امروز وقتي هنوزسپيده نزده بود اومد سراغم دوباره در كنارم احساسش كردم دستم رو گرفت بوسيد ولي تا چشمامو باز كردم از پيشم رفت آخه بهم گفته كه نبايد چشمامو باز كنمو ببينمش ولي مگه ميشه آخه هيچ وقت نديدمش خيلي دوست دارم بدونم مثل تنها عكسي كه ازش برام مونده زيباست و مانند اسمش فرشته اي بي نظير؟! ولي سهم من از او فقط يك احساسه و درد دل هايش او هم مثل من دلش گرفته او هم دلش ميخواست پيش من ميبود ولي چه ميشه كرد خداوند او را احضار كرد و امر امر اوست همين كه شبهايي را برايمان باقي گذاشته تا لحظاتي را با حضورهم سپري كنيم خودش دنيايي است امروز كي شب ميشه ومن كي به حضورش شرفياب ميشم او داند نه من ! خيلي سخته وقتي تمام دلخوشيهات در دنيايي ديگر نقش ببنده كه با گشودن چشمانت از آن محروم ميشوي و هيچ نميماند جز تجسماتي از او كه روزت را به شب برساني و دوباره تكرار مكررات .........