تبليغاتX
دنیای درون

 

پسر بچه اي در حال نوشتن مشق هايش و حاضر كردن آنهاست ندايي دروني او را صدا مي زند: نياز

او به سمت صدا روانه مي شود دختري به سن و سال خود كه درون حياط با بالا و پايين پريدن هاي از روي شوقش دوباره رو به او مي كند:

نياز اگه درسات تموم شد بيا با من باز ي كن من تا الان صبر كردم درسات تموم بشه مزاحمت نباشم بيا ديگه؟

آنها با هم مشغول بازي مي شوند مادر نياز به سمت حياط آمده و او را گوشزد مي كند تا زيادي با سر و صداهايش مردم را نيازارند  نياز رو به دختر كرده و به او مي گويد:من هنوز اسم تو را نمي دانم

دختر بچه با خجالت مي گويد نياز اسم من نياز است و ناپديد مي شود

چند شب است كه او خواب ندارد و به اسم آن دختر مي انديشد به ناپديد شدن ناگهاني اش بازيهاي مشتركي كه بدون آشنايي از قبل با او تمام آنچه مورد علاقه او بود را شروع مي كردند او كيست كه مرا مي شناسد در حالي كه من تازه فهميدم اسمش چيست  زمان مي گذرد نياز بزرگ شده و فارغ التحصيل رشته پزشكي مي شود و تا آن زمان دیگر خبري از دختر كوچولوي ناپديد شده ندارد او در جشن فارغ التحصيلي اش متوجه دختري مي شود كه از نظر ظاهري كمي به آنچه او در بچگي ديده بود شباهت دارد به فكر ميرود و بالاخره راهي را كه براي نزديك شدن به او در سرش جستجو مي كرد را مي يابد به سمت او مي رود هنوز چند قدمی بر نداشته كه دوستش صدايش مي زند به سمت دوستش بر مي گردد و او را به وقتي بعد حواله مي دهد و دوباره قصد ادمه مسير را دارد كه متوجه صندلي خالي فاقد آن دخترمي شود اين طرف و آن طرف را می نگرد تا در نهایت او را در راستاي پلكاني كه به بيرون از محوطه ختم مي شود مي بيند اينبار با حالت دوندگي او را تعقيب مي كند و وقتي بيرون مي رسد قبل از شروع كردن صحبت دختر لب مي گشايد : مي خواستي مرا ببيني ؟

نياز جوان با حالتي مشابه به بهت و حسي سوال بر انگيز : شما از كجا ؟ ... دختر به ميان حرفش آمده از آنجايي كه اين بار دوم است كه به دنبالم مي آيي

نياز حال دگر مطمئن مي شود كه اين دختر خيلي تيز است و او را به هيچ وجه نمي شود با يك مسئله ساختگي به حرف در آورد پس تصميم مي گيرد كه حقيقت را بگويد : آري راستش...راستش من در بچگي ام با يك دوست خيالي بازي مي كردم

دختر مي خندد :خوب خيلي جالبه ادامه بديد و حتما اون شبيه به من بوده ؟

نياز :جسارتا بلي ولي اين قضيه رو جدي بگيريد

دختر‌: جدي مي گيرم و خنده من از اينه كه فكر نمي كردم منو بشناسي ؟

باز هم بهت سراسر وجود نياز را مي گيرد دوست نياز كه در اين فاصله به دنبال نياز بوده او را پيدا كرده و به سمت او مي آيد:كجايي تو پسر صد بار اسمتو صدا زدن براي گرفتن لوح يادبودي كه پدر و مادرت برات سفارش داده بودن

نياز از اين سوال به سمت دوستش بر مي گردد : مگر نميبيني دارم با اين خانوم صحبت مي كنم مجبور بودي بپري بين حرفمون ؟

دوست نياز رو به اشاره دست نياز مي كنه :خول شدي پسر كدوم خانوم بيا لوحتو گرفتم راستي نگفته بودي زن داري  کلک ولی جدا به خاطر اون حادثه .....

نياز بعد از شنيدن اسم زن  جا مي خورد و در ميان حرف دوستش حامد آمده‌: حامد منو خر كردي من زن ندارم مي خواي پر اين دختررو باز كني و وقتي به سمت دختر براي معذرت خواهي بر مي گرده او ناپديد گشته در اين لحظه با حالتي عصبي رو به حامد : خوب شد راحت شدي اون از بچگي با من بود مي خواستم بدونم كيه ولي تو منو محكوم به انتظار دوباره كردي حالا ديگه معلوم نيست كي دوباره سراغم مياد

حامد كه گيج و مبهوت حرفهاي نياز شده لوح و پاكتي از نامه را به اون مي ده و با دلخوري او را ترك مي كند . نياز در همان محل نا اميد نشسته و درب پاكت نامه را باز مي كند

سلام پسرم اميدوارم امروز كه مجبورم واقعيت رو بهت بگم از من نرنجي نميخوام ديگه مقدمه چيني كنم مستقيما ميرم سر اصل مطلب چون به فرشته قول دادم قبل از مرگش كه هر وقت خوب شدي پيغام هاش رو بدم آره تو زن داشتي اون درست مثل اسمش فرشته بود ولي اون رفت و تو موندي اون ميگفت خدا از بچگي اونو براي نجات تو فرستاده اون مي گفت بارها و بارها در بچگیت با تو بازي كرده بدون اينكه بدوني يه روز زنت مي شه حرفاش براي من عجيب بود چون من اونو نديدم كه در بچگي با تو بازي كنه  ولي بايد همشو بنا به وصيتش بهت بگم تو توي اون تصادف به كما رفتي و نياز شديدي به پيوند قلب داشتي آخه قلبت از بچگي مشكل داشت  و فرشته  كه خودش رو توي اين مسئله مقصر مي دونست (آخه اون پشت فرمون بوده) خودكشي كرد ولي نمرد اون هم به كما رفت ولي قبل از اينكه خودكشي كنه اين يادداشت رو كه من الان ضميمه نامم كردم برامون گذاشت و توي اون  گفته بود كه مي خواد قلبش رو به تو اهدا كنه و پاش با خون دستش اونو انگشت زده بود و همون شد كه اون خواست تو موندي و اون رفت ...... مثل يك فرشته رفت منو بابت اينكه تا اين لحظه هيچي نگفتم ببخش چون پزشكت گفته بود به علت ضربه اي كه به سرت خورده بود دچارفراموشي  شدی  وچيزي از گذشتتو به خاطر نمياري و من كه ميديدم تو زندگي جديدي رو شروع كردي از گفتنش منصرف شدم ولي فرشته ديشب به خوابم آمد و گفت براي جشن فارغ التحصيليش ميام ومنم گفتم اين يعني يك نشانه از جانب خداوند كه  وعده ای را که در نزدش به فرشته داده بودم باید ادا کنم همه چيزو بهت بگم ..........

نياز غرق در اشك وآه بود و تنها اسم فرشته را بر زبان مي آورد فرشته دوباره آمد در كنارش نشست و گفت : من از اولم براي تو آفريده شده بودم چرا خودت رو آزار مي دي و اون لحظه بود كه نياز خودش را در آغوش فرشته انداخت ولي نقش بر زمين گشت .............. سرش را بلند كرد تكه اي كه ضميمه نامه مادرش بود را بوسيد و آن را اينگونه خواند : قصه من و تو قصه ققنوس و زاييده شدن بچه اش با سوختن خودش است اين سوختن براي من خيلي زيباتر از سوختن به داغ توست  من خود با كمال اراده و صحت عقل خواستاراهداي قلبم به توام مرا ببخش اگر چيز گرانبهاتري از اين نداشتم كه به تو بدهم و اگر مجبوري از اكنون تپيدن قلب عاشق مرا در درونت تحمل كني شاید اینگونه به نحوی که در بچگی به سویت فرستاده می شدم بتوانم تا ابد با تو باشم.........( فرشته )

 

 

داستان نیاز هم یکی دیگر از اسطوره های وجودم است عشق هایی که فقط در داستان میتوان از آنها گفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:53  به قلم لعیا افخمی  |