تبليغاتX
دنیای درون

 

با حالت قهر پشتش رو به من كرد وبا تنازيهاي خاص خودش دوباره دل منو آتيش زد از خودم به خاطر اينكه ناراحتش كردم بدم اومد سعي كردم جبران كنم يه نگاه بهش انداختم و بعد از اون فقط حرف دلمو براي اولين بار زدم :ميدوني گلچهره من چقدر دوست دارم ميدوني براي من چقدر ارزش داري تو همه جوره براي من همون فرشته اي هستي كه از همون بچگي با اومدنت..............ديگه ادامه دادنش رسوايي بود پس حرفمو قطع كردم ولي حالا ديگه اون ول نميكرد براي همين بين حرفم دويد : اومدنم جاي تو رو تنگ كردم ولي تو بازم منو دوست داشتي آخه تو خيلي بزرگي برديا

ديگه نميتونستم طاقت بيارم آخه من اونچه كه گلچهره بيچاره ي از خدا بي خبر فكر ميكرد نبودم اگر ميفهميد ازم متنفر هم ميشد. تو خيالاتم بودم، كه اومد كنارم نشست و شروع به صحبت كرد انقدر غرق افكارم بودم كه متوجه حرفهاش نميشدم تا لحظه اي كه با شنيدن اسم امير از دهن گلچهره چشمام به دهنش خيره شد و كلمه به كلمه ي گفته هاش رو ميبلعيدم آره درست حدس زده بودم گلچهره من عاشق شده بود و من فلك زده رو، همراز خودش كرده بود غافل از اينكه من........

ديگه هيچ كار نميتونستم بكنم آخه من كه نميتونم اونو تصاحب كنم يه روزي بايد همينطوري ميشد تا من مجبور بشم فراموشش كنم شايد اينم يه جور لطف خدا بود كه چاره راهم بشه ولي حالا ديگه توي اين دنيا چطور ميتونستم زندگي كنم ؟ من برادرش بودم و تا آخر عمر محكوم به اينكه عشق بازيهاشو با معشوقش نگاه كنم و به خاطر برادر بودنم از خوشبختيش ابراز رضايت كنم  در حالي كه  واقعيت اين نبود خيلي فكر كردم گلچهره به امير گفته بود كه منو راضي ميكنه تا باهاش حرف بزنم و خانوادمو براي ازدواجشون با هم راضي كنم چيكار ميتونستم بكنم جوابي ندادم ولي حمل بر رضايتم شد و روز بعدش فقط از دهن گلچهره ساعت و مكان قرارو شنيدم و در ظاهرش يك حاله ي نور كه از پاكي عشقش نشات ميگرفت به حالش حسرت ميخورم كه عاشق كسي شده كه ميتونه به دستش بياره تصميم گرفتم به خاطر عشق و علاقمم كه شده باعث اين ازدواج بشم و خودم رو متحمل ضربه عشق ابلهانم بكنم نهآخه من براي اون هيچ ضربه اي رو نميتونستم تحمل كنم ،هر وقت كه با امير حرف ميزدم در ذهنم به هزار طريق اونو ميكشتمو و نقشه قتلشو مرور ميكردم ولي در حقيقت مجبور بودم نقش يك برادر رو بازي كنم گذشت من پدر و مادرم رو هم راضي كردم و اونا با هم ازدواج كردند من ديگه هيچ انگيزه اي براي ادامه دادنم نداشتم روز عروسيش اون درست همون گلچهره روياهام بود با همون دسته گلي كه به سمتم ميدويد و اينبار به عنوان معشوقش بر لبانم بوسه مي كاشت ولي نشد اون حالا رسما متعلق به امير بود و نصيب من تنهايي و فراغ اش شد، از اينكه انقدر شاد بود من هم شاد ميشدم از اينكه خودش را خوشبخت ميديد من هم احساس خوشبختي ميكردم ولي وقتي ازم دور شد و به هجله گاه رفت تازه فهميدم كه بدبختي هايم ، آن هم به دست خود !پدرم حالا ديگه به من افتخار ميكرد و كنارم نشسته بود اونم از رفتن تنها دخترش ناراحت بود اون شب پدرم بي مقدمه گفت :حالا نوبت اينه كه بهت بگم تو درتبلور اين عشق مرتكب هيچ گناهي نشدي .

وا، رفتم هاج و واج مونده بودم خجالت ميكشيدم بپرسم ولي يه چيزي درونم داشت منو ميخورد پس دلمو به دريا زدم : منظورتونو نميفهمم ميشه واضح تر بگيد

پدرم انگار كه انتظار شنيدن اين حرفمو داشت ادامه داد:پسرم البته خجالت ميكشم بهت بگم پسرم چون من در حق تو پدري نكردم ولي فكر كردم اينطور به صلاح هردوتاتونه آخه ......

واي ديگه داشتم رواني ميشدم چرا آدما به قسمت اصلي مطلب كه ميرسن بايد به زور ازشون حرف بكشي و تو رو تو نم ميذارن ، بدون معطلي گفتم: آخه چي پدر تو رو خدا اصل مطلبو بگيد انقدر منو در كنجكاوي اسير نكنيد

اينبار پدرم ديگه تامل نكرد: باشه پس خوب گوش كن "برديا جان ، راستش تو پسر ما نيستي چند سال پيش توي يك حادثه ثصادف پدرت، مادرت روكه به علت همون صانحه بايد سريعتر فارغ ميشد به بيمارستاني آورد، كه من زنم رو براي فارغ شدن بچه اولمون به اونجا برده بودم آره اونم درست با مادر تو زايمان كرد اما بچه ما مرد و بجه اون يعني تو زنده موندي ولي مادرت هنگامبه دليل همون صانحه مرد پدرت مادرت رو خيلي دوست داشت خيلي زياد و خودش رو در مرگ مارت مقصر ميدونست  در ثاني تو هم يادآور خاطره اي بودي كه پرت رو محكوم به مرگ مادرت ميكرد ، براي همين حتي حاضر نشد يه بار هم ببينتت . زن منم به خاطر مرگ ناگهاني فرزندش مبتلا به افسردگي شده بود وقتي داشتيم حاضر ميشديم كه بيمارستانو ترك كنيم  صداي گريه يك بچه توجهمو جلب كرد در اتاق مادرتو كه باز كردم پرستار با تو كه در آغوشش بودي به همراه يك نامه تو رو به من دادورفت،من كه متعجب و تا حدودي ذوق زده از حضور تو در آغوشم بودم اين نامه رو خوندم كه حالا ديگه متعلق به خودته و بعد منو تنها گذاشت.

واي كه امشب چه شب نحضي بود يعني من برادر گلچهره نبودم و خودم با دست خودم اونو به يكي ديگه دادم يعني پدر من يكي ديگه بوده كه به خاطرعذاب وجدانش منو قربوني كرد ولي من به  خاطرعذاب وجدانم خودمو قربوني كردم . اي خدا اينه جوابه خوبي ؟ اي خدا تو كه ميدونستي چرا نگذاشتي براي يك شبم كه شده اونو از رو عشق و احساسم و بدون هيچ گونه احساس گناهي در آغوش بگيرم واي بر من واي بر اين پدر و مادري كه تاكنون به من هيچ نگفتن با خودم فرياد ميزدم اشك ميريختم و سرمو تا جايي كه جا داشت تو بالشم فرو كردم تا بقيه از شيون هاي يك عاشق همه جوره باخته عاصي نشن چند ساعتي از رفتن گلچهره از خونمون نگذشته بود كه صداي زنگ در اومد مادرم به اتاق من اومد و با نگراني بدون توجه به چشماي خون من و صورت خيسم گفت : برديا گلچهره است و با همون تعجب تنهاست ! امير نيست برو ببين چي شده ؟ ميگه ميخوام با داداشم صحبت كنم رفتم دم در تا درو باز كردم خودشو پرت كرد تو بغلم و بغضشو شكست با اينكه نميدونستم چي شده براي اينكه براي اولين بار بدون احساس گناه در آغوشم احساسش ميكردم منم زدم زير گريه تو چشمام نگاه كرد حيرت زده پرسيد: يعني تو هم ميدونستيو هيچ چيز به من نگفتي؟

با تعجب به خودم اومدمو و گفتم : من از رفتنت دلتنگ شده بودم گلچهره ي عزيزتر از جانم آخه من...

گلچهره از حرفاي من انقدر متعجب شده بود كه درد خودشو فراموش كرده بود و با همون لبخند مليح خودش ادامه داد: داداشي من ، من تازه 2 ساعته از تو دور شدم واي يادم اومد وقتي غم تو چشماتو ديدم فكر كردم به حال خواهر بدبختت كه ميدوني بدبختيش چيه گريه ميكني

با شهامت جوابشو دادم: ديگه به من نگو داداشي من برادرت نيستم اينم اون نامه اي كه اينو ثابت ميكنه و در ضمن اشك منم از غم بدبختي تو نبود من از همون بچگي عاشقت بودم و هستم الانم به حال عاشقي گريه ميكنم كه معشوقشو روانه هجله گاه رقيبش كرده ......غش كرد واي بر من كه انقدر ناگهاني بهش خبر دادم حتي نگذاشتم بگه چه چيزي اين موقع شب اونو با لباس عروسي به خونه كشونده اونم بدون شوهرش من خيلي خودخواهم خدايا به من يه فرصت دوباره بده اين عشقو خاك ميكنم ، در آغوشش گرفتم  و درست مثل اينكه يك فرشته رو حمل ميكنم اونو به داخل بردم بعد از اينكه سر حال اومد خيال كرد همه ي حرفاي منو تو خيالاتش و در عالم اغماش شنيده ولي يه نگاه به دستش كه انداخت متوجه نامه اي شد كه سند حقيقت همه ي دلنگروني هاش بود گيج شده بود نميدونست چي بگه رو به پدرم كرد و گفت ميخوام باهات تنها باشم منو و مادرم تنهاشون گذاشتيم بعد از يك ساعت كه براي من يك قرن بود پدرم از اتاق بيرون اومد من و مادرم مثل همراهي هاي يك بيماربعد از عمل كه دور پزشكشو ميگيرنو از سوال و جواب روانيش ميكنن بابامو احاطه كرديم پدرم پيشنهاد كرد به خودمون مسط بشيم و بگذاريم خودش قضيه رو بگه ما هر دو سكوت كرديم و وقتي نگاهي به پدرم انداختم تازه فهميدم كه انگاري كمرش شكسته ولي سعي ميكنه خودش رو طبيعي نشون بده رو به ما كرد و گفت: امير همه ي ما رو فريب داد! اون يه زن و يه بچه داشته ولي نه به صورت رسمي و اونارو رها ميكه و ميره ، زنه چند سال دنبال امير ميگرده تا امشب كه متوجه ميشه داره ازدواج ميكنه پس با صاحابخونه امير ميريزه رو هم و اونم در عوض كليد خونه اميررو ميده بهش وقتي امير به همراه گلچهره وارد خونه ميشن و

چراغ رو روشن ميكنن با اون زن و بچه اي كه الان 3سالشه روبرو ميشن و بقيه ماجرا رو هم كه ديگه لزومي نيست بگم

اين بهترين خبري بود كه ميتونستم بعد از اين همه بدبختي بشنوم بدون كوچكترين تعللي گفتم: پس عشق من به گلچهره پاك بوده كه خدا اونو به من برگردونده پدر با اجازه ميرم تا دست زنمو بگيرم و اينبار با عشق بوسه بر لبانش بزنم.................

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 2:23  به قلم لعیا افخمی  |