تبليغاتX
دنیای درون

دستم را بگیر مرا رها کن تابش را ندارم انگیزه هایم بر باد رفت ،بودنم زیر سوال رفت ،موندنم حماقت شد، کوچ ام را از این دنیا گناه نامیدند، شروعم به پایان رسید پایانم بی انتها شد ،آری اینجا دنیا است و من هنوزدر حال دست و پا زدنم، اینبار به خواست خودت دستم را بگیر رهایم کن ،آرامم کن ،رویایم را به حقیقت برسان ولی نه، من خود تبدیل به رویا شدم!

شاید اگر این صفحه کاغذهای کاهی ای بود که زمانی برای نوشتن به آنها رجوع میکردم وسعت غمم را در اشکهایی که بر آن گسترش میافتند میدیدی و در آن لحظه شاید لحظه ای . ای خدا به دادم میرسیدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:17  به قلم لعیا افخمی  |