تبليغاتX
دنیای درون

 

تازه فهميدم دنيا چيه چقدر بزرگه آدماش چقدر زيادن و هر كدوم يك رنگ ولي هنوز نفهميدم به كجا روانه ايم  با مادرم از چند كوچه گذشتيم تا بالاخره به همون آدرسه شكسته گسسته اي كه از اينو اون پرسيديم رسيديم يك درب سفيد بزرگ كه زيبايي اش  خواه ناخواه  هر آدمي رو متوجه خودش مي كرد اونم مني كه هيچ معني درو نميدونستم آخه خونه ما به جاي در با چند تا پارچه چادري پاره پاره  از خيابون جدا شده بود  خيابون كه نمي شه گفت محل عبور و مروري كه فقط دو نفر چفت در كنار هم مي تونستن ازش عبور كنن  ولي همون راه باريكه خيلي صفاش بيشتر از اين اتوبان ها بود ، مادرم تكه سنگي برداشت و با اون در زد بلافاصله مردي درشت هيكل در را باز كرد و با خوشنت پرسيد مگر زنگ را نميبيني كه با اين سنگ زدي فاتحه رنگ درو خوندي زنيكه كولي . من از ترس هيبت اون مرد  پشت  چادرمادرم قايم شدم ولي اون مادرم رو حو ل داد و ما هر دو به خاطر اين خشونت غرق در خاك شديم  و مرد همچنان در حال غر زدن ادامه مي داد: حالا من با اين در چيكار کنم از توي بيچاره هم كه هيچ خسارتي نميشه گرفت .

مادرم به كمك دستهاش از زمين بلند شد و به كمک همون دستهاي نهيفش دنبال من مي گشت و آشفته بود من خودم را در راستاي دستش قرار دادم و او متوجه صورت خيس من گشت و رو به مرد گفت:من از شما خواهش مي كنم به آقاي ملكي بگيد كه من آمدم براي همون قضيه كه خودشون مي دونن .

از اينكه هيچي از حرفاي مادرم سر در نياوردم كلافه بودم كه متوجه شدم اون مرد هم به ديده نافهمي خود به ما مي نگرد و بلافاصله ادامه داد:ارباب من با شما قرار داشته مادمازل؟ و اون هم مثل كسبه اي كه ما رو مورد تمسخر قرار دادند خنديد من ديگه نتونستم جلوي عصبانيتم رو بگيرم دنبال هر چيزي براي خالي كردن خودم مي گشتم كه متوجه سنگي در راستاي پاهايم شدم آن را برداشتم و بر سر مرد كوبيدم با فرياد او رنگ از روي مادرم كه از ماجرا هيچ نديد و فقط همان فرياد را شنيد، پريد من دستش را در دستم گرفتم و به دنبال خود او را دواندم كه اي كاش هيچ وقت اينكار را نمي كردم او پيرو دويدن هاي من شد در حالي كه حتي نمي دانست كه چه شده و من ميديدم كه خدمه آن خانه يكي پس از ديگري با شنيدن آن فرياد به بيرون شتافتند و مرد را كه بيهوش بر زمين افتاده بود به داخل بردند در حالي كه يكي از آنها متوجه دويدنهاي من و مادرم و نگاه هاي هراسانم گشت و چند بار صدايم كرد :هي با توام واستا .

وهمين شد كه او را مشكوك تر و به دنبالم روانه كرد كاش هيچ وقت به عقب بر نميگشتم و به او نگاه نمي كردم كاش مي فهميدم كه اين محله رحم ندارد و پا در آن نمي گذاشتم و كاش مي دانستم كه هنگام عبور از خيابان بايد مراقب ماشينهاي زیبایی كه مي توانند تو را در مرگ فرو برند باشم ولي نشد و من در عرض خياباني كه در آن ميگريختم براي يك لحظه متوجه ماشيني شدم كه به سمتم با سرعت هر چه تمام تر مي آمد فرياد كشيدم‌‌ : مامان الان ميميرم ويك صدا كه هيچ وقت آن را از خاطر نخواهم برد صدايي كه پس از گشودن چشمهايم فهميدم مادرم را با خود برد خدايا اينها خون مادرم است كه لباس مرا هم چون بقيه رنگي كرد ولي رنگ لباس من سرخ است رنگ عشق رنگ خون مادري كه خود را فداي من كرد . مادرمرا در آغوشت بگير از كنارم نرو بگذار كنارت آرام گيرم تو نباشي من هم ميميرم  مادرمن از اين مردم مي ترسم من از اين دنياي جديد مي ترسم مادر، من حالابدون تو چطور به خونه برگردم ؟ به كي پناه ببرم ؟  ومادرم یک جمله گفت و بعد وداع کرد : ملکی کسی که می خواست تو را به فرزند خواندگی بگیرد به او پناه ببر

راننده ي اون ماشين رفت فرار كرد مثل من كه بعد از كشتن اون مرد فرار كردم .......كشتم ؟ يعني من هم آدم كشتم‌ ؟ پس اين عذاب خدا بود كه مادرم را گرفت اين سوالات خيلي زود پاسخ داده شد چون مردي كه در تعقيب من بود گفت : تو فقط اونو زخمي كردي و با فرارت  فقط مادرت رو كشتي و بعد ناپدید شد و من تازه یافتم که او همانی بود که در ابتدای راه صدایش در پشت سرم فریاد می زد او را تنها مگذار ومن اسمش را گذاشتم وجدان .........

پايان بخش دوم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:18  به قلم لعیا افخمی  |