نميدونم چرا از همون بچگي كه بدنيا اومد به جاي حس حسادت يك احساسه لطيف در من ايجاد شد كه خودمم معنيش رو نميفهميدم هر چي بزرگتر ميشد اين احساس هم در من عظمت بيشتري پيدا ميكرد و تازه ميفهميدم كه با اطواراش سرخ ميشم و معني احساس خواهر برادري اي كه از دوستام ميشنيدم نميفهميدم آره من مثل بقيه دوستام كه با خواهراشون جنگ و دعوا داشتن نبودم هميشه وقتي سر مسئله اي بحثمون ميشد به نفع خواهرم گلچهره كنار ميكشيدم، چون ناراحتيشو نميتونستم ببينم ولي اگر مسئله سر بازي كردن اون با يكي از پسراي فاميل ميشد غيرت پسرانم آنچنان خون رو رگهام به آتيش ميكشد كه وقتي به خودم ميامدم اون پسري رو كه ميخواست توي بازيه ما نقش شوهر خواهرم رو بازي كنه كلي زده بودم و اونم با حالت قهر به مامانش پناه ميبرد و همه از اين مسائل افراطي من هم متعجب ميشدن و هم عصبي كه پسراي دوردونشونو زير بار كتك ميگرفتم هر روز علاقه من به خواهرم بيشتر ميشد تا لحظه اي كه صداي دورگه ام به خودم و خيلي ها ميفهموند كه من بالغ شدم از اون لحظه به بعد همه ي پسراي هم كلاسيم يه دخترو نشون ميكردن و ادعاي عاشقيشون منو به خنده ميكشوند چون ميديدم كه من هيچكس رو نميتونم مثل اونا دوست داشته باشم آخه چطور بگم مثل اونا با همون احساسهايي كه اونا به يه دختر غريبه داشتن من فقط گلچهره رو دوست داشتم ولي در مخيله ام هم نمي گنجيد كه كسي عاشق خواهرش بشه آخه من كه نميتونستم با خواهرم ازدواج كنم اين احساس چي بود نميدونم ولي احساسم به من ميگفت يك آتيش قديمي است كه روز به روز افروغتر ميشه طوري كه حتي تمام راه مدرسه ام رو براي زودتر به خانه رسيدن ميدويدم احساس عذاب وجدان ميكردم چون با بزرگتر شدنم عشقي كه به او داشتم هم وسعت ميگرفت و اين منو عذاب ميداد احساس گناه داشتم از اينكه وقتي اونو ميبينم بي اختيار دلم مي خواد در آغوشش بگيرم و انقدر فشارش بدم تا مثل بچگيهاش جيغش در بياد و من از اطواراش پر بكشم و دونه دونه ي نازاشو با جونم بخرم گاهي هم به اين فكر ميكردم كه ببوسمش و از درون تخليه بشم و با اين بوسه آتش عشقم التيام يابد تا كمتر مرا در خود بسوزاند ولي ميدانستم كه اين بوسه بوسه ي يك برادر بر لبان خواهرش نيست براي همين بار گناه قبل از ارتكاب ، منو از اين مسئله باز ميداشت گلچهره هم مثل من روز به روز بزرگتر و شادابتر ميشد از حق نگذريم او هم منو خيلي دوست داشت ولي به معصوميت يك فرشته و پاكي يك ارتباط تنگاتنگ خواهر و برادري جالبه پدرم از وقتي كه من به سن بلوغ رسيدم پا تو كفشم ميذاشت و مثل سايه پشت سر خواهرم همه جا سرك ميكشيد من معني كاراشو نميفهميدم ولي احساس ميكردم زماني كه قلب من با ديدن گلچهره شروع به تپيدن ميكنه به شكلي كه صداش در كل بدنم انعكاس يك فرياد دركوهستان ميشه، پدرم هم اين صدا رو ميشنوه و متوجه رابطه عجيب احساس من نسبت به گلچهره شده ولي هيچ وقت مستقيم به روي من نمي آورد گلچهره حالا ديگه 20 سالش شده بود و آوازه ي نجابت و زيبائيي افسونگرش در تمام اقوام همسايه ها و ....پيچيده بود و راه به راه تلفن خونه ي ما رو براي ربودن او از چنگ من به اسم خواستگاري به صدا در مي آوردن چه روزاي سختي بود هر وقت تلفن خونمون به صدا در مي آمد قلب من ميايستاد و عرقي سرد از پيشوني ام فرو ميريخت و احساس عجز ميكردم جالبه گلچهره هم با ديدن اين حالت در من نگران ميشد و دلش برام ميسوخت اون خيال ميكرد من از اينكه بعد از رفتن اون مبتلا به تنهايي ميشم اينطور بهم ميريزم آخه اون مثل يه فرشته پاكه چميدونه برادرش انقدر كثيفه كه عاشق خواهر خودش شده براي همين تصميم گرفتم برم تو اتاقم نميدونم بگم كاش نميرفتم يا بگم چه خوب كه رفتم ولي رفتم و گلچهره هم چند دقيقه بعد واسه اينكه براي شام خبرم كنه اومد تو اتاقم ولي وقتي درو باز كرد و منو در حالي كه سرمو بين دو تا پام گذاشته بودم ديد اومد كنارم نشست صورتمو بالا گرفت و مطمئن شد كه داغونم بدون هيچ مقدمه اي گفت:داداشم چي شده من حالا حالا ها تركت نميكنم بلاخره تو هم يه روزي ازدواج ميكني
گرچه صحبت اولشو، رو حساب دلگرمي گذاشتم ولي بازم دلم گرم شد ولي با شنيدن جمله دومش داغون شدم من هيچ وقت به خودم اجازه ندادم حتي در روياهام به كس ديگري جز او فكر كنم دلم به حال خودم سوخت و به جاي اينكه التيام پيدا كنم اشك هم به غمم اضافه شد نميخواستم غرورم با اشكام لبريز بشه و در نظر گلچهره يك مرد ضعيف باشم واسه همين پشتمو كردم تا منو نبينه ولي گلچهره ي من ول كن نبود اون انقدر دلش صاف بود كه نميتونست ناراحتيه داداشيشو تحمل كنه دستمو گرفت گذاشت روي لباش يك بوس كوچيك كه هنوزم از گفتنش داغ ميشم اين احساس در من چون كيمياي جواني مرا به همان حال و هوا بازميگرداند وقتي به خودم اومدم كه خودمو مثل يك نوزاد بي پناه در آغوشش انداخته بودم و هق هق گريه ميكردم گلچهره از اين عكس العمل من هم متعجب بود هم كنجكاوانه وبه من خيره شده بود: برديا چيزي شده ؟تو چرا همچين ميكني يعني انقدر به من وابسته اي كه يه خواستگاري كه هنوز معلوم نيست مامانو بابا راهش بدن يا نه حساسيت نشون ميدي؟براي چي انقدر خودتو اذيت ميكني ؟
با شنيدن اين حرفها يك كم عقلم سر جاش اومد اون كه نميدونه اين احساس چيه اون چه گناهي كرده تازه اگر هم بدونه تا آخر عمر منو به خاطر اين احساس نميبخشه شايد اصلا ازم فراري هم بشه بهتره خدمو جمع و جور كنم تصميم گرفتم چند روزي پيش يكي از دوستام كه خونه مجردي داشت برم و خودمو از اين عشق رها كنم ولي با رفتنم هيچي عوض نشد به جز اينكه بي طابيه من بيشتر از قبل شد وقتي بعد از 20 روز برگشتم
خونه ، اولين كسي كه منو در آغوشش گرفت گلچهره بود كه كاش اينكارو نميكرد باز دوباره تمامي اون احساسها و يك اتش جديد در من به وجود آمد اي خدا اين چه بذري بود كه در دلم كاشتي تو خودت اين احساس رو در من به وجود آوردي منه 5 ساله چي از عشق ميفهميدم حالا هم تنهام گذاشتي و نميدونم بايد چيكار كنم دارم خول ميشم حالا من با اين گلچهره ي تو آغوشم بايد چيكار كنم من رهاش كردم بايد اونو از خودم زده كنم وچون خودم جسارت جدايي رو ندارم بايد اون اينكارو بكنه تا منم مجبور بشم چون اگه به من باشه همينطور بيشتر و بيشتر ميشه تا به يك فاجعه برسه و ديگه او موقع هيچ وقت نميتونم خودمو ببخشم توي همين افكار بودم كه چشمم به بابام افتاد انگار كارد ميزدي خونش در نميامد نميدونم پدرم چرا اخيرا نسبت به من خشمگين بو هيچ وقت مثل گذشته به من اعتماد نميكرد و براي هيچ كار خوب يا بدم تشويق و تنبيهم نميكرد نسبت به من بي تفاوت ولي نسبت به رفتارم با گلچهره بسيار كنجكاو بود شايد اونم به خاطر مرد بودنش و گذروندن اين عشق و عاشقيها احساس منو فهميده و به خاطر خشمش از من، نسبت به من بي تفاوت شدهش، ولي براي گلچهره نگرانه براي همينم منو تحت نظر داره بعد از اين استقبال گرمي كه گلچهره از من كرد مادرم هم با اشكاش علاقشو به من گوشزد كرد ولي پدرم بي تفاوت با دادن يك سلام از كنارم عبور كرد اين عكس العمل رو گلچهره هم فهميد آخه اون دختر رندي بود در كمال سادگي ظريفترين نكاتو ميفهميد ولي در مورد عشق من هيچ وقت نتونست شايد هم نخواست كه بدونه با اينكه خيلي وقت بود نديده بودمش جرات نميكردم از اتاقم بيرون بيام آخه حالا ديگه به درجه اي رسيده بودم كه نميتونستم اين عشق لعنتي رو مخفي كنم ولي گلچهره به اين فكر نكرد اومد تو اتاقم برام چاي آورده بود خوردم ولي سرمو يه لحظه هم بالا نياوردم گلچهره با يه لبخند مرموزانه به من گفت : داداشي نميخواي منو ببيني
خيلي بي تفاوت بهش گفتم: براي چي بايد تو رو ببينم ؟
از دستم دلخور شده بود آخه اين اولين بار بود كه من تو ذوقش ميزدم با همون حالت ادامه داد: ببين برديا من فكر ميكنم تو اين يك ماه تو همه ي مارو فراموش كردي تو فبلا بيشر به من اهميت ميدادي ولي حالا كه من اين لباسيو كه تو برام خريده بودي پوشيدم و خودمو براي اومدنت آماده كردم هيچ توجهي به من نداري منو بگو كه ميخواستم با تو مشورت هم بكنم .....