زندگي همچو قطره ي اشكي از كبريا در من حلول يافت و سرنوشت مرا با غم و آه و حسرت اخت كرد چنان كه گاهي خود از اين همه غم و غصه اي كه در دلم مي خروشد انگشت به دهانم بدون هيچج دليلي ! يا علتي كه بيانگر توجيهي از برايش باشد. شايد من آن بنده ي غم كش خدايم كه شادي برايم افسانه اي است از كهن سالان و تنها آوازه ي آن به گوشم رسيده.ولي بگذار من غم كش عالمت باشم اگر اينگونه رسيدن ام به تو نزديك تر است اگر اين همه اشك و آه نگاهت را اندكي غرينم مي سازد باز هم به من غم بده و حسرت پيشكش كن ولي در اكنون لحظاتم خود را فقط در آه سوداهايم ميبينم نه تو هستي نه....... خدايا مرا نيم نگاهي اندازحتی اگر این نیم نگاه کوهی از حسرت باشد.......