
فردا روزه پدره و تو وبلاگ هر كس كه رفتم به نوعي به پدرش تبريك گفته بود بعضي ها هم كه ياد و خاطره پدرهاي نازنينشون كه از پيششون رفتن رو براي خودشون يادآوري كردن و دنيايي پر از حسرت كه بغض هر غربه اي مثل من رو ميشكنه و پابه پاشون همدردي ميكنه خدايا من نميخوام به پدرم تيريك بگم چون اون احتياجي به تبريك من نداره من ميخوام امشب جلوي تمام دوستانم در وبلاگ به بدهاثيي كه در حقش كردم اعتراف كنم شايد اينطوري يك مقدار بتونم سبكتر بشم و اونم منو بخشه پدر عزيزم منو به خاطر همه بديهام ببخش ولي يه چيزي هست كه تو دلم مثل خوره افتاده و حس ميكنم شايد هيچ وقت نبخشيم واسه خاطر اون نامه كذايي كه يك شب بر خلاف ميل باطني خودم خام انساني شدم كه به رغم نداشتن پدر به خودش اجازه داد چنين پيشنهاد بي شرمانه اي رو به من بكنه البته از حق نگذريم منم خودم انتخاب كردم خود احمقم قبول كردم بگذاريد دقيق بگم من عاشق سينما ام و به خاطر اين ميل باطني كه از بچگي در درونم بوده چشمام كور شد و فقط به اين فكر كردم كه پدرم رو هر طور كه شده براي وارد شدن به اين حيطه مجبور كنم ، گرچه من قبلش وارد شده بودم ولي پدرم بنا به دلايلي ديگه نميخواست اجازه بده من ادامه بدم منم كه تازه وارد سينما شده بودم و فيلمم رو ساختم و پر از شور و احساس براي ادامه دادن و ساختن فيلم هاي متعدد بعديم بودم ، نميتونستم بپذيرم كه اين آخرين فيلمي است كه بايد بسازم و بعد هم دور سينما رو يه خط قرمز بكشم تدوينگر فيلمم رو حساب نميدونم چي (البته قابل به ذكره كه ايشون يه جورايي ميخواستن راه رو براي صميمي شدن با من باز كنن البته رو حساب همكاري و دوستي نه رو حساب آينده و زندگي با من آخه به قول خودش داماد خانواده ما مرد خوشبختي ميتونه باشه ) از حاشيه كه بگذريم كه البته همين حاشيه ها باعث شد ايشون به من پيشنهاد بده كه براي پدرم يك نامه دراماتيك و فوق العاده همه فن حريف بنويسم و حرفهايي كه نميتونم رودررو بهش بگم رو با بدترين شيوه دست رو نقطه ضعف گذاري بيان كنم اونوقت پدر من كه براي تمايلات من و روحياتم اهميت زيادي قائل ميشه به خاطر دختر ته تغاريش اينكارو ميكنه منم به همين شيوه نامه رو روزي كه ميدونستم پدرم سر سردخانه اش است و مشهد نيست(البته سردخونه ميوه نه مرده) گذاشتم تو جيبش و خدا روز بعد رو نياره كه آورد و باباي من 3 روز مشهد نيامد و شبي هم كه اومد نامه مچاله شده از اشكاشو در آورد و به مامانم نشون داد و تا صبح به خاطر قدرنشناسي هاي من گريه كردند واي بر من كه چه كردم! هنوز که هنوزه بهش فکر میکنم خودم هم گریم میگیره از اینکه چطور تنوستم از خودم برنجونمش البته اون منو بخشیده در ضمن به شماها هم حق میدم از من متنفر بشید با خوندن اين مطلب ، هرچند من 18 سال بيشتر نداشتم اين نكته هم بايد بگم كه با اينكه 18 سالم بود از نظر اجتماعي 16 ساله بودم چون هيچ وقت به رغم نگراني هاي خانوادم از اجتماع گرگ صفت(به قول خودشون) با مردم رابطه ي تنگاتنگي نداشتم كه خصلتهاي كريه آدمها رو بفهمم و به قول معروف بي تجربه كه هيچ ، میشه گفت خر بودم ،البته تو اين سالها به خاطر يكنفر كه هميشه در كنارم بوده تجربه هاي زيادي به دست آوردم كه خوشبختانه به خاطر حضورش به جاهاي باريك كشيده نشدم ولي به اندازه يه آدم 27 ساله هم تجربه دارم او موقع هم به خاطر همون شخصي كه نميذاشت اون انسان پليد به خودش اجازه بده در زندگي من بيشتر دخالت كنه محفوظ موندم ولي كاري رو كه نبايد كردم دل پدرمو شكستم خدا كنه منو ببخشه و خدا كنه كه بفهمه نميخواستم ناراحتش كنم بدونه كه خيلي دوستش دارم و حالا قدرش رو بيشتر از قبل ميدونم حالا بيشتر از گذشته كارايي رو كه برام ميكنه ميفهم چون اين گناه باعث شد به خودم بيام ولي هيچ وقت او آدم رو به خاطر اصراري كه رو اين قضيه كرد نميبخشم هر چند ميدونم خودمم مقصر بودم و در آخر مثل همه ميگم پدر عزيزم روزت مبارك گرچه تو لياقتت هر روز ساله.............