
یک احساس عجیب ولی دوست داشتنی هر شب سراغم میاد اون موقع ای که بعد از یک روز سخت و خسته کننده به بستر آرامش پناه میبرم میاد و برام از دردهای دلم صحبت میکنه از تناسخ های گذشته از آینده این شبها که حالم خیلی گرفته است اون تنها کسیه که کنارم تا صبح از آینده میگه و گاهی با من همدردی میکنه کاش هیچوقت از هیچ چیز خبردار نشی کاش ندونی که چه کسایی در حقت خیانت کردن کاش تصویرهایی رو که ازشون فرار میکردی رو هیج وقت در حقیقت نمیدیدی نمیدونم چرا باید حقیقت ها انقدر تلخ و زننده باشن نمیدونم چرا ادمها باید انقدر چند شخصیتی باشن نمیدونم چرا واسه اونی که از همه بیشتر میذاری باید انقدر تقاص بی دلیل پس بدی نمیدونم ولی امیدوار هیچکس از آینده از خنجرهایی که قراره از پشت بهش زده بشه خبردار نشه شاید اینطوری دردش کمتر باشه یکبار میکشنت نه ده ها بار دونستن تو رو داغون میکنه خورد میکنه اینکه به خاطر چه کسایی چه کارایی کردی بهتره فراموش کنیم یا خودمونو به خریت بزنیم شاید اینطوری بهتر باشه ......