو فكر دست به سركردنش بوديم كه از راه رسيد از ماشين بيرون آمد و نه گذاشت و نه برداشت به جون بابك افتاد اونا كنار سد بودن كه فقط يك آن به خودم اومدم و تو آبهاي اون سد شنا ميكردم و گريه ميكردم سياوش پست فطرت بابك رو تو سد انداخته بود و من موقعي به خودم اومدم که خودم رو انداخته بودم تو آب ولی بی فایده بود وكار از كار گذشته بود آخه اون شنا ياد نداشت ، الكس و بهاره برام كمك آوردن و منو از آب بيرون كشيدن ولي جنازه بابك هم از من دريغ شد و همه چيز تيره و تار شد خاله و شوهر خاله ام هم منو مقصر ميدونستن و از اونجا رفتن و من موندمو خاطره ي چند روز عاشقي كه باز هم نصيبم فراغ شد ولي اينبار هيچ اميدي براي بازگشت او نبود چه شبها كه با كابوس غرق شدن بابك از خواب پريدمو و براي معصوميت عشق پاك نافرجاممون گريستم همه چيز در يك چشم بر هم زدم به انتها رسيد چند ماه گذشت ولي هنوز صداي فرياد بابك و تصوير غرق شدنش در چشمم و گوشم بود پدر و مادرم دگر تحمل پريشانيهاي مرا نداشتند برايم پزشك گرفتند بعد از ماه ها رفتن وآمدن او يكبار از لاي درب اتاق مادرم كه با پزشكم درباره وضعيت جسماني من سخن ميگفت شنيدم كه درمورد بابك ، بهاره ، الكس ، سياوش از مادرم ميپرسد ولي مادرم حرفهايي زد كه من از آن سر در نياوردم  : بابك بهاره و الكس دوستهاي رها بودند دوستهايي كه ما هيچ وقت آنها را نديديم اونا از بچگي با رها بودن ولي زماني موندگار شدن كه اون حادثه رخ داد.

پزشك :حادثه ! كدوم حادثه ؟ خانوم شما حتما ميدونيد كه كوچكترين مسئله اي در درمان من ميتونه موثر باشه تا وضع از اين وخيم تر نشه

مادرم ادامه داد: ما يكبار رها رو در بچگي به شهربازي برديم و در اون شهر بازی يك استخر هم وجود داشت وقتی که من و پدرش مشغول صحبت بوديم رها به سمت اون استخر ميره و يك پسر بچه كه همسايه ديوار به ديوار ما بوده و اسمش هم سياوش بوده اونو اونجا ميبينه و رها رو كه داشته با بابك و الكس و بهاره صحبت ميكرده مسخره ميكنه و ميگه اينجا فقط ما هستيم رها هم با هاش درگير مي شه و سياوش رها رو هول مي ده و دختر طفل معصومم داخل آب ميفته و انقدر دست و پا مي زنه كه به گفته خودش بهاره و الكس ولي در حقيقت از سر و صداش دو نفر متوجهش ميشن و نجاتش ميدن رها از اون لحظه به بعد خودش رو در غرق شدن بابك كه دست به دست او داشته مقصر مي دونه تا به الان كه به اين سن رسيده ...............

 اینا چی دارن میگن ؟ نه ! امكان نداره بابك پسر خاله ي منه و ما با هم ازدواج كرديم چطور مكنه؟!اینجا چرا اینطوری شده اينجا  که خونمون نيست اينجا همه جاش بسته است و چند تا آدم كه گويي خول و چل هستند اطراف منو پر كردن من باعث مرگ بابك شدم لابد اينجا زندانه و منو به اعدام محكوم كردن

ودرست 10 روز بعد رها در حالي كه آويزان از طنابي بود كه خود را محكوم به مرگ بابك ميكرد از بيمارستان رواني به خاك انتقال داده شد و شاید اکنون او دست در دست بابک داشته باشد...............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:42  به قلم لعیا افخمی  | 

دنیا سرابی بیش نیست هرکس به آن دلببندد دیوانه ای بیش نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 4:0  به قلم لعیا افخمی  | 

دلم برای خدا تنگ شده چقدر قراره اینجا تاوان گناه پدرمان آدم را بدهیم ؟!گرچه به این ایمان دارم که آدم را تمامی مردان و هوا را تمامی زنان پیکر دادند ولی ما را به بزرگی روح القدوست ببخش که من بیطابم ..........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 3:23  به قلم لعیا افخمی  | 

 

چه غريبانه گريستم......چه غريبانه فراغ هايم را به دوش كشيدم و در جستجوي خاطره اي دلشاد به انتظار اميد نشستم....كدام اميد؟كدامين خاطره كه بتوان با آن شاد بود شادي آنچه از من دريغ شد همان غم بود كه هم اكنون بر من مستولي گشته........

 

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 3:4  به قلم لعیا افخمی  | 

 

پسر بچه اي در حال نوشتن مشق هايش و حاضر كردن آنهاست ندايي دروني او را صدا مي زند: نياز

او به سمت صدا روانه مي شود دختري به سن و سال خود كه درون حياط با بالا و پايين پريدن هاي از روي شوقش دوباره رو به او مي كند:

نياز اگه درسات تموم شد بيا با من باز ي كن من تا الان صبر كردم درسات تموم بشه مزاحمت نباشم بيا ديگه؟

آنها با هم مشغول بازي مي شوند مادر نياز به سمت حياط آمده و او را گوشزد مي كند تا زيادي با سر و صداهايش مردم را نيازارند  نياز رو به دختر كرده و به او مي گويد:من هنوز اسم تو را نمي دانم

دختر بچه با خجالت مي گويد نياز اسم من نياز است و ناپديد مي شود

چند شب است كه او خواب ندارد و به اسم آن دختر مي انديشد به ناپديد شدن ناگهاني اش بازيهاي مشتركي كه بدون آشنايي از قبل با او تمام آنچه مورد علاقه او بود را شروع مي كردند او كيست كه مرا مي شناسد در حالي كه من تازه فهميدم اسمش چيست  زمان مي گذرد نياز بزرگ شده و فارغ التحصيل رشته پزشكي مي شود و تا آن زمان دیگر خبري از دختر كوچولوي ناپديد شده ندارد او در جشن فارغ التحصيلي اش متوجه دختري مي شود كه از نظر ظاهري كمي به آنچه او در بچگي ديده بود شباهت دارد به فكر ميرود و بالاخره راهي را كه براي نزديك شدن به او در سرش جستجو مي كرد را مي يابد به سمت او مي رود هنوز چند قدمی بر نداشته كه دوستش صدايش مي زند به سمت دوستش بر مي گردد و او را به وقتي بعد حواله مي دهد و دوباره قصد ادمه مسير را دارد كه متوجه صندلي خالي فاقد آن دخترمي شود اين طرف و آن طرف را می نگرد تا در نهایت او را در راستاي پلكاني كه به بيرون از محوطه ختم مي شود مي بيند اينبار با حالت دوندگي او را تعقيب مي كند و وقتي بيرون مي رسد قبل از شروع كردن صحبت دختر لب مي گشايد : مي خواستي مرا ببيني ؟

نياز جوان با حالتي مشابه به بهت و حسي سوال بر انگيز : شما از كجا ؟ ... دختر به ميان حرفش آمده از آنجايي كه اين بار دوم است كه به دنبالم مي آيي

نياز حال دگر مطمئن مي شود كه اين دختر خيلي تيز است و او را به هيچ وجه نمي شود با يك مسئله ساختگي به حرف در آورد پس تصميم مي گيرد كه حقيقت را بگويد : آري راستش...راستش من در بچگي ام با يك دوست خيالي بازي مي كردم

دختر مي خندد :خوب خيلي جالبه ادامه بديد و حتما اون شبيه به من بوده ؟

نياز :جسارتا بلي ولي اين قضيه رو جدي بگيريد

دختر‌: جدي مي گيرم و خنده من از اينه كه فكر نمي كردم منو بشناسي ؟

باز هم بهت سراسر وجود نياز را مي گيرد دوست نياز كه در اين فاصله به دنبال نياز بوده او را پيدا كرده و به سمت او مي آيد:كجايي تو پسر صد بار اسمتو صدا زدن براي گرفتن لوح يادبودي كه پدر و مادرت برات سفارش داده بودن

نياز از اين سوال به سمت دوستش بر مي گردد : مگر نميبيني دارم با اين خانوم صحبت مي كنم مجبور بودي بپري بين حرفمون ؟

دوست نياز رو به اشاره دست نياز مي كنه :خول شدي پسر كدوم خانوم بيا لوحتو گرفتم راستي نگفته بودي زن داري  کلک ولی جدا به خاطر اون حادثه .....

نياز بعد از شنيدن اسم زن  جا مي خورد و در ميان حرف دوستش حامد آمده‌: حامد منو خر كردي من زن ندارم مي خواي پر اين دختررو باز كني و وقتي به سمت دختر براي معذرت خواهي بر مي گرده او ناپديد گشته در اين لحظه با حالتي عصبي رو به حامد : خوب شد راحت شدي اون از بچگي با من بود مي خواستم بدونم كيه ولي تو منو محكوم به انتظار دوباره كردي حالا ديگه معلوم نيست كي دوباره سراغم مياد

حامد كه گيج و مبهوت حرفهاي نياز شده لوح و پاكتي از نامه را به اون مي ده و با دلخوري او را ترك مي كند . نياز در همان محل نا اميد نشسته و درب پاكت نامه را باز مي كند

سلام پسرم اميدوارم امروز كه مجبورم واقعيت رو بهت بگم از من نرنجي نميخوام ديگه مقدمه چيني كنم مستقيما ميرم سر اصل مطلب چون به فرشته قول دادم قبل از مرگش كه هر وقت خوب شدي پيغام هاش رو بدم آره تو زن داشتي اون درست مثل اسمش فرشته بود ولي اون رفت و تو موندي اون ميگفت خدا از بچگي اونو براي نجات تو فرستاده اون مي گفت بارها و بارها در بچگیت با تو بازي كرده بدون اينكه بدوني يه روز زنت مي شه حرفاش براي من عجيب بود چون من اونو نديدم كه در بچگي با تو بازي كنه  ولي بايد همشو بنا به وصيتش بهت بگم تو توي اون تصادف به كما رفتي و نياز شديدي به پيوند قلب داشتي آخه قلبت از بچگي مشكل داشت  و فرشته  كه خودش رو توي اين مسئله مقصر مي دونست (آخه اون پشت فرمون بوده) خودكشي كرد ولي نمرد اون هم به كما رفت ولي قبل از اينكه خودكشي كنه اين يادداشت رو كه من الان ضميمه نامم كردم برامون گذاشت و توي اون  گفته بود كه مي خواد قلبش رو به تو اهدا كنه و پاش با خون دستش اونو انگشت زده بود و همون شد كه اون خواست تو موندي و اون رفت ...... مثل يك فرشته رفت منو بابت اينكه تا اين لحظه هيچي نگفتم ببخش چون پزشكت گفته بود به علت ضربه اي كه به سرت خورده بود دچارفراموشي  شدی  وچيزي از گذشتتو به خاطر نمياري و من كه ميديدم تو زندگي جديدي رو شروع كردي از گفتنش منصرف شدم ولي فرشته ديشب به خوابم آمد و گفت براي جشن فارغ التحصيليش ميام ومنم گفتم اين يعني يك نشانه از جانب خداوند كه  وعده ای را که در نزدش به فرشته داده بودم باید ادا کنم همه چيزو بهت بگم ..........

نياز غرق در اشك وآه بود و تنها اسم فرشته را بر زبان مي آورد فرشته دوباره آمد در كنارش نشست و گفت : من از اولم براي تو آفريده شده بودم چرا خودت رو آزار مي دي و اون لحظه بود كه نياز خودش را در آغوش فرشته انداخت ولي نقش بر زمين گشت .............. سرش را بلند كرد تكه اي كه ضميمه نامه مادرش بود را بوسيد و آن را اينگونه خواند : قصه من و تو قصه ققنوس و زاييده شدن بچه اش با سوختن خودش است اين سوختن براي من خيلي زيباتر از سوختن به داغ توست  من خود با كمال اراده و صحت عقل خواستاراهداي قلبم به توام مرا ببخش اگر چيز گرانبهاتري از اين نداشتم كه به تو بدهم و اگر مجبوري از اكنون تپيدن قلب عاشق مرا در درونت تحمل كني شاید اینگونه به نحوی که در بچگی به سویت فرستاده می شدم بتوانم تا ابد با تو باشم.........( فرشته )

 

 

داستان نیاز هم یکی دیگر از اسطوره های وجودم است عشق هایی که فقط در داستان میتوان از آنها گفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:53  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

دستم را گرفت و از ميان عروسك هاي سنگي ام با همان يك دست مرا بلند كرد از درد فرياد كشيدم چرا اينگونه؟و جوابم قطره اشكي بود كه از چشمان بي فروغش بر گونه هايم چكيد آخر او ماه ها بود كه چشمانش را براي خرجي يمان به يك نابيناي در حال معالجه فروخت ..... ولي بدون آنها هم به راحتي همه چيز را در مقابلش ميديد آخر او از دلش مي نگريست دلش خيلي پاك بود و خود مي گفت كه خدا در دلم چشمم را قرار داده و من با او ميبينم ، خدايا امروز او چه مي خواهد از خود بفروشد من ديگر توان ديدن حراجي هاي وجودش را ندارم ولي جز خودش چيزي براي فروش ندارد در راه گويي كسي فرياد مي زد او را تنها مگذار ولي هر وقت به پشت سر نگاه مي كردم حامل صدا را نمي يافتم او كيست شايد درون من است ما به كجا روانه ايم ؟! محله به محله گذشتيم اينجا همه چيز رنگي است ماشينهايش نو هستند و آدمي را به ياد روياهايش مي اندازند گويي اينجا شهر آرزو هاست ولي نه. همه فقط رنگي اند هيچ كدام مثل عروسكهاي سنگي ام قادر به سخن گفتن نيستند آنها خشكند و مانند مردمانشان مغرور حتي صاحبشان را هم آدم حساب نميكنند !!! در همین حال هوا ها بودم که مادرم زمين خورد حتي آسفالتهاي اينجا به اندازه ي خاك و شن هاي جاي خرابه ي ما رحم ندارند او را بلند كردم و بوسيدمش تمام صورتش غرق در اشك بود براي زمين خوردنت مي گريي؟ نه عزيزكم براي خود مي گريم جمله عجيبي است مني كه 7 سال دارم تاكنون براي خود نگریستم هميشه براي دردهايي كه از زمين خوردنهايم متحمل مي شدم يا مريضي هايم و يا براي مادرم ولي براي خود؟! ....

به راه ادامه داديم مادرم از چند مغازه داري كه با اكراه به ما جواب مي دادند پرسيد خانه ملكي كجاست؟ او كه بود نمي دانم ولي همه با شنيدن اسمش از دهان مادرم اول خيره ميشدند سپس ما را به باد تمسخر و خنه هایشان میگرفتند و با حرفهایشان ما را کوچکتر و خوار تر از آنچه خود می اندیشیدیم می کردند ویکنفر هم که جوابمان را داد  به گمان اینکه ما برای خدمتكاري نزداو می رویم آدرس را با اشاره به ما گفت و مادرم دست مرا فشار داد یعنی اینکه من چشم او شوم و آدرس را به خاطر بسپارم آخر چشمان مادرم علی رغم نابینایی اش آنقدر زیبا بود که کسی متوجه بی فروغی اش نمی شد ما به راهمان ادامه دادیم و من حال به این می اندیشیدم که درآن خرابه ای كه مي زيستيم هيچگاه به اين اندازه كوچك بودنمان در نظرم جلوه نكرده بود ولي اكنون نه به خاطر اين همه كوچه هاي رنگينش نه به خاطر عروسكهاي قشنگ مو طلايي اش و نه به خاطر خانه هايي كه حتي در روياهايم ،هم اينگونه نديده بودم ، بلكه به خاطر نگاههاي اهالی این کوچه ها که از عروسكهايش تا آدمهايش  گرفته تنها حقارت را حواله مان كردند  این حس در من پدید آمدخوشا  به حال مادرم  که اكنون دگر دلم برايش نمي سوزد كه نابيناست بلكه دلم براي اين همه حقارت هايي كه با چشمان بينايم ديدم آتش مي گيرد دلم از بي وفايي پسر بچه هايي كه توپ فوتبالشان را محكم به كمرم كوبيدند و مرا مورد تمسخر قرار دادند آتش مي گيرد دلم از هوووووووو كشيدن دختر بچه هاي آراسته ي اين محله ها به رويم آتش مي گيرد ولي به خاطر مادرم ادامه دادم او مرا بيهوده به جايي دنبال كش خود نمي كند فقط اميدوارم كه وعده فروش يكي ديگر از اعضايش را به اين ملكي نداده باشد از صحبتهايش معلوم بود كه او جوان نيست و اگر پير باشد حتما به يك اعضايي محتاج است كه مادرم باز از وجودش مي خواهد سرمايه اي كند براي پروراندن من كاش من نبودم اينگونه بودن فقط بار عذاب وجدانم را بيشتر مي كند ..........

 

پايان بخش اول

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:21  به قلم لعیا افخمی  | 

 

تازه فهميدم دنيا چيه چقدر بزرگه آدماش چقدر زيادن و هر كدوم يك رنگ ولي هنوز نفهميدم به كجا روانه ايم  با مادرم از چند كوچه گذشتيم تا بالاخره به همون آدرسه شكسته گسسته اي كه از اينو اون پرسيديم رسيديم يك درب سفيد بزرگ كه زيبايي اش  خواه ناخواه  هر آدمي رو متوجه خودش مي كرد اونم مني كه هيچ معني درو نميدونستم آخه خونه ما به جاي در با چند تا پارچه چادري پاره پاره  از خيابون جدا شده بود  خيابون كه نمي شه گفت محل عبور و مروري كه فقط دو نفر چفت در كنار هم مي تونستن ازش عبور كنن  ولي همون راه باريكه خيلي صفاش بيشتر از اين اتوبان ها بود ، مادرم تكه سنگي برداشت و با اون در زد بلافاصله مردي درشت هيكل در را باز كرد و با خوشنت پرسيد مگر زنگ را نميبيني كه با اين سنگ زدي فاتحه رنگ درو خوندي زنيكه كولي . من از ترس هيبت اون مرد  پشت  چادرمادرم قايم شدم ولي اون مادرم رو حو ل داد و ما هر دو به خاطر اين خشونت غرق در خاك شديم  و مرد همچنان در حال غر زدن ادامه مي داد: حالا من با اين در چيكار کنم از توي بيچاره هم كه هيچ خسارتي نميشه گرفت .

مادرم به كمك دستهاش از زمين بلند شد و به كمک همون دستهاي نهيفش دنبال من مي گشت و آشفته بود من خودم را در راستاي دستش قرار دادم و او متوجه صورت خيس من گشت و رو به مرد گفت:من از شما خواهش مي كنم به آقاي ملكي بگيد كه من آمدم براي همون قضيه كه خودشون مي دونن .

از اينكه هيچي از حرفاي مادرم سر در نياوردم كلافه بودم كه متوجه شدم اون مرد هم به ديده نافهمي خود به ما مي نگرد و بلافاصله ادامه داد:ارباب من با شما قرار داشته مادمازل؟ و اون هم مثل كسبه اي كه ما رو مورد تمسخر قرار دادند خنديد من ديگه نتونستم جلوي عصبانيتم رو بگيرم دنبال هر چيزي براي خالي كردن خودم مي گشتم كه متوجه سنگي در راستاي پاهايم شدم آن را برداشتم و بر سر مرد كوبيدم با فرياد او رنگ از روي مادرم كه از ماجرا هيچ نديد و فقط همان فرياد را شنيد، پريد من دستش را در دستم گرفتم و به دنبال خود او را دواندم كه اي كاش هيچ وقت اينكار را نمي كردم او پيرو دويدن هاي من شد در حالي كه حتي نمي دانست كه چه شده و من ميديدم كه خدمه آن خانه يكي پس از ديگري با شنيدن آن فرياد به بيرون شتافتند و مرد را كه بيهوش بر زمين افتاده بود به داخل بردند در حالي كه يكي از آنها متوجه دويدنهاي من و مادرم و نگاه هاي هراسانم گشت و چند بار صدايم كرد :هي با توام واستا .

وهمين شد كه او را مشكوك تر و به دنبالم روانه كرد كاش هيچ وقت به عقب بر نميگشتم و به او نگاه نمي كردم كاش مي فهميدم كه اين محله رحم ندارد و پا در آن نمي گذاشتم و كاش مي دانستم كه هنگام عبور از خيابان بايد مراقب ماشينهاي زیبایی كه مي توانند تو را در مرگ فرو برند باشم ولي نشد و من در عرض خياباني كه در آن ميگريختم براي يك لحظه متوجه ماشيني شدم كه به سمتم با سرعت هر چه تمام تر مي آمد فرياد كشيدم‌‌ : مامان الان ميميرم ويك صدا كه هيچ وقت آن را از خاطر نخواهم برد صدايي كه پس از گشودن چشمهايم فهميدم مادرم را با خود برد خدايا اينها خون مادرم است كه لباس مرا هم چون بقيه رنگي كرد ولي رنگ لباس من سرخ است رنگ عشق رنگ خون مادري كه خود را فداي من كرد . مادرمرا در آغوشت بگير از كنارم نرو بگذار كنارت آرام گيرم تو نباشي من هم ميميرم  مادرمن از اين مردم مي ترسم من از اين دنياي جديد مي ترسم مادر، من حالابدون تو چطور به خونه برگردم ؟ به كي پناه ببرم ؟  ومادرم یک جمله گفت و بعد وداع کرد : ملکی کسی که می خواست تو را به فرزند خواندگی بگیرد به او پناه ببر

راننده ي اون ماشين رفت فرار كرد مثل من كه بعد از كشتن اون مرد فرار كردم .......كشتم ؟ يعني من هم آدم كشتم‌ ؟ پس اين عذاب خدا بود كه مادرم را گرفت اين سوالات خيلي زود پاسخ داده شد چون مردي كه در تعقيب من بود گفت : تو فقط اونو زخمي كردي و با فرارت  فقط مادرت رو كشتي و بعد ناپدید شد و من تازه یافتم که او همانی بود که در ابتدای راه صدایش در پشت سرم فریاد می زد او را تنها مگذار ومن اسمش را گذاشتم وجدان .........

پايان بخش دوم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:18  به قلم لعیا افخمی  | 

 

این داستان را بخوانید و نظر بدهید  این داستان یکی از داستان هایی است که از بچگی با من بزرگ شده یکی از دوستان خیالی ام همین دختری است که در این داستان است تا باشد که در این داستانها که از هم اکنون کلیدش را زدم تمامی اسطوره های خیالی ام را به شما معرفی کنم شاید اینگونه با هم برایشان دل بسوزانیم و تنها خود دلسوخته آنان نباشم اسم دختربچه این داستان را گذاشته ام  (همدم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:12  به قلم لعیا افخمی  | 

اول:در عشق خود تعادل ایجاد کنید(گاهی برای جبران یک آسیب حاصل از یک جمله منفی (یک چشم غره) یا یک آه گفتن عجولانه گاهی تا ۲۰ حرکت مثبت لازم است)

دوم: از دستهایتان استفاده کنید(لمس کردن به ترشح آندروفین هایی که باعث ایجاد احساسات خوب هستند کمک می کند پس موقع قدم زدن دست هم را بگیرید و یا مثل روزهای اول او را نوازش کنید)

سوم:به یاد داشته باشید هیچکس کامل نیست(وقتی در مورد ازدواجتان احساس خشم نا امیدی ملالت یا عدم تعهد و نگرانی می کنید دوست دارید همسرتان را سرزنش کنید بعد طولی نخواهد کشید که به این نتیجه می رسید که اوست که باید برای بهبود رابطه تان تغییر کند. این کار شانه خالی کردن است)

اگر در هر موردی سوالی پیش اومد بپرسید با کمال میل برایتان مسیله را می شکافم

چهارم:به زندگی تان حال بدهید(هر چه بیشتر شاد باشید ازدواجتان هم شادتر است و کنترل اختلافات نیز آسان تر است )

پنجم:همیشه منصفانه بجنگید(اختلاف بخشی عادی و حتی نشانه سلامت رابطه است .مهم این است که چگونه با آنها روبرو شویم)

ششم:زمان و مکان مناسب را برگزینید(اگر خسته یا گرسنه هستید بحثهایی را که ممکن است با خشونت همراه باشد شروع نکنید .یا اگر چشمتان مشغول به چیز دیگری است در مورد مسائل مهم زناشوئی صحبت نکنید)

هفتم:گوش هایتان را باز کنید(مهمترین گامی که می توانید برای حفظ ازدواجتان بر دارید این است که:کمتر بگویید و بیشتر بشنوید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:56  به قلم لعیا افخمی  | 

 

گروه خوني O :

افراد اين گروه گوشت خوار هستند‌، در آنها خصلت شكارچي بودن فعال است و به همين دليل متابوليسم بدن آنها با خوردن گوشت سازگارتر از سبزيجات است . آنها دستگاه هاضمه بسيار قوي دارند اما متاسفانه تحمل گرفتن رژيم هاي غذايي خاص براي مدت طولاني را ندارند . اين افراد قادر به انجام ورزش هاي سنگين هستند و همين ورزش ها مانع چاق شدن آن ها مي شود و اگر از ورزش غفلت كنند ، دچار خستگي زودرس و بي ميلي به كار كردن شده و به راحتي مبتلا به انواع بيماريهاي مفصلي چون آرتروز و همچنين تنگي نفس مي شوند . اين افراد اعتماد به نفس بالايي دارند و بسيار با جرات هستند.

 

گروه خوني A :

 اين افراد نقطه مقابل گروه خوني o و سبزي خوارند آنها قادر به انجام ورزش هاي سنگين نيستند  زيرا موجب خستگي جسمي و روحي آنها مي شود . بهترين ورزش براي آنها يوگاست كه تا حدي به كاهش استرس آنها نيز كمك مي كند  اين افراد بسيار فعال و سرزنده هستند و روابط اجتماعي خوبي دارند و در برخوردهاي گروهي خاطره خوبي از خود در ذهن ديگران به جا مي گذارند . آنها مديران خوبي نيستند، البته افرادي بسيار مسوول هستند ولي در كارهاي دقيق ، ترس از اشتباه بسيار آزارشان مي دهد و تصميم گيري را برايشان سخت مي كند .

 

گروه خوني B :

افراد داراي اين گروه خوني ، به راحتي مي توانند خود را تغيير داده و با شرايط  زمان و مكان همراه كنند . آنها توانايي اين را دارند كه در مشكلات بهترين راه حل را انتخاب كنند و به ويژه در مقابل بيماريها بسيار مقاوم هستند . آنها به خوبي نظرات ديگران را درك كرده و با آنان همراه مي شوند . قدرت تصميم گيري شان سريع است ولي چندان پايبند اجراي قوانين نيستند . علاقه آنها به مسايل علمي زياد است و از ارايه نظرات جديد ترسي ندارند . همچنين خلاق بوده ولي گاهي خجالتي بودن موجب بروز مشكلاتي برايشان مي شود .

 

گروه خوني AB :

اين گروه دريافت كننده عمومي است و خواص گروه هاي خوني A و B را دارا است. دانشمندان از روي      خون كفن حضرت مسيح حدس زده اند كه ايشان نيز داراي گروه خوني  ABبوده است . به طور كلي اين افراد بسيار مهربان ، خوش رو ، و همراه هستند و تمايل زيادي به نصيحت كردن و راهنمايي ديگران دارند و در ياري رساندن به ديگران پيشقدم مي شوند. آنها در مقابل هجوم بيماريها ضعيف هستند و به سرعت مورد حمله ميكروبها قرار مي گيرند . همچنين به كارهاي هنري تمايل زيادي دارند و از نظر روحي به سرعت تغيير مي كنند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:37  به قلم لعیا افخمی  | 

 

روزها مي گذرند من به خود دلگرمي مي دهم كه اين روزها عنقريب به پايان خواهند رسيد و در آخر اين منم كه بر غم هايم مستولي گشته ام ولي وقتي خود را در آيينه نگاه مي كنم او به من پوزخند مي زند و مي گويد: تنها خودت را گول زدي  و بس . حقيقت منم ببين خود را كه چگونه ذليل شده اي آري آيينه راست مي گفت من خود هم نفهميدم بر من چه ها گذشت !!!!.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:6  به قلم لعیا افخمی  | 

 

افسرده ام خیلی پریشونم حتی در خواب هم آرامش و قرار ازم گرفته شده گویا تو این دنیا هر چی دریغ کردنی است به نام من افتاده هر شب وقتی از خواب هراسون می پریدم تو کنارم بودی و با دستان پر مهرت نوازشم می کردی و من با انبوهی از دلگرفتگی و غم به آغوش امن تو پناه می جستم و آنگاه آرام آرام می شدم اما اکنون تو هم نیستی!!!!!!!!!!!..........(شاید بهتر باشه بگم خاله فرشته)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:28  به قلم لعیا افخمی  | 

 

جهان را نمونه اي از خود بدان در آن بنگر و خود را در تك تك مخلوقاتش پيدا كن بگذار ماهي شوي و شنا كني در درياهاي بيكران تا اگر در دريايي اسير گشتي رهايي ات حتمي باشد بگذار پرنده اي شوي كه مي داند از كدام كهكشان به خدا مي توان رسيد بگذار غنچه اي شوي كه بداني تلالو خورشيد بر پيكرت چگونه تو را مي شكفد و تو به او لبخند مي زني. بگذار در بطن شن هاي كنار دريا فرو روي تا گرماي جگر سوزش را دريابي آنگاهي خواهي دانست كه گرماي درون چه سوزشي دارد؟! بگذار دريا شوي  وهمگان را در امواج پاكت غسل دهي و بداني پاكي چه سرمايه ايست از خدا وقتي در تك تك مخلوقا تش فرو رفتي خواهي فهميد كه رسم سوداگري و طنازي را از گل رز آموختي  و رهايي از درياي مشكلات وسپردن خود به امواجش را از ماهي و پرواز براي ديدن خدايت درهفت آسمان نيلگونش را از پرنده ي كوچك وجودت و گرماي عشق رااز شن هاي ساحلي دريا و شستشوي بدي هاي دوستانت را ز دريا آموختي.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:8  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

قدر خود نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی !

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:3  به قلم لعیا افخمی  | 

 

تنها چیزی که باعث سر افکندگی و زمین خوردنتان می شود طرز فکرتان است .

مهم نیست به اجداد خود افتخار کنید مهم این است که به خودتان اقتخار کنید.

ترس گرگ ها را بزرگتر از واقعیتشان نشان می دهد .

آنقدر در هدف خود سماجت کن تا به حقیقت بپیوندد .

برندگان بر آرزوهای خود تمرکز دارند نه بر محدودیت هایشان .

دانستن و عمل نکردن هم چنان ندانستن است .

عادات  تبدیل به منش انسان می شوند .

این مشکلات هستند که واقعیت انسان را نشان می دهند .

اگر دیر به ایستگاه قطار رسیده ای شکایت نکن که چرا قطار بدون تو حرکت کرده است ؟!

نگرانی فراخوانی شکست است .

تا حدی که احساسات خود را مخفی می کنید از خود و دیگران بیگانه می شوید .

در جستجوی ستارگان آسمان خویش باش نه در تلاش برای یافتن زخم های تن خویش .

برای ایجاد تغییر در شرایط بیرونی ابتدا باید شرایط درونی را تغییر داد .

دشواری دوام نمی آورد اما انسان سخت کوش پر دوام است .

ذهنم باعث می شود که همه چیز شدنی شود .

بسیاری از مسائلی که در موردشان شکایت می کنید برای رشد و شکوفایی شما لازم بوده اند .

ذهن شما واقعیت را برایتان خلق می کند در این مورد حق انتخاب با شماست .

مشکلات خودت را بر ماسه ها بنویس تا دریا آنها را پاک کند و امتیازاتت را بر مرمر که هیچ پدیده ای نتواند آنرا پاک کند  .

اعتماد به نفس محصول یک تصویر ذهنی سلامت است .

زندگی محک نخورده ارزش زیستن ندارد .

مولانا می گوید:چه جای اعتراض که همیشه راه را اشتباه رفته ای!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:0  به قلم لعیا افخمی  | 

 

از فکرهایی که در سر داری نتیجه مثبت میگیری . حسابی مواظب پولهایت هستی اما مواظب باش که دچار خساست نشوی . یکی از بستگان حال خوبی ندارد به دیدنش برو . افسرده نباش و به طبیعت برو . پیاده روی و ورزشرا فراموش مکن . از رنگ های شاد انرژی بخش استفاده کن . گاهی سر به هوا می شوی . به زودی خبر های خوبی می شنوی .با پیش آمدن مشکلات کوچک خودت را عصبانی نکن. مسافری در راه است و یا اینکه تو منتظر سفری هستی . اگر به جای دوری رفتی موفقیتی در آن سفر کسب می کنی . پایدار و مستحکم به سوی هدفت گام بردار . در کاری پیروز می شوی و به خودت افتخار می کنی . خیر و برکت به سوی تو می آید . از این نعمت ها به خوبی استفاده کن و لذت ببر . به زودی به آرامشی که می خواستی می رسی . منتظر اتفاق جالبی باش آن را به فال نیک بگیر . زندگی ات از حالت یکنواختی بیرون می آید . با کسی مجادله نکن . برای رسیدن به هدفت تمام توانایی هایت را به کار ببر. چند وقت دیگر کبوتر آسایش بر بام خانه ات خواهد نشست .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:44  به قلم لعیا افخمی  | 

در پس این همه نا امیدی

تنها اوست امیدوار به فردا

بانویی ورقلمبیده شکم که در انتظار دیدار 

سیمای گلگون اوییست که به او جان داد از جان خود

دل داد از دل خود و وجود داد از وجود خود

و به او پناه داد و تنها او را محرم اسرار درونش کرد

زیرا او جزئی از دنیای درونش بود

 ازاو  مراقبت كرد وازخدایش تنها برای او بهترین ها را خواست

تنها اوست که به فردایش امیدوار است

من آن مادري هستم كه تو را از خدايم هديه گرفتم

ولی ای کودک درون من بیرون نیا

که من غمت را نتوانم بپذیرم

من نخواهم تو چون دگران سر در گریبان بری و مرا مسبب رنجت بداني

این درون از آن توست ولی آن بیرون از آن ما نیست

این درون هدیه خدایی است

و اما آه ای خدا که پاره جگرم تاب درون را ندارد

او می خواهد بیرون آید او در اندیشه بهترین هاست

من به او چه بگویم ، او هديه توست پس در آغوش خودت نگاهش دار............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:29  به قلم لعیا افخمی  | 

 

از عشق بي زارم

 از شكستن بغض گلوي عاشقان بي زارم

از سكوت زجرآور شبهاي انتظار،

 در  پس پنجره هاي وا مانده در امتداد نگاه هاي عاشقان بيزارم

از عاشقان دلباخته ي سوداگر

از زجه هاي عاشقي كه براي دل سوخته ي خود آه اش را حواله ي معشوقش مي كند،

از صداي نم نم باراني كه به نيابت از خدا براي عاشقان

مگريد و مي غرد و جويهاي حريص شهر را سيراب مي كند از اشك خداي

بيزارم

زيرا كه با عشق خود خدايم را هم به سوگ نشاندم........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:6  به قلم لعیا افخمی  | 

 

اراده زماني به حركت مي افتد كه شخص ، چيزي را حياتي تلقي كند

اراده هدف مي خواهد پس لطفا براي خود هدفي تعيين كنيد.

چيزي كه از بالا شروع شده باشد ، در پايين ختم نمي شود.

هر حركتي كه از انسان با مقصدي خاص  و متعالي صورت مي گيرد پرده اي از جمال هنر را كنار مي زند .

شكست چيزي نيست جز دست كشيدن از تلاش .

زماني كه تعهدي مي كنيد و عهدي ميبندييد هرگز كوتاهي نكنيد زيرا كه شخصيت خود را گرو گذاشته ايد

انسان بدون تعهد‌، يعني هيچ و پوچ .

زندگي ، پيوسته بايد در حال به وجود آوردن باشد والا باري است بر دوش انسان.

گلايه هاي ديگران را درباره خودت بپذير تا بتواني به حقايق وجودي خويش پي  ببري.

اقرار پذيرفتن اشتباه ها ، نشانه عظمت انسان است .

انسان موفق كسي است كه مي داند چه مي خواهد و مي داند كه چگونه بخواهد .

براي آدمي بدبين و در اندوه فرو رفته ، زيباترين مناظر ، زشت ترين چيزهاست .

بخنديم ، اما سرمايه خنده ما گريه ديگران نباشد.

بي دليل پذيراي هيچ اصلي نباش وگرنه از صورت انساني خويش به دور مي افتي.

بعضي ها تاريخ سازند و بعضي ها ساخته شده تاريخ ، بكوشيد تا تاريخ ساز باشيد.

صبر سكوي پرواز است و موجب تجلي خداوند بر انسان

بياييد اوراق كتاب هستي خود را از عكس و امضاي ديگران پر نكنيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:30  به قلم لعیا افخمی  | 

غروب دلخراش باورهایم فر امی رسد

غروبی که منعکس کننده غم و اندوه است

و

نوید دهنده فرا رسیدن ظلمات نقطه چین شب

و حلول اش در لابه لای امیدهایم

مرا از این متوحش می سازد که

در این تاریکی شب با کدامین روزنه ای از نور

در جستجوی امیدی برای بودنم باشم........

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:55  به قلم لعیا افخمی  | 

زندگی ساحلی است زیبا و دلنشین ُکه در فراسوی این همه زیبایی دریایی خشمگین در انتظار لحظه ی طوفان است و این خود هستیم که به او فرمان ویران کردن را می دهیم.............
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:37  به قلم لعیا افخمی  | 

وجودم لبریز از غم است

چشمانم لبریز ز اشک

و اما روحم تهی از بودن.......

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:33  به قلم لعیا افخمی  | 

عشق اي پاره وجود من ، اي رفيق مادام العمر من تو از كودكي در بطن ام حلول يافتي و هنوز هم با مني اي داده ي اهورايي من،تو را پاس مي گويم براي تمامي لحظات قشنگي كه باعثش بودي براي پذيرفتن جايگاهي طاقت فرسا به اسم زمين ،تا باشد كه در اين تبعيدگاه رنج و عذابهايش را راحت تر بپذيرم. تو در من دريچه اي شدي كه از آن به همگان نظر كنم و اينگونه شد كه توانستم به همه عشق ورزم و محبت در دلهايشان بيافرينم .از من جدا مشو مرا تنها مگذار تا آن روز كه به تو بپيوندم و با هم در آسماني كه تو خود نيز از جنس آني به پرواز در آييم آن روز فرا خواهد رسيد پس بمان تا با هم هم ره شويم.......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:19  به قلم لعیا افخمی  | 

شاید با این چند مطلب مختصر کمی شناخت از من و روحیاتم پیدا کنید من بیشتر خواهان ارتباط برقرار کردن با افرادهم کیش و مسلک خودم هستم البته به تفاوت نگرش یا عقیده ای که سازنده باشه هم اعتقاد دارم..........

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:21  به قلم لعیا افخمی  | 

زندگي با من شروع شد و در من تمام خواهد شد چگونه زيستن در خور تامل است چگونه مردن براي همگان يكي است پس خدايا آنچه براي زيستنم لازم است به من بياموز نمي خواهم روزي در مقابلت سر در گريبان فرو برم و هيچ جوابي براي کرده هایم نباشد مرا صيقل بده بگذار با آينه دلم بر دنيايت نظاره گر باشم نگذار درونم طفلي بماند و بيرونم پيري ناتوان شود بگذارپيشتر از درونم حركت كنم و در آخر بگذار به گونه اي تمام شوم كه دگران از من آغاز شوند........

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:26  به قلم لعیا افخمی  | 

زندگي همچو قطره ي اشكي از كبريا در من حلول يافت و سرنوشت مرا با غم و آه  و حسرت اخت كرد چنان كه گاهي خود از اين همه غم و غصه اي كه در دلم مي خروشد انگشت به دهانم بدون هيچج دليلي ! يا علتي كه بيانگر توجيهي از برايش باشد. شايد من آن بنده ي غم كش خدايم كه شادي برايم افسانه اي است از كهن سالان و تنها آوازه ي آن به گوشم رسيده.ولي بگذار من غم كش عالمت باشم اگر اينگونه رسيدن ام به تو نزديك تر است اگر اين همه اشك و آه نگاهت را اندكي غرينم مي سازد باز هم به من غم بده و حسرت پيشكش كن ولي در اكنون لحظاتم خود را فقط در آه سوداهايم ميبينم نه تو هستي نه....... خدايا مرا نيم نگاهي اندازحتی اگر این نیم نگاه کوهی از حسرت باشد.......

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:8  به قلم لعیا افخمی  | 

گران مايه ها مي روند و پر بها تر مي گرددند و آنچه پا بر جا باقي است ارزان و مفت است اينك من از كدامم‌؟ خدايا مرا ارزان مكن مرا مفت ديگران مساز  بگذار همگي در كنارمن دست به دستم شوند و به اوج  روانه گرديم بگذار من آيينه اي شوم كه هر كس از ظن خويش، خود را در من پيدا كند ، ولي نگذار هر كس و نا كسي كه مرا شناخت از رشك ديده نشدن خود بر من فائق شود و پاي بر رويم نهد و من كه بنده ي تو هستم فقط به گناه اينكه دلم با مهر اهورايي ات رئوف گشته، نتوانم او را رسوا سازم و تنها ترحم خود را به سويش حواله كنم چراكه بر اين آگاهم كه او هم ،چون آناني كه پاي بر روي من نهادنند نزول خواهد كرد عرش كبريا جايگاهي نبود كه هر كسي بتواند بدان وارد شود.....ولي براي من شروع مجدد اسطوره اي است كه بارها و بارها آنرا تجربه کرده ام ولی هنوز نفهميدم كه بزرگ شدن من چه كسي را كوچك كرد؟  كه في الباقي آدميان از ترس اش چنين کنند . این همان اشتباه بزرگی است که حسدشان باعثش می شود پس بگذار آنان به راه خود روند و من هم به راه خود.......

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 18:5  به قلم لعیا افخمی  |