تبليغاتX
دنیای درون

 

بعد از 17 سال ديدمش واي خدای من چقدر بزرگ شده خيلي دوست دارم بدونم هنوزم سر حرف همون چند سال پيش كه البته 9 سال بيشتر نداشت هست يا نه ؟  البته آدمي كه خارج رفته باشه و هزاران دختر رنگارنگ دوربرش طنازي كنن چه به يه دختر ايروني كه در ضمن يه نامزد گير و زمخت دردسرزا هم داره كاش خاله و شوهرش هم ميامدن خيلي دلم براشون تنگ شده اوه داره مياد سمت من با لبخندهاي موذيانه اي كه خاص خودشه . احوال پرسي كرديم اون هنوزم منو ميبينه سرخ مي شه توي حرفهاي تيكه پارش فهميدم هنوزم منو دوست داره حتي اينكه اومده اينجا واسه خاطر من بوده انگاري كه دهنمو قفل كرده بودن نتونستم هيچي از سياوش نامزد عوضي ام بگم جالبه از مامانمم كه پرسيدم اونا هم هيچي نگفتن مثل اينكه تازه فهميدن چه خواهرزاده یی دارن منو كه بدبخت زمينهاي بابام كردن پاي سياوش حالا ياد سعادت من افتادن ولي خودمم انگاري يك اميد تازه تو زندگيم گرفتم بازم ياد بچگي هام بازم ياد روزهاي سرزندگيم ولي اينار خيلي زود با صداي زنگ در فضا پخش شد سياوش بود كه به دعوت مادرم براي ناهار آمده بود و ما همه از ورود غير منتظره پسرخالم اين مسئله رو فراموش كرده بوديم و سهم ناهار اونم كه پسر خالم نوش جان كرده بود هممون حول كرديم حالا بهش چي بگيم با خودش چي فكر ميكنه پسر خاله بابك از حول شدن ما متعجب بود و ما انقدر دور خودمون مي چرخيديم كه مجالي براي سوال كردنش نميموند من به پدرم گفتم از بيرون غذا بگيره و هممون دوباره غذا بخوريم براي اينكه اگر سياوش عصبي بشه كسي جلودارش نيست و با اشاره چشمم به بابك اشاره زدم بابامم كه آدم تيزي بود متوجه قضايا شد و بلافاصله به رستوران سفارش چند پرس قضا رو داد و خدا اون روز به جووني پسر خالم رحم كرد و غذا زودتر از موعد به دستمون رسيد و سياوش هم كه كنجكاو نگاه هاي عاشقانه بابك به من بود خيره شده بود به حركات من و بابك مادرم كه متوجه اين غيض سياوش بود بابك رو به اتاق خودش كشيد و ماجراي ازدواج اجباري منو بهش گفت تا بلكه اين قضيه خاتمه پيدا كنه ولي بابك حس دلسوزيش هم به احساس عاشقيش اضافه شد و بد از بدتر شد خلاصه كه اول خبر آمدن خاله و شوهر خالمو در طي همين چند روز آينده داد و بعد هم قصدش براي آمدن به اينجا رو كه البته اين مورد رو در گوش مادرم گفت و من از دورانديشيش خوشم اومد سياوش كه از حسادت به خاطر صميمت بيش از اندازه من و بابك داشت ميمرد منو مجبور كرد به اتاقم بريم من با نگاهي به بابك و ديدن لبخند به لبش متوجه حمايتش شدم و دلم آروم گرفت رفتيم تو اتاق سياوش خواست دستم رو بگيره كه من دستمو از دستش بيرون كشيدم اون اينبار طاقت نياورد و هر چي تا اون موقع جمع كرده بود رو روی سرم ريخت و دستمو به زور گرفت كه بابك درو باز كرد وقتي از سلامت من مطمئن شد متوجه مشتي شد كه به سمتش آمد و دور چشمش روهاله ای كبود رنگ انداخت بعد از اين ماجرا بابك بدون كوچكترين ترسي به سياوش رو كرد و گفت تمام اون زمين هايي كه بابتش اين دختره معصومو به دامت انداختن چند مي فروشي من خريدارم ؟

سياوش با شنيدن خريدارم اول چشماش گرد شد و بعد به حساب احمقي بابك ادامه داد: تو مال اين حرفا نيستي سرتاپات يك پاپاسی هم نميشه  .  من خيلي عصبي شدم حالا ديگه سياوش به من توهين نكرد كه بخوام كوتاه بيام به احساسم و انتخابم توهين كرد اومدم جلوش قرار گرفتم و تا دهن باز كردم بابك دستش رو روی بينيش گذاشت و به من اجازه نداد حرف بزنم: دختر خاله عزيز در مسائل مردانه دخالت نكن سياوش بيشتر از قبل عصبي شد و دنبال واژه اي ميگشت كه بابك رو هم  ميدون خودش بكنه چون اصولا اون همه چيو در كتك كاري و فردين بازي ميديد و انصافا قلدر خوبي هم بود بنابراين با طمانينه ادامه داد: جالبه پس تو از مردانگي هم چيزي حاليت مي شه و منتظر شروع مبارزه شد ولي بابك با همون خونسردي اوليه دوباره پيشنهاد خريد زمينهاي سياوش رو تكرار كرد و سياوش به خاطر بازاري بودنش  ميخواست كه لااقل قدرت ماليش رو به رخ بابك بكشه چون هيچكس رو از خودش بالاتر نميديد پس ادامه داد : يك ميليارد تومان ! بابك نفس عميقي كشيد و از اتاق بيرون رفت و سياوش به حساب اينكه در اين مبارزه كه براي اولين بار از عادات ضرب و خوردش استفاده نكرده بود پيروزي غرور آميزي نصيبش شده بنابراين به سمت من آمد :ديدي عزيزم تو هيچ شوهري با نفوذتر از من پيدا نميكني پس تا مادامي كه نامزديم كاري نكن كه پشيمونت كنم .

بابك با يك چك برگشت و گفت 500 تاشو الان نوشتم 500 تاشم نوشتم و كندم ميگذارم پيش محضردارهروقت سندارو پس دادي بهت بدم حالا هم از اين خونه برو بيرون و تا لحظه اي كه رسما طلاق رها رو ندادي جايي نبينمت

سياوش از روي حس پولدوستي و قيمت بالايي كه براي مغلوب كردن بابك پرانده بود و اتفاقي هم گرفت اون لحظه رو با افكار بوالهوسي خودش گذروند و ادامه نداد شاید هم از ترس اينكه اين شانس ازش گرفته بشه آزارهاش را به يه وقت ديگه موكول كرد وبه اين فكر كرد كه اينبار موذيانه تر زهرش رو بريزه به هر حال به هر شكلي كه بود رفت و مارو راحت كرد....

 

ادامه را در چند خط پایین تر بخوانید ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:43  به قلم لعیا افخمی  |