تبليغاتX
دنیای درون

 

خالم و شوهر خالم اومدن و تا منو ديدن آنچنان در آغوششون فشردن كه پدر و مادر خودم تا به حال چنين محبتي به من نكرده بودن از اينكه چنين زندگي جديدي رو شروع ميكردم از خوشحالي بال درآورده بودم بابك لحظه اي از كنارم كنار نميرفت مدام مراقب آمد و رفتم بود تا از جانب سياوش در امان باشم بعد از چند روز به من پيشنهاد داد سراغ يكي از دوستان صميميش بريم كه اونم باهاش به ايران آمده وقتي گفت اسمش بهاره است تو دلم لرزيد خيلي نارحت شدم ولي به روي خودم نياوردم چون كنجكاو بودم ببينم چه شكل و شمايلي داره و واقعا دوسته يا؟ به اين يا آخريش اصلا دوست ند اشتم فكر كنم وقتي به خونه بهاره رسيديم با يه دختر ساده و زيبا كه اتفاقا با ديدن من خيلي خودموني منو در آغوشش گرفت مواجه شدم و از اينكه در موردش كج فهمي كردم نزد وجدانم شرمنده شدم وارد خونش شديم و اون نامزدش الكس رو به من معرفي كرد و بازم منو شرمنده كرد بابك با الكس خيلي جور بود و من يه مقايسه سرسري بين برخورد سياوش با بابك و الكس با بابك كه كردم بازم از فرهنگ اون شرمنده شدم بگذريم به ما خيلي خوش گذشت همگي به همراه هم به شهر بازي رفتيم وامان ازحال و هواي بچگي كه در اين سن و سالم هم بر آدميزاد غالب مي شه اين روزا با بهاره الكس و بابك خيلي به من خوش گذشت همه چيز همون طوري كه خواستيم پيش رفت سياوش هم بعد از طلاق رسمي من 500 باقمانده پولش رو گرفت و رفت امروز قرار شد به يكي از ديدني ترين جاهاي شهرمون بريم يك سد كه تقريبا مثل يك درياچه است ولي از صبح يك نفر با بابك درگيره هر چي هم كه سعي در فهميدن هويتش دارم هيچي به هيچي فقط ميدونم كه قضايا ماليه نكنه سياوش است ولي نه سياوش كه الان 10 روزي ميشه ازش خبري نيست بابك اومد رنگش خيلي پريده است بهم گفت سياوش گفته چكهاش وا خورده حالا بايد چيكار كرد اون داره مياد اينجا ؟

هممون روحيمونو باختيم و تو فكر دست به سركردنش بوديم كه از راه رسيد از ماشين بيرون آمد و نه گذاشت و نه برداشت به جون بابك افتاد اونا كنار سد بودن كه فقط يك آن به خودم اومدم و تو آبهاي اون سد شنا ميكردم و گريه ميكردم سياوش پست فطرت بابك رو تو سد انداخته بود و من موقعي به خودم اومدم که خودم رو انداخته بودم تو آب ولی بی فایده بود وكار از كار گذشته بود آخه اون شنا ياد نداشت ، الكس و بهاره برام كمك آوردن و منو از آب بيرون كشيدن ولي جنازه بابك هم از من دريغ شد و همه چيز تيره و تار شد خاله و شوهر خاله ام هم منو مقصر ميدونستن و از اونجا رفتن و من موندمو خاطره ي چند روز عاشقي كه باز هم نصيبم فراغ شد ولي اينبار هيچ اميدي براي بازگشت او نبود چه شبها كه با كابوس غرق شدن بابك از خواب پريدمو و براي معصوميت عشق پاك نافرجاممون گريستم همه چيز در يك چشم بر هم زدم به انتها رسيد چند ماه گذشت ولي هنوز صداي فرياد بابك و تصوير غرق شدنش در چشمم و گوشم بود پدر و مادرم دگر تحمل پريشانيهاي مرا نداشتند برايم پزشك گرفتند بعد از ماه ها رفتن وآمدن او يكبار از لاي درب اتاق مادرم كه با پزشكم درباره وضعيت جسماني من سخن ميگفت شنيدم كه درمورد بابك ، بهاره ، الكس ، سياوش از مادرم ميپرسد ولي مادرم حرفهايي زد كه من از آن سر در نياوردم  : بابك بهاره و الكس دوستهاي رها بودند دوستهايي كه ما هيچ وقت آنها را نديديم اونا از بچگي با رها بودن ولي زماني موندگار شدن كه اون حادثه رخ داد.

پزشك :حادثه ! كدوم حادثه ؟ خانوم شما حتما ميدونيد كه كوچكترين مسئله اي در درمان من ميتونه موثر باشه تا وضع از اين وخيم تر نشه

مادرم ادامه داد: ما يكبار رها رو در بچگي به شهربازي برديم و در اون شهر بازی يك استخر هم وجود داشت وقتی که من و پدرش مشغول صحبت بوديم رها به سمت اون استخر ميره و يك پسر بچه كه همسايه ديوار به ديوار ما بوده و اسمش هم سياوش بوده اونو اونجا ميبينه و رها رو كه داشته با بابك و الكس و بهاره صحبت ميكرده مسخره ميكنه و ميگه اينجا فقط ما هستيم رها هم با هاش درگير مي شه و سياوش رها رو هول مي ده و دختر طفل معصومم داخل آب ميفته و انقدر دست و پا مي زنه كه به گفته خودش بهاره و الكس ولي در حقيقت از سر و صداش دو نفر متوجهش ميشن و نجاتش ميدن رها از اون لحظه به بعد خودش رو در غرق شدن بابك كه دست به دست او داشته مقصر مي دونه تا به الان كه به اين سن رسيده ...............

 اینا چی دارن میگن ؟ نه ! امكان نداره بابك پسر خاله ي منه و ما با هم ازدواج كرديم چطور مكنه؟!اینجا چرا اینطوری شده اينجا  که خونمون نيست اينجا همه جاش بسته است و چند تا آدم كه گويي خول و چل هستند اطراف منو پر كردن من باعث مرگ بابك شدم لابد اينجا زندانه و منو به اعدام محكوم كردن

ودرست 10 روز بعد رها در حالي كه آويزان از طنابي بود كه خود را محكوم به مرگ بابك ميكرد از بيمارستان رواني به خاك انتقال داده شد و شاید اکنون او دست در دست بابک داشته باشد...............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:42  به قلم لعیا افخمی  |