تبليغاتX
دنیای درون

 

 

 

 

 

آه اي خداي آسمان كبود زمستان ، كاش ميشنيدي صداي جان آناني را كه در قبر فرياد ميزنند خدايا بگذار بمانيم، مرگ وحشت است براي آنان و ای كاش جان مرا فداي آنان ميكردي ، كاش ميتوانستم به آنان بفهمانم كه دلتنگ دنيايي عبثند آتقدر عبث كه تا وقتي بودند نفهميدند ! اي فرشته مرگ "سلام" مرا جا مگذار ولي باز هم همان لبخند و اشارت  "هنوز زندگي بايد كرد" دوباره انتظاري مرا فرا ميگيرد و تو بر من لبخند ميزني چرا؟ باز هم مرگ تنها  سخني كه هميشه بر لب داشتم پشتبندش شماتت اطرافيانم ؛ چرا مرگ ؟!!! چرا عشق نه چرا عاشقي نه و چرا زندگي نه ! واژگاني كه تنها لبخندي را با يك مفهوم  ز خود در ذهنم تكرار ميكند : خاك حرمت  عشق را زير سوال برد ! همان لحظه كه بالش را از او ربود و جای آن دو پا به او داد! عاشق را دماغ مال كرد درست در همان لحظه كه جدايي معشوق را برايش ترسيم كرد ! و زندگي را بي معنا در همان نقطه لحظه كه آدم را به سرزمينش تحميل كرد ! كاش ميتوانستم باز هم بر آسمان قدم گذارم و بوسه اي بر پاي خداي نهم ولي اي مرگ اي هماي رحمت پر پروازم در دست فرشته ي توست كه از آن دوردستها همچنان بر من لبخند ميزند: " هنوز زندگي بايد كرد......."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:51  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني

 

صاحبش بشي ،

 

 

گاهي وقتا لازمه که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه

 

ما با

 

اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 

اين است

 

 

 

مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و

 

مگذار اين

 

 

زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:11  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

طبق معمول همیشه رفتم سر کار توی شرکتی کار میکنم که علی رغم میل علی مجبورم به کارم ادامه بدم آخه دوریم از اون باعث میشه که این کار لعنتی که خودمم میلی بهش ندارم بازم از هیچ برام بهتر بشه!علی با اینکه از من دور بود هر روز تا خونه با تلفنهای مکررش منو همراهی میکرد به قول خودش:

ـ کجاشو دیدی یکی مزاحمت بشه از پشت همین تلفن فکشو میارم پایین

منم میخندیدمو یکم میزدم تو پرش: خیلی احساس قشنگی داری علی جان با این فاصله ۱۰۰۰ کیلوتری نوک انگشتتم بهش نمیرسه

یه کوچولو بهش بر میخورد، چون توقع داشت با این کلمه من حال میکردمو به وجود چنین مردی تو زندگیم افتخار ولی متاسفانه سنم از حد رویابافیهای دخترانه گذشته بود و برای همین زبونم به خاطر گفتن کنایه های برگرفته از حقیقت نیش داشت توی این سالهایی کهبا هم بودیم انقدر به من وابسته شده بود که پدر و مادرم مدام منو در حال صحبت کردن با گوشیم میدیدن ، گوشه چشمی نازک میکردنو و با گفتم چند متلک جانانه خودشونو تخلیه میکردن....چند روز بود که خیلی بی قرار دیدنش شده بودم و با خودم کلنجار میرفتم که به خاطر خواسته خودخواهانم نباید جلوی پیشرفتش رو بگیرم ولی این بی قراری منو به خودخواهی مطلق کشوند و من بالاخره اون حرف ناخواسته رو گفتم اول یکم با قربون صدقه رفتن منو آروم کرد ولی بعد یه چیزی گفت که انگار یهو از آسمون پرت زمین شدم زمین اونم با کله !

ـ ببین گلی جان من این هفته رو با دوستام قرار گذاشتم برم شمال ولی قول میدم تو ماه دیگه حتما بیام پیشت باشه گلکم؟

خیلی عجیبه من انقدر مثل احمقا با خودم کلانجار میرفتم که نکشمش این همه راه  پیش خودم ، ولی اون خودش پیش پیش برنامه ریزی سفر شمال کرده بود، وای چقدر من احمق بودم که خیال میکردم اون تمام روزهاشو به خاطر من برنامه ریزی میکنه و به خودش اهمیت نمیده البته نه من احمق نبودم خر بودم که حرفهاشو باور کردم جون اینا همه حرفهای خودش بود توی همین تفکرات آتیشانه ی خودم بود که متوجه شدم جند دقیقه است داره ازم میپرسه چرا ساکتی و من بار سوم شنیدم و به خودم اومدم با نارضایتی کامل و ناراحتی گفتم:

ـ چی دوس داری بشنوی، خوش باشین و خوش بگذره من احمقو بگو که..... و شروع یک جنگ یکنفره که اجازه کوچکترین دفاعی به علی ندادم و گوشیو قطع کردم و طبق معمول بلافاصله به دستشویی رفتم و با آب سرد جند بار به صورتم تلنگر زدم وتکرار کلمات کلیدی:

 

ـ بیخودی سرخ نشو که لیاقت عصبانی شدنم نداره !

 

تو افکار غیضانه خودم بودم که تلفنم هشدار مسیج رو داد سراغ گوشیم رفتم متنی عاشقانه که در انتها نوشته بود :

ـ دلم نمیخواست گلی عزیزتر از جانم ناراحت بشی ایشالله جبران میکنم به زودی ظرف ۳ روز آینده اگه نکردم هر چی خواستی بگو ...

با بی اعتنایی انگار که خودشه که جلوم واستاده، نه مسیجش! پشتمو به موبایل کردم و بعد از حرکت خودم خندم گرفت یک کم که آرومتر شده دلم براش سوخت آخه علی هیچوقت با دوستاش مسافرت نمیرفت این اولین باری بود که برای خودش تفریح میکرد و من باید بهش این فرصت و میدادم که یکبار هم برای خودش باشه رفتم سراغ مسیج براش نوشتم :

ـ بهت خوش بگذره فقط سوغاتی یادت نره

با اینکه خودمو مجاب کرده بودم ولی بازم دوس نداشتم بره دلم راه نمیداد کاش میشد که این فرصتُ برای من میذاشت آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود فرداش راه افتادن و تا به شمال رسیدن به من زنگ زد ولی چون شدیدا مشغول کارم بودم فرصت جواب دادن به تلفنم رو نداشتم انقدر زنگ خورد تا گوشیو برداشتم و تا سلام چرب و نرمشو تحویلم داد پریدم میون حرفشو گفتم:

ببین علی جون من الان نمیتونم صحبت کنم دستم تو کاره و...

ـ ولی گلی من با این بدبختی با تو تماس گرفتم که بگم دارم میام....

ـ علی جان دارن صدام میکنن شب با هم صحبت میکنیم باشه ؟

ـ باشه عزیزم باشه ولی کارت درس نبود خدافظ

وای که دچار چه عذاب وجدانی شدم ولی خوب دست من نبود یعنی دروغ که نگفتم واقعا دستم بند بود شب هر چی منتظر شدم زنگ نزد چون گوشیشو با خودش نبرده بود به گوشی رفیقش زنگ زدم

ـ سلام حسام علی هست ؟

ـ سلام گلی جان نه عزیزم نیس رفته با بجه ها یه کم خرت و پرت برای شام بخره اومد میگم بزنگه بهت باشه؟

ـ مرسی ....

دل تو دلم نبود با هر صدایی از خواب میپریدم یه نگاه به صفحه گوشیم مینداختم ولی نه از میس کال خبری بود نه از مسیج ! یعنی از دست اون کارم ناراحت شده! خوب معلومه دختره احمق با اون ذوق و شوق معلوم نیس چی میخواست بهت بگه تو هم که تو نطفه خفش کردی رفت ،یعنی حالا باید چیکار کنم تصمیم گرفتم خودم بهش دوباره زنگ بزنم آره شایدم واقعا منتظره ببینه من به فکرش هستم یا نه؟

زنگ زدم عجیبه ساعت ۱۱:۳۰ چرا این حسام جواب نمیده؟ نکنه یکی اونجاس که نمیخوان من بفهمم ؟ نکنه مست کردن نمیتونن جواب بدن ؟ یعنی چی ای خدا من از اولم دلم به این سفر راضی نبود یعنی خود علی داره سر اون جریان بعدازظهر تلافی میکنه علی که کینه ای نبود! تو افکارم غرق شدم یهو تلفنم زنگ زد موبایل حسام بود خودشه علیه گوشیو بلافاصله برداشتم:

ـ سلام قربونت بشم چرا جواب ندادین

ـ سلام گلی جان علی....

ـ حسام تویی ؟! علی کجاس هنوز نیامده؟ چرا صدات میلرزه سرده اونجا ؟

ـ نه.. یعنی آره ..اه نمیدونم ، بببین گلی میخواستم ازت بپرسم شماره ای از مادر علی نداری آخه من شماره خونه قبلیشونو داشتم این جدیده رو ندارم

 - حسام خول شدی؟ یا مستی ؟ یا منو خول کردی؟ تو که میدونی من با پدر و مادرش ارتباطی ندارم سر همون جریانات اصا ببینم تو شماره اونارو میخوای چیکار؟

ـ گلی اینجا یه اتفاق بدی افتاده..یعنی من لامسب گوربه گور شده از تنبلیم میدونی به خدا خودش اصرار کرد گلی

ـ اه چقد میپیچونی حرفو تو که منو نصفه جون کردی چی شده چه اتفاقی افتاده نکنه علی حالش بد شده باز !

ـ ببین گلی ما به رضایت پدر و مادرش احتیاج داریم ببین میتونی پیداشون کنی ما هم داریم از این طرف سعیمونو میکنیم گلی راستش علی....علی و اون پسر کسافت که معلوم نیس چی کشیده پشت رول نشسته ای خدا چی بگم من به تو

ـ حسام جون مادرت،جون علی جون نمیدونم کی ای خدا، فقط بگو چی شده یک کلمه زنده اس ؟

ـ آره ولی دکترا برای عمل به رضاییت پدر و مادر احتیاج دارن وگرنه ....اون....

ـحالا پدر مادر لعنتیشو از کجا پیدا کنیم تازه پیدا کنیم تا برسن شمال اون زبونم ...وای ... چی بگم ...خول شدم یعنی چی ؟ چی داره به سرم میاد ؟ حسام من بدون علی چیکار کنم نذار بمیره اصا چرا مجبورش کردین به این سفر

ـ دختر خوب یکی الان باید به من کمک کنه تو این شرایط حالا تو هم وقت بازخواست کردنت رسیده پس بذار بهت بگم ما شمال نیستیم داشتیم میامدیم پیش تو آره میخواست سورپریزت کنه ...چه سورپیریزی رفته تو کما خونریزی داخلی کرده وضعش خیلی وخیمه گلی دعا کن برو پیش امام رضا دعا کن نذار اونو ازمون بگیرن به خدا التماس کن ...لعنت به من ،لعنت به اون مفنگی ای خدا علیو برگردون 

ـ علیو برگردون ! علی مگه رفته ؟علی داشت میامد پیش من علی داره میاد پیشم شما ها مست کردین خول شدین علی کاریش نیست اصلا دارین منو سر کار میذارین دور هم بخندین ههههه.... بیاین بخندیم منم میخندم هههههه حالا گوشیو بده علی جون مادرت دلم براش یه ذره شده علی، علی جونم عزیزم تو که داشتی میامدی اینجا چرا منو سگ کردی بهت بپرم علی ه من کجایی ؟ بذار صداتو بشنوم

ـگلی داغونم نکن چرند نگو ببین سیامک صدام میکنه مثکه اوضاعش انقدر خرابه که مجبورن بدون رضایت عملش کنن ...فعلا خدافظ....

چه جالب عملش کنن کیو عمل کنن علی! اون سالمه مگه میشه علی حالش بد باشه و من اینطور سالم! نه سالمه چون منم سالمم ایناش ببین خدا، هنوز دارم نفس میکشم ما خودمون گفتیم نفسمون به نفس هم بنده مگه میشه اون نفس نکشه بعد من اینجا اینطور نفس نفس بزنم ! مسخره اس بهتره برم صورتمو با آب سرد بشورم اینا خوابه ! حسام میگفت وضعیت وخیم! اتاق عمل وای این چی بود چقدر سرد بود چرا شیر دستشویی بازه چرا صورتم خیسه من که هنوز آب به صورتم نپاشیدم ولی دستام خیسه چرا پایشدم!خدایا لعنت به من، لعنت به زندگی، چرا ؟حق ما از عاشقی این نبود! عشق و فراغ! تو که میدونی نمیشه ،بهتره دعا کنم فرصت ندارم ......اینا همش امتحانه خدا میخواد ببینه چقدر براش ارزش قائلم عیب نداره ثابت میکنم بسم اللله.......صدق الله و علی العزیم ....

بهتره یه زنگ به حسام بزنم تا الان باید عملش تموم شده باشه :

ـ سلام حسام خوبی الو الو چرا لالمونی گرفتی تو این وضعیت تو هم بازیت گرفته چرا صدات در نمیاد مردی؟

ـ گلی.... علی ....

ـ علی خوب شد آره میدونستم اخه این دعا ردخور نداره همیشه منو نجات داده

ـ گلی خواهش میکنم گوش کن علی تموم کرد فهمیدی تموم کرد،مرد...

 

آره علی تموم کرد، ولی من تموم نکردم علی دروغ میگفتی،علی گولم زدی مگه تو نبودی که گفتی تنهات نمیذارم نفسم به نفست بنده پس کو ؟چرا جواب نمیدی ؟چرا نمیرسی پیشم؟ تو خیلی وقته از اون شهر لعنت شده راه افتادی! باشه، تو هم منو تنها بذار خدا که به من پشت کرد امام رضا هم که منو مایوس کرد تو هم بروپیششون از طرف من بگو خیلی بی معرفتید خیلی ..... بهشون بگو که اگر تو دروغ گفتی ولی من اهل دروغ و ریا نیستم تو با من هم نفس نبودی ولی من با تو هم نفس میشم آخه خره مگه میشه تو اون پایین بخوابی با فاصله یک سنگ از هم و من این بالا نمیشه! ما قول دادیم یادته اون شبی که قبل از رفتنت پی کار و پول در آوردن رو تاب نشسته بودیم و مثل دو بچه فارغ از مشکلات و دغدغه بزرگترها تاب میخوردیمو و آرزوهامونو یکی یکی برای هم تعریف میکردیم آره.. حالا شلوغش نکن میدونم پیشنهاد تو بود خیلی بچه ای... علی دوست دارم... بچگیتو، صفاتو، صمیمیتتو، فداکاریتو، ولی نه سورپریزت دلمو شکست داغونم کرد اول که ۱۰۰۰ کیلومتر فاصلمون شد حالا هم شده دو دنیا جدا از هم! منو میبینی؟ روی همون تابم ولی تو کجایی؟ کاش همینجا کنارم روی همون تاب همیشگیمون باشی ابته برای من چه فرقی میکنه من که تو رو حس میکنم علی من یه کاره بدی کردم کاری که بهت قول داده بودم نکنم ولی تو هم زدی زیر قولت منم زدم البته حتما فهمیدی ولی دلم میخواد خودم بگم با صدای بلند مثل همون شب که آخرین آرزومو بهت گفتم گرچه اولین آرزوهامو بهش نرسیدم ولی آخریرو چرا یعنی خودم باعثش شدم آره من میخواستم با تو بمیرم حالا هم به دست خودم میمیرم فقط کمکم کن کنارت باشم اینبار تنهام نذار دستمو بگیر....... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:22  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

اینبار داستان نمینویسم ولی فردا شب حتما یه داستان هم مینویسم امروز میخوام در موردمدتی که نبودم یک برآورد داشته باشم این یک ماه تنها چیزی که بهش رسیدم این بود :

اتفاقات توی زندگی همه نشونه چیزی هستند که ما به اونها بی توجهیم هر کدوم از اتفاقات خوب و بد توی زندگی حامل پیامی هستند که به عبارتی یک جسم دارن که خود اتفاقه و يك روح كه با ما حرف ميزنه و پيام رو بهمون گوشزد ميكنه، این که امروز چرا ضربه روحی خوردیم دلیلش در وجود و عمل کرد های خودمونه و اینکه فردا چرا موفق میشیم هم دلیلش بازتاب عملکرد خودمونه جالبه گاهی موفقیتهامون انقدر خوشحال کننده است که ما رو مست شادی جسمش میکنه و از روحش و ابعادی که میتونه زمینه ساز موفقیتهای بعدیمون باشه غافلمون ميكنه و همين علتي ميشه که بهترین موقعیتهای از دست دادمونو به گردن زمونه و اجتماع و اطراف میندازیم و یادمون میره که در درجه اول بی اهمییتی خودمون به اطراف باعث این همه دکه زدن یا حتی شکستهای بعدیمون شده ، توی زندگیم همیشه به دنبال غم بودم و همين باعث ميشد كه به سمت غصه ها بيشتر كشيده بشم آخه من در بچگيم يعني درست زماني كه نوزاد بودم و ميتونست شادي اطرافيانم زمينه ساز يك روحيه بشاش و يك انسان مثبت بشه به دليل از دست دادن دو عضو نزديك خانوادگيم يعني خالم و مادربزرگم اونم درست با فاصله دو ماه از هم تاثير روحيه پر از غم و اندوه مادرم بر من بازتاب داشته و مرا به يك انسان بسيار حساس و شكننده تبديل كرده ولي در كنارش خدا در من قدرتي قرار داده كه از هر لحظه شكست در زندگيم ميتونم دوباره از صفر شروع كنم شروع من از صفر به اين معنا نيست كه گذشته را فراموش ميكنم يا ضربه هايي كه اطرافيانم به من زدند فقط تنها چيزي كه اين وسط قرار داره اينه كه سعي ميكنم به عملكردهاي خودم هم توجه كنم درسته كه ما از اطرافيانمون ضربه ميخوريم ولي ضربه اي كه ميخوريم بازتاب عملكرد خودمونه ما عشق ميورزيم و دچار تنهايي ميشيم و به سرعت به اين مسئله در ذهنمون كمك ميكنيم كه عاشق تنهاست و معشوق بي وفاست ولي مسئله اينجاست عشق يك انگيزه است يعني تمامي غرايزي كه در ما قرار داده شدن يك انگيزه اند و همگي يك هدف رو دنبال ميكنن كمال از نظر من رسيدن به كمال از هر طريقي ممكنه يكي ولي اون چيزي كه خودم تجربه كردم(البته منظورم رسيدن به كمال نيست چون من هنوز تازه بعد از 22 سال راه رو پيدا كردم! ) اينه كه اگر از جاده عشق به همراه چشم دل گام برداري نيازي به پياده روي زيادي نداري شايد حتي به پرواز در آيي!

 اگر دستتونو از روي گوشتون بردارين و سعي کنید چشمای متعصبانه به شخصيت كنونيتون روباز کنید،میفهمید ولی اگر اینچنین نکنید، نتيجه تمام حرفهاي من، در حد يك نيشخند با يك جمله اينچنيني خواهد بود و بس" برو بابا دلش خوشه" ، ولي عيبي نداره بگذاريد از دلخوشي هايم بگويم ، بعد از مدتها كه پاي غمها و دردهاي دل من نشستيد دوست دارم دوست لحظه لحظه هايم باشيد شادي و غم در كنار هم معنا پيدا ميكنن پس بگذاريد گوش شما پيامي رو كه هر اتفاق ساده در زندگيتان ميافتد بشنود و ذهنتان به رويدادهاي بزرگ و كوچك زندگيتان مثل برخورد ناگهاني تكه سنگي به سرتان از سمت پسر بچه اي كه هدفش شما نبوديد، متمرکز شود(خدا رو چه دیدید شاید اگر اون لحظه که در فکر خود فرو رفته بودید و غرق در تفکراتتون بی توجه به پسربچه ای که اطراف شما بازی میکند را ه میرفتید و اون سنگ به سر شما برخورد نمیکرد شما به مسیر خود ادامه میدادید و دچار یک حادثه بدتر میشدید مثل یک تصادف!) ما از نسل ايرانيم از نسل زرتشت اولين ديني كه در ايرانشهر متولد شد اولين پيامبري كه سه جمله كوتاه کلیدی برای رسیدن به کمال و موفقیت گفت :گفتار نيك ، پندار نيك،‌ رفتار نيك ولي ما فقط شعار داديم ! هميشه بر اين باوريم كه همه چيز با من سر لج دارد ولي به رفتار لجوجانه خود نمي انديشيم هميشه ديواري كوتاه تر از اطرافيانمان كه مجبورند اشتباهات ما را بر دوش بگيرند پيدا نميكنيم! همه در حق ما بدي ميكنند بي آنكه به اين توجه كنيم كه ما چه كرديم؟! اگر ما خوبي كرديم ولي بالعكس بدي ديديم دليلش اينه كه شايد طرف مقابل ما احتياجي به خوبي ما نداشته و صرفا قصدش از درد دل كردن لحظه ای خالی کردن خود پیش ما بوده و بس ولي ما مثل يك فرشته نجات كه هميشه توقع داشتیم یکی در مقابل غم خودمون این نقشو ایفا کنه خودمون رو بی اجازه وسط ميندازيم و ميشيم بطمن 4 يا مرد انكبوتي n من خودم رو مثال ميزنم هميشه توي زندگيم چه اونهايي كه حكم دوست رو برام داشتن و چه کسانی که دوستشان داشتم انقدر دورش تار تنيدم و محبت كردم كه طرف تنها آرزوش شده بيرون جهيدن از تاري كه من اطرافش با محبتهاي زياديم و هر چيزه ديگه تنيدم حالا درسته بعد از اين كه بيرون ميرن قدر گرماي جايي رو كه از دست دادن ميفهمن ولي تو رو به خدايي كه ميپرستيد من خودمم مثل شماهايي هستم كه الان با خوندن اين مطلب تا حدي تایید میکنید گرچه عقيده دارم تا به كمال نرسيم همگي همين طوريم فقط هدف متفاوته يكي درسش ميشه هدف برای تنيدن تار، يكی شغلش، يكي دوست پسرش يا دخترش يكي زنش يا شوهرش يا مادرش يا پدر و.... اصلا هيچ از اون كسي كه براش خودتونو ميكشين پرسيدين كه تمايلي به اين شلوغ بازيهاي شما داره يا نه! بابا چشماتونو باز كنين اين كمبودهاي خودتونه كه در ديگري جبران ميكنيد پس لطفا منتي سر كسي كه از شما محبت نخواسته و خواست خودتون بوده نگذارين ! فكر نكنين ميخوام شما رو با حرفهاي تلخ (از اين بابت ميگم تلخ كه ميدونم آدم با صورت واقعي خودش خيلي معذب ميشه و براي همين ميگن حقيقت تلخه اينم يه اشتباه ديگه حقيقت تلخه چون همه ما چشمانمون رو به دنيايي كه تك تك اجزاش روي حساب و كتاب چيده شده بستيم و خودمونو به دست روياهامون و عقده هاي درونيمون سپرديم در ضمن من فقط منظورم آدمهاي دور و اطرافم نيست من اين حرفها رو روزي چند بار براي خودمم ميزننم در درونم كه يادم نره نبايد غصه اتفاقي رو بخورم كه خودم باعثش بودم و حتي بايد خوشحال باشم چون اگر غمم به دست خودم ميسره شاديمم به دسته خودم ميسره روحيه رو حال كنين! ) جالبه تو اكثر دعواهايي كه آدمها با هم ميكنن اوني كه شخص عنكبوته شروع ميكنه به منت گذاشتن سر تارهايي كه تك تكشو با احساساتش دور و اطراف دومي تنيده و در انتها اونو بابت پاره كردن اين همه احساسات و فرارش ملامت ميکنه و در نهايت شخص آزاد و رها شده تنها جمله اي كه تو پرمون ميخوره و همون حقيقته ميگه، اونم اينه لطفا خوب روش تمركز كنين بعد بخونید : مگه من از تو خواستم كه اينكارارو به خاطرم بكني كه منت رو سرم ميذاري ....! خيلي جمله قشنگيه اون لحظه كه ميشكني نگران نشو اين اوج پيروزيته تازه فهميدي دنيا چيه حالا اون شده ناجيه تو پس دهنشو ببوس به خاطر اينكه بهت فهموند كه اول خودت بعد ديگري اگر به خودت اهميت دادي همه برات ارزش قائل ميشن اگر به كارت ارزش دادي كارت ميگيره اگه به درست توجه كردي درست خوب ميشه ولي توجه تو به يك انسان كه داراي يك روح وسيع با تفكرات عميق مستقل از توست نبايد هدف باشه هدف اگر هم رسيدن به كسيه بايد از راهش بري وگرنه منجر به شكست ميشه و تو خودت خودت رو محكوم به شكست كردي! تك تك اتفاقاتي كه ميافته داره با ما حرف ميزنه گوشاتو نگير دستترو از روي چشمهات بردار از كودك درونت تبعيت نكن اون يك بچه اس و نتيجه كاراش خط خطيهايي در زندگيت ميشه و بس بهش راه و روش بزرگ شدن ياد بده و بذار تو رو به سمت كمال و موفقيت ببره چيزي كه زرتشت در سه جمله كوتاه بيان كرد و لازمه رسيدن به اين سه پيامد رو داِ نا(خرد انسان) ميدونست از خردت استفاده كن بهترين راهنما و بهترين دوست و همنشين خودت هستي فقط خودت. اگر بخوام ادامه بدم شايد اين پست انقدر طولاني بشه كه بشه كتابش كرد ولي براي اينكه همين روز اول از حجم زياد حرفام فرار نكنيد در همين نقطه ختمش ميكنم با اين جمله :گوشتو باز كن چشمتو باز كن دلتو روشن كن و اول خودتو ببين و به آزادی طرف مقابلت احترام بذار تا بی حرمت نشی و موفق باشی...

 

اینم از داستان غیبت چند ماهه من   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:13  به قلم لعیا افخمی  |