تبليغاتX
دنیای درون

 

 

 

 

دستم را گرفت و از ميان عروسك هاي سنگي ام با همان يك دست مرا بلند كرد از درد فرياد كشيدم چرا اينگونه؟و جوابم قطره اشكي بود كه از چشمان بي فروغش بر گونه هايم چكيد آخر او ماه ها بود كه چشمانش را براي خرجي يمان به يك نابيناي در حال معالجه فروخت ..... ولي بدون آنها هم به راحتي همه چيز را در مقابلش ميديد آخر او از دلش مي نگريست دلش خيلي پاك بود و خود مي گفت كه خدا در دلم چشمم را قرار داده و من با او ميبينم ، خدايا امروز او چه مي خواهد از خود بفروشد من ديگر توان ديدن حراجي هاي وجودش را ندارم ولي جز خودش چيزي براي فروش ندارد در راه گويي كسي فرياد مي زد او را تنها مگذار ولي هر وقت به پشت سر نگاه مي كردم حامل صدا را نمي يافتم او كيست شايد درون من است ما به كجا روانه ايم ؟! محله به محله گذشتيم اينجا همه چيز رنگي است ماشينهايش نو هستند و آدمي را به ياد روياهايش مي اندازند گويي اينجا شهر آرزو هاست ولي نه. همه فقط رنگي اند هيچ كدام مثل عروسكهاي سنگي ام قادر به سخن گفتن نيستند آنها خشكند و مانند مردمانشان مغرور حتي صاحبشان را هم آدم حساب نميكنند !!! در همین حال هوا ها بودم که مادرم زمين خورد حتي آسفالتهاي اينجا به اندازه ي خاك و شن هاي جاي خرابه ي ما رحم ندارند او را بلند كردم و بوسيدمش تمام صورتش غرق در اشك بود براي زمين خوردنت مي گريي؟ نه عزيزكم براي خود مي گريم جمله عجيبي است مني كه 7 سال دارم تاكنون براي خود نگریستم هميشه براي دردهايي كه از زمين خوردنهايم متحمل مي شدم يا مريضي هايم و يا براي مادرم ولي براي خود؟! ....

به راه ادامه داديم مادرم از چند مغازه داري كه با اكراه به ما جواب مي دادند پرسيد خانه ملكي كجاست؟ او كه بود نمي دانم ولي همه با شنيدن اسمش از دهان مادرم اول خيره ميشدند سپس ما را به باد تمسخر و خنه هایشان میگرفتند و با حرفهایشان ما را کوچکتر و خوار تر از آنچه خود می اندیشیدیم می کردند ویکنفر هم که جوابمان را داد  به گمان اینکه ما برای خدمتكاري نزداو می رویم آدرس را با اشاره به ما گفت و مادرم دست مرا فشار داد یعنی اینکه من چشم او شوم و آدرس را به خاطر بسپارم آخر چشمان مادرم علی رغم نابینایی اش آنقدر زیبا بود که کسی متوجه بی فروغی اش نمی شد ما به راهمان ادامه دادیم و من حال به این می اندیشیدم که درآن خرابه ای كه مي زيستيم هيچگاه به اين اندازه كوچك بودنمان در نظرم جلوه نكرده بود ولي اكنون نه به خاطر اين همه كوچه هاي رنگينش نه به خاطر عروسكهاي قشنگ مو طلايي اش و نه به خاطر خانه هايي كه حتي در روياهايم ،هم اينگونه نديده بودم ، بلكه به خاطر نگاههاي اهالی این کوچه ها که از عروسكهايش تا آدمهايش  گرفته تنها حقارت را حواله مان كردند  این حس در من پدید آمدخوشا  به حال مادرم  که اكنون دگر دلم برايش نمي سوزد كه نابيناست بلكه دلم براي اين همه حقارت هايي كه با چشمان بينايم ديدم آتش مي گيرد دلم از بي وفايي پسر بچه هايي كه توپ فوتبالشان را محكم به كمرم كوبيدند و مرا مورد تمسخر قرار دادند آتش مي گيرد دلم از هوووووووو كشيدن دختر بچه هاي آراسته ي اين محله ها به رويم آتش مي گيرد ولي به خاطر مادرم ادامه دادم او مرا بيهوده به جايي دنبال كش خود نمي كند فقط اميدوارم كه وعده فروش يكي ديگر از اعضايش را به اين ملكي نداده باشد از صحبتهايش معلوم بود كه او جوان نيست و اگر پير باشد حتما به يك اعضايي محتاج است كه مادرم باز از وجودش مي خواهد سرمايه اي كند براي پروراندن من كاش من نبودم اينگونه بودن فقط بار عذاب وجدانم را بيشتر مي كند ..........

 

پايان بخش اول

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:21  به قلم لعیا افخمی  |