تبليغاتX
دنیای درون

 

هر داستان رو با آهنگش بخونید چون من برای هر داستان یک آهنگ انتخاب میکنم خاص موضوع خودش :

 

 

 

 

 

 

خدايا ......نكنه نباشي !

همه ميگن من باعثش بودم ولي من نميخواستم اينطور بشه هميشه فكر ميكردم عشق علاج هر درديه نميدونستم عشق من انقدر سوزاننده است كه ميسوزونش اونم جلوي چشماي خودم! كه پرپر بزنه؛ ولي من هيچكاري نتونم بكنم چطور شد؟! خواستم بگم خدا، صدام در نميآمد. فقط به دست و پاش نگاه ميكردمو و اشكامو مخفي ميكردم تا جلوي اون دو تا پسري كه دوروبرش داشتن مانع  تشنجش و تکونهای شديد دست و پاهاش ميشدن، رسوا نشم يكيشون رو به من كرد و گفت شماره يكي از آشناهاشو بگير وقتي منو ديد كپ كرد تمامي باقيمونده آبي كه نصفش رو خالي كرده بود رو صورت رها به سمتم گرفت و گفت : رو صورتت بپاش تو حالت بدتره رنگت خيلي پريده ؛ ولي من متوجه هيچ صدايي نبودم همه چیزدر اطرافم فقط حركت داشت. تكونم دادن گفتن خوبيد؟! دور و اطرافمو كه نگاه كردم متوجه شدم رو زمين نشستم و فقط به رها نگاه ميكنم واي اين چه اتفاقي بود كه بدون هيچ مسئله اي از قبل براش افتاد نه نميتونستم تحمل كنم سعي كردم چند شماره بگيرم ولي دستام انقدر بي روح بود كه هيچ شماره اي رو درست حسابي نميتونست بگيره رها آروم شده بود دیگه تکون نمیخورد بقیه کمی نفس کشیدن ولي چشماش رفته بود تا به حال انقدر معصوم نديده بودمش حتي موقع خوابشم اينطوري نميشد ، صداش زدم دستامو گذاشتم رو گونه هاش  سرش رو كه بي رمق افتاده بود بالا آوردم گفتم : رها منو نگاه كن نذار بهت مغلوب بشه من بدون تو رها بلند شو لعنتی نباید بری اینو بفهم نمیذارم میفهمی نمیذارم....

 دوستاش منو گرفتن کشیدن عقب گفتن خول شدی دختر داره میمیره تو چی میگی؟ برگشتم و فقط نگاهشون کردم و با التماس نگاههام دوباره به سمتش رفتن برای کمک بیشتر ولی دوباره گرفتش واي خداي من همون تكونهاي شديد ميگفتن يكجور رعشه است، دستام  رو گونه هاش يخ كرد چشماش سفيدتر از قبل شد يكجور بي تعلقي كه عاشقش بود، هميشه ميخواست رها بشه ميخواست آزاد باشه حالا ديگه آزاد آزاد بود نه صدايي ميشنيد نه كسي رو ميديد و نه...

گفتم :خدا نميذارم ميفهمي؟! بايد از رو جنازه من رد بشه اونو ببره حتي اشكم نميريزم تو نميتوني منو مغلوب كني بايد برگردونيش اون رفته داره ميره من ميبينمش نميذارم قدم تو جاده مرگ بذاره من قلم پاشو خورد ميكنم  با دستام رو دیوار میکوبیدم و با چشمام به سمت آسمون تمنای یک لحظه نگاهش رو داشتم : خواهش میکنم برگرد نرو تو رو به خدایی که داره از من میگیرت برگرد نذار از هم جدا بشیم منو بگیر ای خدا منو ببر بیا این جون لعنتی من مال تو من نمیخوامش نمیتونم ببینم منو ببر تا نبینم مرگ عشقم رو باورهامو نمیشه محاله .......

يكي از اون پسرها كه به كمكم اومده بودن فرياد زد : رفت خدايا رحم كن داره از دهنش كف مياد بيرون .....

 و به دوستش اش اشاره كرد كه فورا به اورژانس زنگ بزنه! اورژرانس هم كه قربونش برم؛ آب پاكي رو دستمون ريخت و گفت" نداريم" يك جمله با معاني بسيار. اون پسر هم نا اميد گوشي رو كوبيد رو تلفن و دستاش رو تو موهاش كرد و به من نگاه كرد توي نگاهش شرمندگي بود بهش خنديدم گفت : فكر ميكنم بهتر شديد ؟

لبخند زدم : آره حل شد ، باهاش معامله کردم ببینش آروم شده میبینیش دیگه آروم خوابیده زجر نمیکشه داره برمیگرده بر گرد رها برگرد پسر خوب جای تو اونجا نیست .....

اون پس که مخاطبش کرده بودم چشماش از تعجب بيرون زده بود : حل شد چي حل شد نكنه تو يك چيزي بهش گفتي ! كه اينطور شد نكنه عاشقه نا اميدش كردي شما دخترها همتون....

امید مثل اینکه راست میگه بهتر شد رنگش برگشت....ببین داره نفس میکشه چشماشو داره برمیگرده ....

سرم رو پايين انداختم تا اشكي كه توي چشمم حلقه بسته بود جرات خودنمايي نكنه، به هر بدبختي مخفيش كردم و بهشون نگاه كردم و گفتم بهتون گفتم اون هيچ كاريش نميشه كسي نميتونه اونو از من بگيره اينو مطمئن باشيد ....

رفتم سراغ رها دستش رو گرفتم توي دستام حالا روحش رو احساس ميكردم و اون جريان داشت برگشت. توي دلم با شرمندگي گفتم: خدايا ممنونتم منو به خاطر جسارتم ببخش گرمتر از قبل بود تو چشماي نيمه جونش نگاه كردم و گفتم : بهت گفتم نميذارم بري تو بايد اينجا باشي، توي حال و هواي خودم بودم كه گفتن وسايلش رو جمع كن ميخوايم ببريمش بيمارستان همه چيز رو جمع كردم خواستن برن كه چشماش رو باز كردو تکون خورد گذاشتنش پایین رو به من کرد و گفت : چرا اينكارو كردي؟!

دوستهاش گفتن : بابا پسر خوب تو هم ما رو گرفتي ولي دوباره از هوش رفت همشون كمي دستپاچه شدن ولي بهشون گفتم مطمئن باشيد همه چيز خوبه فقط به بيمارستان بريم تا يك سرم بزنن و دوپينگ كنه وبعد لبخند زدم ولي اونا عاقلا در سفيه نگاه ميكردند و شايد در دلشون ميگفتن : دختره خو ل و چل شده.....

رفتيم بيمارستان دكتر بالاي سرش اومد گفت همراه كيه ؟ اين پسر چش شده؟

امید خودش رو جلو انداخت و به من اشاره كرد كه جلو نيام گفت : منم آقاي دكتر حالت تشنج گرفت و ما بعد از دوبار شوك شديد كه بينش 5 دقيقه فاصله بود آورديمش اينجا الانم بهوش اومده فقط رمق بلند شدن رو نداره

دكتر فشارش رو گرفت و چند معاينه تخصصي كرد و مبهوت نگاه ميكرد همه منتظر شنيدن يك جواب ازش بودن ولي هيچي .....همينطور كه با خودش فكر ميكرد و حرف ميزد، رفت توي اتاقش و در رو بست دوستش به من نگاه كرد و گفت اينجا اين دكتره خودش مشكلش از مريضها بيشتره خوله با خودش حرف زد و رفت تو اتاقش.....

بهش گفتم نگران نباش چيزي نيست نميتونه تشخيص بده ؟

 

- پسره رو به من كرد: تو چي ميدوني از رها!؟ چرا نتونه تشخيص بده ! خير سرش دكتر مملكته ! شايدم تو ميدوني ؟! (و پوزخند زد)

منم پوزخندشو ادامه دادم و گفتم فقط اینو میدونم که خوب شد. تموم شد .....و بعد سرم رو به ديوار پشت سرم تكيه دادم  ....

- ولي اون نگران شد: تو رو خدا شما ديگه خودت رو نگه دار كاريت نشه من ديگه با شما چيكار كنم نميتونم شما رو جمع و جور كنم ؛

بهش نگاه كردم طوري كه آرامش ام رو ببينه و گفتم : من هيچ وقت كاريم نميشه چون بايد پابرجا بمونم فعلا...

تعجب كرد و كمي فكر كرد : روحيه جالبي داريد اولش كه رنگ شما از ديوار پشت سرتون سفيدتر شده بود حتي ميتونم به جرات بگم از خود رها ، حالا ميگيد چيزيتون نشده بابا ايول خيلي مقاوميد ولي هنوزم رنگتون پريدست.....

درست ميگي چون اولش رها ي من رفت و من هم بايد ميرفتم تا برش گردونم حتي به قيمت ....ولي حالا كه ديگه برگشته و بهتره خوشحال باشيم  ....... راستي ببخشيد بايد ازتون تشكر كنم آقاي ...

-         بگيد اميد... راستي من معني حرفاتونو نميفهمم ولي يك سوال ازتون بپرسم چطور برگردونديدش ؟ از خدا خواستيد نه ؟

-         از خدا خواستم ! يكجوارايي آره ، ولي با شرايطي...

-         شرايط چطور شرايطي؟

-         در مقابلش يك نذر كردم ؟

-         البته اگر فضولي نباشه ميشه بدونم چه نذري؟

-         نه عيبي نداره نذر خودم ،خودم رو نذرش كردم

-         خودت!!!!!!!!!!  من گيج شدم !

-    توي همين پرس جوها آقايي به اميد اشاره ميكرد ولي اميد پشتش به اون بود : فكر ميكنم اون آقا به شما داره اشاره ميكنه يك كاري كنيد بيام رها رو ببينم اينا نميذارن من بيام تو بايد براي آخرين بار ببينمش وقت نيست اينكارو ميكنيد؟

به سمت دكتر رفت و گفت : الان ميرم جورش ميكنم همين جا بمون تا برگردم

خيلي طول نكشيد كه اميد اومد و از دور به من اشاره كرد كه ميتونم برم ببينمش. رفتم داخل واي خداي من تا به حال اشك ريختن رها رو نديده بودم داشت گريه ميكرد به من نگاه ميكرد گفت : بيا پيشم ؛ كنارم باش

دستم رو گرفت دستش رو گرفتم ميخواستم ببوسمش ولي نميشد دور و اطراف پر بود از آدمهاي بيكاري كه موضوعي براي گذروندن ساعاتشون پيدا كرده بودن و حاضر نبودن لحظه اي از ما چشم بردارن... دستهاشو توي دستام فشار ميدادم ولي دلم نيامد اشكاي زلالشو پاك كنم كاش ميشد به رسم يادگاري نگهشون ميداشتم ولي افسوس....بهم اشاره كردن كه برم بيرون دستم رو از تو دستش بيرون كشيدم  و با رسيدن انگشتانم به مرز انگشتانش و آستانه جدايي ازم پرسيد : كجا ميري؟ پيشم بمون نميخوام بري تو چرا اینکارو کردی ؟! چرا منو....

دوباره اشكهام مرواريدي شد و در امتداد سرازير شدن بود سرم رو پايين انداخم و طوري جمع و جورش كردم كه نفهمه انگشت سبابمو گذاشتم روی بینیش (هیس دیگه هیچی نگو باید اینکارو میکردم ، حالا باید برم رهاي عزيزم نميتونم اينجا باشم اينجا نميذارن پیشت بمونم هم اینا هم و دوبار ه بغضم جلوی حرفهامو گرفت دستش رو با نوک انگشتهام لمس کردم و بلافاصله دور شدم  من بايد برم . با صدایی که از گلوش در نمیامد به م گفت : نباید بری....میفهمی..؟!

 تا قدم بيرون گذاشتم مقابل اميد در اومدم گفت دكتر گفته اين داروها رو براش بگيريم و....

با بي تفاوتي گفتم و چي؟

گفت : چيزي مصرف كرده؟

چهرمو تو هم كردم و گفتم : منظورتو نميفهمم !

گفت : هيچي فقط دكتر گفت شايد مواد مصرف كرده باشه؟!...

باز هم شنيدن اين جمله منو منقلب كرد گفتم مواد : نه امكان نداره ميفهمي امكان نداره

دستش رو بالا آورد و به سمت من گرفت : باشه من غلط كردم تو راست ميگي يواش ناراحت نشو، من اذيت ميشم خواهش ميكنم .........

سكوت كردم نگاهي به اطرافم كردم متوجه شدم اميد حق داره همه زول زدن به حركات من ، سرم رو پايين انداختم و روي نيمكتي نشستم صدايي در گوشم زمزمه كرد: يادت رفت !

اطرافم رو كه نگاه كردم كسي رو نديدم عرق روي پيشونيمو گرفت با خودم گفتم يعني كي بود و اون صدا دوباره ادامه داد: من بودم يادت ر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:0  به قلم لعیا افخمی  | 

 

خیلی وقت بود که همو ندیده بودیم  دلم خیلی براش تنگ بود ولی روم نشد بهش بگم درست مثل اولین روز آشناییمون به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم چطور سر صحبت رو باز کنیم از مشکلات بگیم یا حرفهای معمول فقط سکوت کردیم با حالت چطوره شروع شد گفت:خوبم تو چطوری؟ گفتم منم ..(ولی نه نمیتونستم دروغ بگم ) ای بدک نیستم.... زنت چطوره؟

خندید ولی تلخ تر از گریه هاش بود با تمسخر بهم گفت:زنم! آهان منظورت زن مامانمه، خوبه پیش شوهرشه..

خندیدیم مثل همون موقع ها وقتی در کنار هم بودیم مشکلاتمونو کنار میگذاشتیم و به قولی به درز دیوارم میخندیدیم مابین خنده هام اشکم غلتید و رسوام کرد با شرمندگی سرمو انداختم پایین چون باعث مکث شدیدی در شادیش شدم سرم با انگشتاش مقابل صورتش قرار داد و گفت:اینم همون قضیه ی خنده ی تلخه من از گریه غم انگیز تره است دیگه نه؟ میدونی که اشکات نمکی داره که رو زخمم میپاشه و دادمو در میاره پس نمک به زخمم نپاش باشه؟

ـ با سر جوابشو دادم و دوباره لحظات سنگین سکوت زهر ماری و هر کدوممون تو فکر خودمون بودیم هر بار به هم نگاه میکردیم حرفهامون یادمون میرفت و دوباره دچار سکوت میشدیم از آخر من پیشقدم شدم مثل همیشه : نیاز ، یادته موقع جداییمونم تو خیابون همین پارک بود درست مقابل همین صندلی که الان نشستیم روش (مابین حرفم با انگشتش رو، روی لبم گذاشت و فقط شنیدم که میگه هیسسس.....)

دوباره سکوت اینبار اون بود که پشتش رو به من کرد تا نمک رو زخم من نپاشه یا حداقل نفهمم که داره نمک میپاشه! برای پرت کردن موضوع تصمیم گرفتم یک جک بگم نیاز ببین یک جک دو تا گوجه بودن خیلی عاشق بودن داشتن از خیابون رد میشدن اون گوجه مرد که گرم حرفای عاشقانه بوده و حواسش به خیابون نبوده رو دور میفته و کلی جملات عاشقانه میگه یهو گوجه زنه میگه گوجه عزیزم یک ماشین داره به سرعت میاد ، گوجه مرد هم انقدر داغ بوده که نمیفهمه و میگه میخواستم بگم عزیزم دوستت که یهو ماشینه از روش رد میشه و آخرش میشه (فیت صدای له شدن اون گوجه) و زنه هم میگه منم فیت... صدای گریه و خندش ملودیه خاصی داشت که به قلبم چنگ میزد و همینطور بیشتر  اوج میگرفت بلند بلند با همین ملودی فریاد زد: خدایا فیت و منم اون ملودی رو ادامه دادم : منم فیت .......

ـ همدم؟!

ـ بله؟! اونجا چطور جاییه ؟

ـ اینجا ! خوبه به اندازه تمام زمین و آسمون وسعت داره ولی برای من کوچیکه!

ـ چرا؟

ـ چون بزرگترین چیزیو که داشتم ازم گرفت !

ـ چرا نموندی ؟ چرا ترکم کردی همدم ؟ چرا نخواستی که ......

اینبار من بودم که دست روی لباش گذاشتم و گفتم هیسس هیچی نگو ولی اون ادامه داد

ـ من اون بچه رو نمیخوام بچه ای که تو رو از من گرفت نمیخوام میفهمی اینو به خدا هم بگو...

ـ نیاز نه. اون بچمه نذار ازت دلگیر بشم من نمیتونستم مرگ بچمو ببینم خدا باید اینکارو میکرد.....

ـ همدم اون لحظه ای که تو رفتی تو کما منم با خودت بردی طوری که هنوز که هنوزه از کما در نیامدم من باعثش شدم نباید با اون وضعیتی که تو داشتی فارغ میشدی، دستپاچگی میکردم و تو رو ......وای خدای من من خودم با دست خودم تو رو به کشتن دادم تو چطور میتونی بیایو با من حرف بزنی ...؟ تو چطور میتونی انقدر بزرگ باشی که منو ببخشی....؟نفرین به من نفرین به این زندگی بدون تو نفرین....

ـ ببین نیاز عزیزم من ، تو رو دوست دارم مثل همیشه فاصله من تا تو زمین تا آسمونه ولی بازم میتونیم با هم باشیم رویاست که منو تو رو به هم میرسونه پس رویاهاتو فراموش نکن دلم میخواد دخترمون رو هم به اندازه من دوست داشته باشی هر وقت که اونو در آغوش بگیری من گرمای وجودت رو احساس میکنم و هر وقت که ببوسیش بوسه بر من زدی ...پس مرا در آغوش بگیر و بوسه بر من بزن تا آرام بگیرم من تو را به وسعت عشق مادریم دوست دارم......

ـ همدم منو ببخش که تو رو در حسرت دیدار دخترمون گذاشتم و نه ماه انتظار بی صبرانه تو رو برای تولدش با اون تصادف کذایی، بی ثمر گذاشتم همدم هنوز دوست دارم هنوزم شبها  فقط با خاطرات تو هم بستر میشم و هنوزم به امید برگشتنت هستم ولی... ای خدا... چطور تونستی ...یعنی چطور تونستم ....خدایا منو ببخش .....همدم منو ببخش ...رویا منو ببخش.....

سرش رو بین دو دستش مخفی کرد دستاشو گرفتم و بوسه بر اشکانش زدم و گفتم : میخوام دخترمونو رو بیاری میخوام تاب بازی یادش بدم تا وقتی اوج میگیره بیام و بوسه بر دستای کوچیکش بزنم... بهم  قول بده نیاز، بهش نگو مادرش مرده بذار به مادر الانش عادت کنه نذار رویاهای شیرینش خاکستر بشه بهش بگو یکی که اون بالاست زیر پای خدا ، دوستت داره و گه گاهی میاد به دیدنت اون موقع که به کمک نیاز داشته باشی ریششو گرو خدا میذاره شاید خدا حرمتی برای من قائل بشه و غم به دل رویای من راه نده دیگه هم برای من گریه نکن میخوام هر وقت میبینمت بخندی باشه من تا همیشه با تو خواهم بود مثل همون گوجه من تو رو فیت ..

ـ  منم فیت...،قبل از خداحافظي بهم بگو اسم دخترمونو چي بذارم؟

ـ رويا......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:49  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

كاش ميشد عشق را تقسيم كرد

 

ذره ذره  بر همه مردانگي تزريق كرد

 

كاش در جرعه ی شراب مستان، ميشد باور را تلقيح كرد

 

عشق مٌرد آن لحظه كه دلها مردند

 

باورم مايوس شد و رخت ببست ، با دلي پژمرده او نيز رفت .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:19  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

 

تاريك بود خيلي تاريك باريك بود خيلي باريك،باریکه ی نوری تو رو به سمت خودش جذب ميكرد دستمو به سمتش دراز كردم ولي با من فاصله زيادي داشت خواستم به دنبالش برم ولي توان راه رفتنم نبود به پاهايم نگاه كردم نبودند! وحشت تنها احساسي بود كه سراسر وجودم را لبريز كرده بود فرياد زدم پس كو پاهايم  ؟!

كسي جوابم را داد: نيازي به آنها نيست پرواز كن و بگذر!
پرواز ولي من آدمم چطور ميتوانم پرواز كنم؟!

ميتواني زيرا بر بال من سواري!

بال تو؟! تو كيستي؟!

فرشته اويي كه هميشه در خواب و روياهايت با من سخن ميگفتي؟!

فرشته! نه، تو فرشته نيستي فرشته ي من مرده فاصله من با او یک زمین و آسمان است !

به من نگاه كن چشمانم را ببين من فرشته ام تو اكنون در كنار مني عزيزكم دستانم را ببين اينها همان دستاني هستند كه هرشب نوازشگر شبهای تنهایی ات میشدند،نکنه میخوای بگی فراموشم كردي؟!

یعنی من مردم؟ یا خوابن؟ یا در رویا ام ...؟!!!

آره خواستی بميري. ولي من التماست را نزد صاحب جانت كردم، از خدا خواستم فرصتي دگر به تو بدهد گفتم جواني اشتباه كردي گفتم من ضامنش ميشوم گناهش را بر من بگير و او را بازگردان اجابتم كرد.....

اکنون کجا هستم؟!

به اندازه يك لحظه از اين دنيا و ساعت ها از آن دنيا فاصله داری ميخواستم اندکی با هم باشیم تا اینبار دست در دستان هم بگذاریم و تو را ببوسم و بعد راهی زمینت کنم....

چرا؟ چرا خواستي بمانم من خود خواستم ترك دنيا كنم ! ديگر انگيزه اي براي بازگشتم ندارم .... ميخواستم با تو بمانم ولي تو باز هم مرا ترك ميكني من تو را میخواهم فرشته از بچگی با رویای با تو بودن بزرگ شدم هر وقت غمی داشتم با تو سخن گفتم و خالی شدم هر وقت دنیا بر من تنگ شد خواستم که نزد تو میبودم حال که با توام چرا خواستی مرا بازگردانند من دوستت دارم تو تنها همدم تنهاییهایم بودی که مرا تنها نذاشتی.....

لعیا منو نگاه کن چشمانم را ببین میبینی چقدر گریستم من هم دلتنگت بودم ولی نمیشه من مردم و تو زنده ای چون خدایمان خواسته چرا لجبازی میکنی تركت نميكنم دختر تو در دل منی و من در دل تو لان کردم دل هیچگاه نمیمیرد ولي با این کار تو در اينجا هم نزد من نخواهي بود.. برگرد برو پيش آناني كه چشم بر راهت هستند .

ـمن چشم به راهي ندارم مرا نزد خود نگه دار فرشته مرا ترك نكن تو را به جان....

ـ هيس هيچ نگو فقط چشم دلت را باز كن آن لحظه در هرجايي مرا خواهي ديد بگذار لحظه ي موعود به ديدار هم نائل شويم  حالا هم ديگر برو نگرانتند...

ـ مرا از خود میرانی اکنون که به تو رسیده ام ترکم میکنی؟!

ـ آره اینو بدون که هر موقع اینگونه نزدم آیی ترکت میکنم حالا هم برو ....

دلم شکست اینبار گویی طعم مرگ را بیشتر چشیدم او هم مرا از خود راند ولی با چشمان گریانش مرا حواله دنیای غربت کرد آر ی من بازگشتم برای ادامه زندگی ای که هیچگاه او را نخواهم داشت باز هم باید فضای خالی اتاق را به امید حضورش در آغوش بگیرم باز هم باید بر هوا بوسه زنم و در اتاقی تنها با خود نجوا کنم به امید اینک شاید همدردم تو باشی.......من برگشتم........

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:31  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

خواستيم خداحافظي كنيم نشد

خواستيم همديگر را در آغوش بگيريم و از دوري هم اظهار ناراحتي كنيم نشد!
خواستيم دست در دست هم بگذاريم تا براي هميشه خاطر اين لحظه را در دستانمان نگه داريم نشد!

خواستيم بر يكديگر فرياد بزنيم بي وفا چرا؟ ولي تنها كلمه اي كه بر لبانمان آمد يادش به خير بود...

يادش به خير روزهايي كه با هم بوديم و نفهميديم و قدر ندانستيم

يادش به خير خنده هايمان

يادش به خير گريه هايمان

يادش به خير فريادهايي كه بر سر يكديگر زديم كه كاش نميزديم

يادش به خير تبلور احساس اولم در .....

يادش به خير ابراز عشقت براي اولين بار در..........

گفتيم و گفتيم و تازه فهميديم كه چقدر فاصله داريم با بي وفايي!

آسمان باريد براي معصوميتمان به نيابت از چشمانمان

غريد به نيابت از دلمان

براي آخرين بار يكديگر را در سكوتي از سوالاتمان نگريستيم

خوب من برم ديگه !

باشه !

كاري نداري؟!

سوغاتي يادت نره!

اگر برگشتم .............

پس....براي هميشه.....

هيس...ديگه هيچي نگو.............

چرا صورتم خيس شده ؟ چرا روبر تيره شده؟ كجا رفت؟ ما كه داشتيم با هم حرف ميزديم؟

كنارم بود !چه زود رفت !چه زود بیدار شدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:9  به قلم لعیا افخمی  |