تبليغاتX
دنیای درون

خیلی خسته ام اونقدر که هر وقت از خواب بلند میشم بازم ذره ای از احساس خستگیم کم نشده این روزها همش میخندم ولی نه از سرخوشیم نیست خنده هام آه دلمه آهی که چشمهام دیگه توانایی یاری کردنش رو ندارن پش مجبورم از خنده هام استفاده کنم خدایا تو هم با منی و این تنها دلیل بودنمه نه حسرت گذشته رو دارم نه حال ولی حسرت آینده ای نا معلوم تنها چیزیست که برای من باقی مانده خدایا اینده ارزونیه آنهایی که دل به این دنیای بی وفا بستن دگر آن را هم  نمیخواهم فقط مرا همراه خود ساز بگذار از این بستر بگذرم رهایم کن ! آری هیچ توشه ای جز عشق ندارم و همین برایم کافی است البته اینبار این عشق از آن توست نه هیج موجود نالایق بشری!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:32  به قلم لعیا افخمی  |