نیدونم چرا ولی سراسر این مطلب رو که نوشتم برای اون چیزهایی که نمیتونم بنویسم گریستم به حال خودم به حال درونم دنیای درونم ! تهی شدم، یهو همه چیز در دلم ریخت امید ،آرزو ،رویا، عشق ،باختم این دنیا رو باختم همون لحظه اولی که عاشق شدم باختم همون لحظه اولی که دست یاری دادم به آدمها باختم همون لحظه ای که به این دنیا به امید پشتوانه ای چون خدا وارد شدم باختم شاید او هم با آفریدن من باخت دلم برای اویی که مرا آفرید میسوزد........

زندگی معنا نداره بعضی ها میگن اگر عاشق بشی معنا پیدا میکنه ولی تجربه تلخ تنها معناییه که عشق برات باقی میذاره بعضی ها میگن اگر در درست پیشرفت کنی معنا پیدا میکنه ولی دکترا و در نهایت پیدا نشدن راه حلی برای اجتناب از مرگ تنها دست آورد تحصیله یعنی اینم آخرش پوچه بعضی ها میگن برو به علایقت بچسب و به هیچ چیزم فکر نکن ولی آخر علایقم محدودیته چون اصل این دنیا بر پایه محدودیته اگر میگم عاشق مرگم واسه خاطر ابهتشه واسه خاطر دنیایی ایه که بتونم با فراغ خاطر به اونچه اینجا ازم دریغ شده فکر کنم اگر میگم عاشق مرگم به خاطر رو راستیشه میاد و دستتو میگره تا آخر همراهیت میکنه ولی مثل این دنیا رفیق نیمه راه نیست ونیمجونت نمیکنه یه دفعه خلاصت میکنه شاید نتونم خیلی چیزها رو در واژه ها بیان کنم آخه من عادت ندارم زیاد حرف بزنم آخه بر خلاف رسم این دنیا که همش رو حرفه بیهودست من اهل عملم نمیدونم این روزا چی میخوام بگم ولی اینو میدونم که فقط نوشتن راحتم میکه آرومم میکنه احساس میکنم روحم به پرواز در میاد احساس میکنم وجودم دوباره ساخته میشه یه تصمیم گرفتم اینکه به هیچکس اعتماد نکنم اینکه دیگه به سمت هیچکس دست دراز نکنم اینکه غرورم رو بیشتر از عشقم دوست داشته باشم اینکه در دنیای مجازیم زندگی کنم اینکه دیگه دلم واسه هیچکس نسوزه اینکه به آینده فکر نکنم و در نهایت در اون هدفی که دارم خودم محکم استوار تا آخرش بایستم خدا رو چه دیدید شاید منم یه کارگردان حرفه ای شدم و میشم چون تا به حال به هر چیز که خواستم رسیدم و از این به بعدم میرسم این شعار منه و عملمم بر اساس همون شکل میگره از نظر من باید به هر چیز که میخوای به دستش بیاری،ایمان داشته باشی و من ایمانم خیلی قویه اینو بارها و بارها در خودم دیدم و دیدند کسایی که تایید کنن حرفمو نمیدونم این پستو چرا نوشتم ولی لازم میدونستم یه بار دیگه خودمو به خودم ثابت کنم داشتم خودم و وجودمو و توانایهامو فراموش میکردم امیدوارم هیچکس به این روزایی که من دارم میگذرونم دچار نشه ولی من دوباره مثل یک زن محکم و با ارده از پسش بر میام باید بر بیام برای گذروندن حبسی که در این دنیا دارم لازمه به خوشی بگذرونم بدیهاشو فراموش کنم برام دعا کنید که این روزا تموم بشه شاید اینبار من بتونم یه معنای حقیق و ماندگار براش پیدا کنم.....

یک احساس عجیب ولی دوست داشتنی هر شب سراغم میاد اون موقع ای که بعد از یک روز سخت و خسته کننده به بستر آرامش پناه میبرم میاد و برام از دردهای دلم صحبت میکنه از تناسخ های گذشته از آینده این شبها که حالم خیلی گرفته است اون تنها کسیه که کنارم تا صبح از آینده میگه و گاهی با من همدردی میکنه کاش هیچوقت از هیچ چیز خبردار نشی کاش ندونی که چه کسایی در حقت خیانت کردن کاش تصویرهایی رو که ازشون فرار میکردی رو هیج وقت در حقیقت نمیدیدی نمیدونم چرا باید حقیقت ها انقدر تلخ و زننده باشن نمیدونم چرا ادمها باید انقدر چند شخصیتی باشن نمیدونم چرا واسه اونی که از همه بیشتر میذاری باید انقدر تقاص بی دلیل پس بدی نمیدونم ولی امیدوار هیچکس از آینده از خنجرهایی که قراره از پشت بهش زده بشه خبردار نشه شاید اینطوری دردش کمتر باشه یکبار میکشنت نه ده ها بار دونستن تو رو داغون میکنه خورد میکنه اینکه به خاطر چه کسایی چه کارایی کردی بهتره فراموش کنیم یا خودمونو به خریت بزنیم شاید اینطوری بهتر باشه ......

بايد بود براي آناني كه برايت ماندند
بايد رفت و گذشت از آناني كه از تو گذشتند
ميخواهم بمانم براي اويي كه شبها برايم گريست ودعا كرد
براي اويي كه براي تعالي آرزوهايم تلاش كرد
براي اويي كه با صدها آرزو مرا متولد كرد
(همه ميگن مادر ولي من نميتونم هيچ اسم برازنده اي براش بذارم )

گفت عاشق نشو گفتم شدم
گفت دل نبند گفتم بستم
گفت در انتها هیچ عایدت نمیشود گفتم میشود
گفت به سماجت تو ندیدم گفتم این سماجت نیست وفاداری است
گفت به لجاجت تو ندیدم گفتم این لجاجت نیست بردباری است
گفت به گذشت تو ندیدم گفتم این گذشت نیست فداکاری است
گفت ساده دلی گفتم پاکدلم
گفت به خلق بی اعتمادم گفتم به من اعتقاد خواهی کرد
گفت راهش دشوار است گفتم پرواز خواهم کرد
گفت من اینگونه خواهام ،گفتم اینگونه خواهد شد
گفت تو خود را از بین خواهی برد گفتم از بین رفتم همان لحظه که به تو دلبستم......

دستم را بگیر مرا رها کن تابش را ندارم انگیزه هایم بر باد رفت ،بودنم زیر سوال رفت ،موندنم حماقت شد، کوچ ام را از این دنیا گناه نامیدند، شروعم به پایان رسید پایانم بی انتها شد ،آری اینجا دنیا است و من هنوزدر حال دست و پا زدنم، اینبار به خواست خودت دستم را بگیر رهایم کن ،آرامم کن ،رویایم را به حقیقت برسان ولی نه، من خود تبدیل به رویا شدم!
شاید اگر این صفحه کاغذهای کاهی ای بود که زمانی برای نوشتن به آنها رجوع میکردم وسعت غمم را در اشکهایی که بر آن گسترش میافتند میدیدی و در آن لحظه شاید لحظه ای . ای خدا به دادم میرسیدی...
میگن وقتی ماه کامل میشه هر آرزویی که بکنی برآورده میشه محض اطلاع کسایی که آرزویی برای خواستن دارن گفتم امشب ماه کامله کامل بهش نگاه کنید و هر چی میخواید از خالقش بخواید![]()
امروز وقتي هنوزسپيده نزده بود اومد سراغم دوباره در كنارم احساسش كردم دستم رو گرفت بوسيد ولي تا چشمامو باز كردم از پيشم رفت آخه بهم گفته كه نبايد چشمامو باز كنمو ببينمش ولي مگه ميشه آخه هيچ وقت نديدمش خيلي دوست دارم بدونم مثل تنها عكسي كه ازش برام مونده زيباست و مانند اسمش فرشته اي بي نظير؟! ولي سهم من از او فقط يك احساسه و درد دل هايش او هم مثل من دلش گرفته او هم دلش ميخواست پيش من ميبود ولي چه ميشه كرد خداوند او را احضار كرد و امر امر اوست همين كه شبهايي را برايمان باقي گذاشته تا لحظاتي را با حضورهم سپري كنيم خودش دنيايي است امروز كي شب ميشه ومن كي به حضورش شرفياب ميشم او داند نه من ! خيلي سخته وقتي تمام دلخوشيهات در دنيايي ديگر نقش ببنده كه با گشودن چشمانت از آن محروم ميشوي و هيچ نميماند جز تجسماتي از او كه روزت را به شب برساني و دوباره تكرار مكررات .........
نميدونم چرا از همون بچگي كه بدنيا اومد به جاي حس حسادت يك احساسه لطيف در من ايجاد شد كه خودمم معنيش رو نميفهميدم هر چي بزرگتر ميشد اين احساس هم در من عظمت بيشتري پيدا ميكرد و تازه ميفهميدم كه با اطواراش سرخ ميشم و معني احساس خواهر برادري اي كه از دوستام ميشنيدم نميفهميدم آره من مثل بقيه دوستام كه با خواهراشون جنگ و دعوا داشتن نبودم هميشه وقتي سر مسئله اي بحثمون ميشد به نفع خواهرم گلچهره كنار ميكشيدم، چون ناراحتيشو نميتونستم ببينم ولي اگر مسئله سر بازي كردن اون با يكي از پسراي فاميل ميشد غيرت پسرانم آنچنان خون رو رگهام به آتيش ميكشد كه وقتي به خودم ميامدم اون پسري رو كه ميخواست توي بازيه ما نقش شوهر خواهرم رو بازي كنه كلي زده بودم و اونم با حالت قهر به مامانش پناه ميبرد و همه از اين مسائل افراطي من هم متعجب ميشدن و هم عصبي كه پسراي دوردونشونو زير بار كتك ميگرفتم هر روز علاقه من به خواهرم بيشتر ميشد تا لحظه اي كه صداي دورگه ام به خودم و خيلي ها ميفهموند كه من بالغ شدم از اون لحظه به بعد همه ي پسراي هم كلاسيم يه دخترو نشون ميكردن و ادعاي عاشقيشون منو به خنده ميكشوند چون ميديدم كه من هيچكس رو نميتونم مثل اونا دوست داشته باشم آخه چطور بگم مثل اونا با همون احساسهايي كه اونا به يه دختر غريبه داشتن من فقط گلچهره رو دوست داشتم ولي در مخيله ام هم نمي گنجيد كه كسي عاشق خواهرش بشه آخه من كه نميتونستم با خواهرم ازدواج كنم اين احساس چي بود نميدونم ولي احساسم به من ميگفت يك آتيش قديمي است كه روز به روز افروغتر ميشه طوري كه حتي تمام راه مدرسه ام رو براي زودتر به خانه رسيدن ميدويدم احساس عذاب وجدان ميكردم چون با بزرگتر شدنم عشقي كه به او داشتم هم وسعت ميگرفت و اين منو عذاب ميداد احساس گناه داشتم از اينكه وقتي اونو ميبينم بي اختيار دلم مي خواد در آغوشش بگيرم و انقدر فشارش بدم تا مثل بچگيهاش جيغش در بياد و من از اطواراش پر بكشم و دونه دونه ي نازاشو با جونم بخرم گاهي هم به اين فكر ميكردم كه ببوسمش و از درون تخليه بشم و با اين بوسه آتش عشقم التيام يابد تا كمتر مرا در خود بسوزاند ولي ميدانستم كه اين بوسه بوسه ي يك برادر بر لبان خواهرش نيست براي همين بار گناه قبل از ارتكاب ، منو از اين مسئله باز ميداشت گلچهره هم مثل من روز به روز بزرگتر و شادابتر ميشد از حق نگذريم او هم منو خيلي دوست داشت ولي به معصوميت يك فرشته و پاكي يك ارتباط تنگاتنگ خواهر و برادري جالبه پدرم از وقتي كه من به سن بلوغ رسيدم پا تو كفشم ميذاشت و مثل سايه پشت سر خواهرم همه جا سرك ميكشيد من معني كاراشو نميفهميدم ولي احساس ميكردم زماني كه قلب من با ديدن گلچهره شروع به تپيدن ميكنه به شكلي كه صداش در كل بدنم انعكاس يك فرياد دركوهستان ميشه، پدرم هم اين صدا رو ميشنوه و متوجه رابطه عجيب احساس من نسبت به گلچهره شده ولي هيچ وقت مستقيم به روي من نمي آورد گلچهره حالا ديگه 20 سالش شده بود و آوازه ي نجابت و زيبائيي افسونگرش در تمام اقوام همسايه ها و ....پيچيده بود و راه به راه تلفن خونه ي ما رو براي ربودن او از چنگ من به اسم خواستگاري به صدا در مي آوردن چه روزاي سختي بود هر وقت تلفن خونمون به صدا در مي آمد قلب من ميايستاد و عرقي سرد از پيشوني ام فرو ميريخت و احساس عجز ميكردم جالبه گلچهره هم با ديدن اين حالت در من نگران ميشد و دلش برام ميسوخت اون خيال ميكرد من از اينكه بعد از رفتن اون مبتلا به تنهايي ميشم اينطور بهم ميريزم آخه اون مثل يه فرشته پاكه چميدونه برادرش انقدر كثيفه كه عاشق خواهر خودش شده براي همين تصميم گرفتم برم تو اتاقم نميدونم بگم كاش نميرفتم يا بگم چه خوب كه رفتم ولي رفتم و گلچهره هم چند دقيقه بعد واسه اينكه براي شام خبرم كنه اومد تو اتاقم ولي وقتي درو باز كرد و منو در حالي كه سرمو بين دو تا پام گذاشته بودم ديد اومد كنارم نشست صورتمو بالا گرفت و مطمئن شد كه داغونم بدون هيچ مقدمه اي گفت:داداشم چي شده من حالا حالا ها تركت نميكنم بلاخره تو هم يه روزي ازدواج ميكني
گرچه صحبت اولشو، رو حساب دلگرمي گذاشتم ولي بازم دلم گرم شد ولي با شنيدن جمله دومش داغون شدم من هيچ وقت به خودم اجازه ندادم حتي در روياهام به كس ديگري جز او فكر كنم دلم به حال خودم سوخت و به جاي اينكه التيام پيدا كنم اشك هم به غمم اضافه شد نميخواستم غرورم با اشكام لبريز بشه و در نظر گلچهره يك مرد ضعيف باشم واسه همين پشتمو كردم تا منو نبينه ولي گلچهره ي من ول كن نبود اون انقدر دلش صاف بود كه نميتونست ناراحتيه داداشيشو تحمل كنه دستمو گرفت گذاشت روي لباش يك بوس كوچيك كه هنوزم از گفتنش داغ ميشم اين احساس در من چون كيمياي جواني مرا به همان حال و هوا بازميگرداند وقتي به خودم اومدم كه خودمو مثل يك نوزاد بي پناه در آغوشش انداخته بودم و هق هق گريه ميكردم گلچهره از اين عكس العمل من هم متعجب بود هم كنجكاوانه وبه من خيره شده بود: برديا چيزي شده ؟تو چرا همچين ميكني يعني انقدر به من وابسته اي كه يه خواستگاري كه هنوز معلوم نيست مامانو بابا راهش بدن يا نه حساسيت نشون ميدي؟براي چي انقدر خودتو اذيت ميكني ؟
با شنيدن اين حرفها يك كم عقلم سر جاش اومد اون كه نميدونه اين احساس چيه اون چه گناهي كرده تازه اگر هم بدونه تا آخر عمر منو به خاطر اين احساس نميبخشه شايد اصلا ازم فراري هم بشه بهتره خدمو جمع و جور كنم تصميم گرفتم چند روزي پيش يكي از دوستام كه خونه مجردي داشت برم و خودمو از اين عشق رها كنم ولي با رفتنم هيچي عوض نشد به جز اينكه بي طابيه من بيشتر از قبل شد وقتي بعد از 20 روز برگشتم
خونه ، اولين كسي كه منو در آغوشش گرفت گلچهره بود كه كاش اينكارو نميكرد باز دوباره تمامي اون احساسها و يك اتش جديد در من به وجود آمد اي خدا اين چه بذري بود كه در دلم كاشتي تو خودت اين احساس رو در من به وجود آوردي منه 5 ساله چي از عشق ميفهميدم حالا هم تنهام گذاشتي و نميدونم بايد چيكار كنم دارم خول ميشم حالا من با اين گلچهره ي تو آغوشم بايد چيكار كنم من رهاش كردم بايد اونو از خودم زده كنم وچون خودم جسارت جدايي رو ندارم بايد اون اينكارو بكنه تا منم مجبور بشم چون اگه به من باشه همينطور بيشتر و بيشتر ميشه تا به يك فاجعه برسه و ديگه او موقع هيچ وقت نميتونم خودمو ببخشم توي همين افكار بودم كه چشمم به بابام افتاد انگار كارد ميزدي خونش در نميامد نميدونم پدرم چرا اخيرا نسبت به من خشمگين بو هيچ وقت مثل گذشته به من اعتماد نميكرد و براي هيچ كار خوب يا بدم تشويق و تنبيهم نميكرد نسبت به من بي تفاوت ولي نسبت به رفتارم با گلچهره بسيار كنجكاو بود شايد اونم به خاطر مرد بودنش و گذروندن اين عشق و عاشقيها احساس منو فهميده و به خاطر خشمش از من، نسبت به من بي تفاوت شدهش، ولي براي گلچهره نگرانه براي همينم منو تحت نظر داره بعد از اين استقبال گرمي كه گلچهره از من كرد مادرم هم با اشكاش علاقشو به من گوشزد كرد ولي پدرم بي تفاوت با دادن يك سلام از كنارم عبور كرد اين عكس العمل رو گلچهره هم فهميد آخه اون دختر رندي بود در كمال سادگي ظريفترين نكاتو ميفهميد ولي در مورد عشق من هيچ وقت نتونست شايد هم نخواست كه بدونه با اينكه خيلي وقت بود نديده بودمش جرات نميكردم از اتاقم بيرون بيام آخه حالا ديگه به درجه اي رسيده بودم كه نميتونستم اين عشق لعنتي رو مخفي كنم ولي گلچهره به اين فكر نكرد اومد تو اتاقم برام چاي آورده بود خوردم ولي سرمو يه لحظه هم بالا نياوردم گلچهره با يه لبخند مرموزانه به من گفت : داداشي نميخواي منو ببيني
خيلي بي تفاوت بهش گفتم: براي چي بايد تو رو ببينم ؟
از دستم دلخور شده بود آخه اين اولين بار بود كه من تو ذوقش ميزدم با همون حالت ادامه داد: ببين برديا من فكر ميكنم تو اين يك ماه تو همه ي مارو فراموش كردي تو فبلا بيشر به من اهميت ميدادي ولي حالا كه من اين لباسيو كه تو برام خريده بودي پوشيدم و خودمو براي اومدنت آماده كردم هيچ توجهي به من نداري منو بگو كه ميخواستم با تو مشورت هم بكنم .....
با حالت قهر پشتش رو به من كرد وبا تنازيهاي خاص خودش دوباره دل منو آتيش زد از خودم به خاطر اينكه ناراحتش كردم بدم اومد سعي كردم جبران كنم يه نگاه بهش انداختم و بعد از اون فقط حرف دلمو براي اولين بار زدم :ميدوني گلچهره من چقدر دوست دارم ميدوني براي من چقدر ارزش داري تو همه جوره براي من همون فرشته اي هستي كه از همون بچگي با اومدنت..............ديگه ادامه دادنش رسوايي بود پس حرفمو قطع كردم ولي حالا ديگه اون ول نميكرد براي همين بين حرفم دويد : اومدنم جاي تو رو تنگ كردم ولي تو بازم منو دوست داشتي آخه تو خيلي بزرگي برديا
ديگه نميتونستم طاقت بيارم آخه من اونچه كه گلچهره بيچاره ي از خدا بي خبر فكر ميكرد نبودم اگر ميفهميد ازم متنفر هم ميشد. تو خيالاتم بودم، كه اومد كنارم نشست و شروع به صحبت كرد انقدر غرق افكارم بودم كه متوجه حرفهاش نميشدم تا لحظه اي كه با شنيدن اسم امير از دهن گلچهره چشمام به دهنش خيره شد و كلمه به كلمه ي گفته هاش رو ميبلعيدم آره درست حدس زده بودم گلچهره من عاشق شده بود و من فلك زده رو، همراز خودش كرده بود غافل از اينكه من........
ديگه هيچ كار نميتونستم بكنم آخه من كه نميتونم اونو تصاحب كنم يه روزي بايد همينطوري ميشد تا من مجبور بشم فراموشش كنم شايد اينم يه جور لطف خدا بود كه چاره راهم بشه ولي حالا ديگه توي اين دنيا چطور ميتونستم زندگي كنم ؟ من برادرش بودم و تا آخر عمر محكوم به اينكه عشق بازيهاشو با معشوقش نگاه كنم و به خاطر برادر بودنم از خوشبختيش ابراز رضايت كنم در حالي كه واقعيت اين نبود خيلي فكر كردم گلچهره به امير گفته بود كه منو راضي ميكنه تا باهاش حرف بزنم و خانوادمو براي ازدواجشون با هم راضي كنم چيكار ميتونستم بكنم جوابي ندادم ولي حمل بر رضايتم شد و روز بعدش فقط از دهن گلچهره ساعت و مكان قرارو شنيدم و در ظاهرش يك حاله ي نور كه از پاكي عشقش نشات ميگرفت به حالش حسرت ميخورم كه عاشق كسي شده كه ميتونه به دستش بياره تصميم گرفتم به خاطر عشق و علاقمم كه شده باعث اين ازدواج بشم و خودم رو متحمل ضربه عشق ابلهانم بكنم نهآخه من براي اون هيچ ضربه اي رو نميتونستم تحمل كنم ،هر وقت كه با امير حرف ميزدم در ذهنم به هزار طريق اونو ميكشتمو و نقشه قتلشو مرور ميكردم ولي در حقيقت مجبور بودم نقش يك برادر رو بازي كنم گذشت من پدر و مادرم رو هم راضي كردم و اونا با هم ازدواج كردند من ديگه هيچ انگيزه اي براي ادامه دادنم نداشتم روز عروسيش اون درست همون گلچهره روياهام بود با همون دسته گلي كه به سمتم ميدويد و اينبار به عنوان معشوقش بر لبانم بوسه مي كاشت ولي نشد اون حالا رسما متعلق به امير بود و نصيب من تنهايي و فراغ اش شد، از اينكه انقدر شاد بود من هم شاد ميشدم از اينكه خودش را خوشبخت ميديد من هم احساس خوشبختي ميكردم ولي وقتي ازم دور شد و به هجله گاه رفت تازه فهميدم كه بدبختي هايم ، آن هم به دست خود !پدرم حالا ديگه به من افتخار ميكرد و كنارم نشسته بود اونم از رفتن تنها دخترش ناراحت بود اون شب پدرم بي مقدمه گفت :حالا نوبت اينه كه بهت بگم تو درتبلور اين عشق مرتكب هيچ گناهي نشدي .
وا، رفتم هاج و واج مونده بودم خجالت ميكشيدم بپرسم ولي يه چيزي درونم داشت منو ميخورد پس دلمو به دريا زدم : منظورتونو نميفهمم ميشه واضح تر بگيد
پدرم انگار كه انتظار شنيدن اين حرفمو داشت ادامه داد:پسرم البته خجالت ميكشم بهت بگم پسرم چون من در حق تو پدري نكردم ولي فكر كردم اينطور به صلاح هردوتاتونه آخه ......
واي ديگه داشتم رواني ميشدم چرا آدما به قسمت اصلي مطلب كه ميرسن بايد به زور ازشون حرف بكشي و تو رو تو نم ميذارن ، بدون معطلي گفتم: آخه چي پدر تو رو خدا اصل مطلبو بگيد انقدر منو در كنجكاوي اسير نكنيد
اينبار پدرم ديگه تامل نكرد: باشه پس خوب گوش كن "برديا جان ، راستش تو پسر ما نيستي چند سال پيش توي يك حادثه ثصادف پدرت، مادرت روكه به علت همون صانحه بايد سريعتر فارغ ميشد به بيمارستاني آورد، كه من زنم رو براي فارغ شدن بچه اولمون به اونجا برده بودم آره اونم درست با مادر تو زايمان كرد اما بچه ما مرد و بجه اون يعني تو زنده موندي ولي مادرت هنگامبه دليل همون صانحه مرد پدرت مادرت رو خيلي دوست داشت خيلي زياد و خودش رو در مرگ مارت مقصر ميدونست در ثاني تو هم يادآور خاطره اي بودي كه پرت رو محكوم به مرگ مادرت ميكرد ، براي همين حتي حاضر نشد يه بار هم ببينتت . زن منم به خاطر مرگ ناگهاني فرزندش مبتلا به افسردگي شده بود وقتي داشتيم حاضر ميشديم كه بيمارستانو ترك كنيم صداي گريه يك بچه توجهمو جلب كرد در اتاق مادرتو كه باز كردم پرستار با تو كه در آغوشش بودي به همراه يك نامه تو رو به من دادورفت،من كه متعجب و تا حدودي ذوق زده از حضور تو در آغوشم بودم اين نامه رو خوندم كه حالا ديگه متعلق به خودته و بعد منو تنها گذاشت.
واي كه امشب چه شب نحضي بود يعني من برادر گلچهره نبودم و خودم با دست خودم اونو به يكي ديگه دادم يعني پدر من يكي ديگه بوده كه به خاطرعذاب وجدانش منو قربوني كرد ولي من به خاطرعذاب وجدانم خودمو قربوني كردم . اي خدا اينه جوابه خوبي ؟ اي خدا تو كه ميدونستي چرا نگذاشتي براي يك شبم كه شده اونو از رو عشق و احساسم و بدون هيچ گونه احساس گناهي در آغوش بگيرم واي بر من واي بر اين پدر و مادري كه تاكنون به من هيچ نگفتن با خودم فرياد ميزدم اشك ميريختم و سرمو تا جايي كه جا داشت تو بالشم فرو كردم تا بقيه از شيون هاي يك عاشق همه جوره باخته عاصي نشن چند ساعتي از رفتن گلچهره از خونمون نگذشته بود كه صداي زنگ در اومد مادرم به اتاق من اومد و با نگراني بدون توجه به چشماي خون من و صورت خيسم گفت : برديا گلچهره است و با همون تعجب تنهاست ! امير نيست برو ببين چي شده ؟ ميگه ميخوام با داداشم صحبت كنم رفتم دم در تا درو باز كردم خودشو پرت كرد تو بغلم و بغضشو شكست با اينكه نميدونستم چي شده براي اينكه براي اولين بار بدون احساس گناه در آغوشم احساسش ميكردم منم زدم زير گريه تو چشمام نگاه كرد حيرت زده پرسيد: يعني تو هم ميدونستيو هيچ چيز به من نگفتي؟
با تعجب به خودم اومدمو و گفتم : من از رفتنت دلتنگ شده بودم گلچهره ي عزيزتر از جانم آخه من...
گلچهره از حرفاي من انقدر متعجب شده بود كه درد خودشو فراموش كرده بود و با همون لبخند مليح خودش ادامه داد: داداشي من ، من تازه 2 ساعته از تو دور شدم واي يادم اومد وقتي غم تو چشماتو ديدم فكر كردم به حال خواهر بدبختت كه ميدوني بدبختيش چيه گريه ميكني
با شهامت جوابشو دادم: ديگه به من نگو داداشي من برادرت نيستم اينم اون نامه اي كه اينو ثابت ميكنه و در ضمن اشك منم از غم بدبختي تو نبود من از همون بچگي عاشقت بودم و هستم الانم به حال عاشقي گريه ميكنم كه معشوقشو روانه هجله گاه رقيبش كرده ......غش كرد واي بر من كه انقدر ناگهاني بهش خبر دادم حتي نگذاشتم بگه چه چيزي اين موقع شب اونو با لباس عروسي به خونه كشونده اونم بدون شوهرش من خيلي خودخواهم خدايا به من يه فرصت دوباره بده اين عشقو خاك ميكنم ، در آغوشش گرفتم و درست مثل اينكه يك فرشته رو حمل ميكنم اونو به داخل بردم بعد از اينكه سر حال اومد خيال كرد همه ي حرفاي منو تو خيالاتش و در عالم اغماش شنيده ولي يه نگاه به دستش كه انداخت متوجه نامه اي شد كه سند حقيقت همه ي دلنگروني هاش بود گيج شده بود نميدونست چي بگه رو به پدرم كرد و گفت ميخوام باهات تنها باشم منو و مادرم تنهاشون گذاشتيم بعد از يك ساعت كه براي من يك قرن بود پدرم از اتاق بيرون اومد من و مادرم مثل همراهي هاي يك بيماربعد از عمل كه دور پزشكشو ميگيرنو از سوال و جواب روانيش ميكنن بابامو احاطه كرديم پدرم پيشنهاد كرد به خودمون مسط بشيم و بگذاريم خودش قضيه رو بگه ما هر دو سكوت كرديم و وقتي نگاهي به پدرم انداختم تازه فهميدم كه انگاري كمرش شكسته ولي سعي ميكنه خودش رو طبيعي نشون بده رو به ما كرد و گفت: امير همه ي ما رو فريب داد! اون يه زن و يه بچه داشته ولي نه به صورت رسمي و اونارو رها ميكه و ميره ، زنه چند سال دنبال امير ميگرده تا امشب كه متوجه ميشه داره ازدواج ميكنه پس با صاحابخونه امير ميريزه رو هم و اونم در عوض كليد خونه اميررو ميده بهش وقتي امير به همراه گلچهره وارد خونه ميشن و
چراغ رو روشن ميكنن با اون زن و بچه اي كه الان 3سالشه روبرو ميشن و بقيه ماجرا رو هم كه ديگه لزومي نيست بگم
اين بهترين خبري بود كه ميتونستم بعد از اين همه بدبختي بشنوم بدون كوچكترين تعللي گفتم: پس عشق من به گلچهره پاك بوده كه خدا اونو به من برگردونده پدر با اجازه ميرم تا دست زنمو بگيرم و اينبار با عشق بوسه بر لبانش بزنم.................
پایان
خیلی سخته که به خاطر آدمها دلت رو بسوزونی ولی آخرش بفهمی تنها چیزی که برات مونده یه دل سوخته است ونیشخندی که سوزانندگانت حواله وجودت می کنن خیلی سخته وقتی صادقانه دلببندی بعد بفهمی اونی رو که بهش دل بسته بودی یه سراب بوده و بس خیلی سخته که خیال کنی خیلی ها دور واطرافتن و بعد ببینی همش خیالات عالم خلسه ات بوده و تنهاییی تنها یار و همدمی بوده که در تو حلول یافته کاش کسی به خاطرعشق تو رو تحقیر نمیکرد کاش این آدما بعد ازمرگت دلتنگت نمیشدن و کاش گلهای دسته دسته سر قبرت در زنده بودنت هدیه ای از احساسشون بود به هم شاید اینگونه دگر دیر نمیشد!
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
براي من نوشتن يه جور رهايي از اين دنياي به ظاهر قشنگ و در باطن وهم انگيزه وقتي يك داستان خلق ميكني با تك تك شخصيت هاش همزاد پنداري ميكني شخصيتهايي كه از دغدغه هاي دروني خودت متولد شدن اون موقع ميتوني پاياني رو براشون انتخاب كني كه حقشون ميدوني يعني دقيقا اونچه كه در اين گيتي از اونها سلب شده رو، تو در دنياي خلق كرده ي خودت بهشون پس ميدي دختري كه عاشق شده ولي مسلما در اين دنيا او به عشق خود نخواهد رسيد ولي در دنياي من او با شكوه تر از هرمثنوي عاشقانه اي به معشوقه اش ميرسد جنيني كه ناخواسته بر اثر يك شهوت زود گذرناخواسته موجوديت ميابد و با آه هاي مادري ناخواسته به همراه مادرش به مرگ محكوم ميشود ، من آندو را هم به دنياي خودم وارد كرده و در آنجا مادر و فرزند را با لذتي توام براي ديدار روي هم به سر انجام ميرسانم . پدري كه تعهدهايش را به فراموشي سپرده و تسليم اعتياد ميشود او در اين دنيا جز حقارت هيچ برايش نميماند و در نهايت آرامگاهش جوي هاي خيابانهاي پست شهر خواهد بود، من او را هم به دنيايم وارد ميكنم زندگي را برايش آنچنان كه نبوده بنا ميكنم و از تعهد لذتي برايش پديد مي آورم كه مخدر در آن دنيا برايش نداشت و آنگاه او شيفته فداكاري همسرش خواهد بود و نظاره گر بلوغ فرزندش . دختراني كه به خاطر فقر نا آگاهانه تسليم هوسهاي مايه داران اين دنيا مي شوند آنها در دنياي من به گونه اي دگر كسب درآمد خواهند كرد شايد به اين خاطر كه در دنياي خودم مردها اسطوره ي فداكاري همت تعهد شرافت و مردانگي اند نه نامردي..... شايد به اين خاطر كه دگر تحمل ديدن اين همه درد در اجتماع را ندارم از سياهي ها گريزان شدم ، لحظه اي كه خداوند انسان را اشرف مخلوقات كرد فكر نميكرد كه آدمي به اين سرعت تسليم غرور و هوس هاي شيطاني شود كه حاضر نشد همين آدمي را بپذيرد و عصيان كرد ولي حال نصف بيشتر آدميان را برده خود كرد با اراده ي خودشان و ما همگي به پيماني كه با خداي خود بستيم وفا نكرديم و اين شد عاقبتمان و شاید در دنیای داستانهای من بتوان به عهد او پایبند بود حال اگر همذادپنداری های من با شخصیتهای داستانی ام با کسانی که اینجا زجر میکشند و من آنها را نزد خود آسوده میبینم یک نوع بیماری است به نام شیزوفرنی بگذار من تا ابد مبتلا به آن باشم ولی حداقل در دنیای خودم برای آدمها امید داشته باشم به آینده ای روشن ...