من دراین داستان در واقع شخصیت دختری ۲۲ ساله را بازگو میکنم که به علت داشتن زمینه اختلالات روانی و محرک شدن آن اتفاق نه زیاد ساده و توام با استرس غرق شدن و مردن ( افتادنش در استخر به علت درگیری با سیاوش ۷ ساله) او را در مسیری قرار می دهد که اکنون با اینکه ۲۲ سال سن دارد همچنان هراس آن غرق شدن در وجودش به نوعی کابوس تبدیل گشته که او را برای رهایی از این کابوس وادار به ساختاری دگر از این حادثه در ذهنش میکند ابتدا به انگیزه فرار از کابوس قبلی اش ولی بعد همان ساختار به علت اینکه شخص جایگزین او بابک خلق شده از خود اوست و تمام ویژگی هایی که او برای یک مرد ایده آل در ذهن دارد را بر او غالب می کند (البته در دنیای خیالات و توهماتی که نشانه ی همان بیماری اوست) خود به خود با طرح یک داستان جدید دیگر که او پسر خاله شود و او را از سیاوش پسر بچه ای که در کودکی او را به مرگ نزدیک کرد و در ذهن هم به گونه ای او را مجبور به همزیستی کرد که در واقع این هم نوعی مرگ برای رها( شخصیت دختر داستانم ) محسوب میشود، و با او بزرگ شده و حال گونه اجبار برای با او بودن مسائل مادی است که گمان نمیکنم این مسئله به گفته كسرا عزيز بي وجود باشه در جامعه اي كه حرف اول را پول مي زند دوست داشتن هاي آدمهايش هم پولكي خواهد بود انگشت شماران را ول كنيد به عمومييت فكر كنيد آنگاه شما هم تنها داستانهاي خلق شده ذهنتان مردن وپولدوست بودن و به طور كل سياهي ها مي شود از توضيح دور نشويم او بابك را در ذهنش ناجي و سياوش را ديوي ميكند به خاطر همان (حادثه بچگي ) ولي در اين داستان هم بابك غرق مي شود و ميميرد آن هم بوسيله سياوش و اين نشاندهنده ماندن سياوش حتي بعد از وصول پول توسط بابك تا جايي كه بابك را به قتل ، گرچه غير عمد مي رساند حال برگرديم سر رها او از نظر رواني انقدر داراي تشويش است كه حتي ساختار داستانهايش بر او غلبه كرده و به جاي رها شدن از كابوس بچگي اش كابوسي جديد به دنياي خيالي اش اضافه كرده و به عبارتي مازوخيسم بودنش آشكارتر از قبل بر وي غلبه ميكند زيرا حال چندين شخصيت ديگر در داستانهاي خود به اسم بهاره خاله و شوهر خاله و در نهايت الكس وارد كرده كه همگي او را براي مرگ بابك با انگشت نشان مي دهند پس پدر و مادرش او را به بيمارستان رواني منتقل و دكتر معالجش با مطالعه در مورد او متوجه اين اسامي شده و جريان آنها را از مادرش كه گاهي پاي حرفها و داستانهاي رها مي نشسته ميپرسد واين مسئله را به او گوشزد ميكند كه با نگفتن كوچكترين مسئله اي ،وضعيت رها بدتر خواهد شد و ما از زبان مادر رها ماجراي اصلي را ميشنويم يعني همان قضيه بچگي او با سياوش پسر همسايه كه اكنون به چنين غول داستاني در ذهن رها تبديل شده ، با شنيدن اين حقيقت از پشت درب اتاق توسط رهاي پاگوش ايستاده اودچارآشفتگي و تشويش شده وضربه اي مي شود كه پزشك معالجش از آن واهمه داشت يكمرتبه شنيده شدن اين مسئله بدون آمادگي قبلي توسط رها تبعات بدي را در پيش داشت ، تهاجمات اي از واقعيت ها در ذهنش و دنياي حقيقي كه حال ميبيند او را مابين دو دنياي حقيقي و مجازي در كشمكش با خود قرار مي دهد وموجب به نتيجه رسيدن تصميم خود كشي اشدر انتهاي داستان مي شود و شايد هم اين راي دادگاه مجازي اي است براي او كه خود را در كشته شدن بابك خيالي اش مقصر مي داند و اين فرمان قبل از اينكه او دوباره به دنياي حقيقي وارد شود اجرا مي شود آن هم توسط خودش...
اميدوارم حالا داستان منو متوجه شده باشيد از گذاشتن نظرهاتون فراموش نكنيد ...........