تبليغاتX
دنیای درون - دیدار با فرشته

 

 

 

 

 

 

تاريك بود خيلي تاريك باريك بود خيلي باريك،باریکه ی نوری تو رو به سمت خودش جذب ميكرد دستمو به سمتش دراز كردم ولي با من فاصله زيادي داشت خواستم به دنبالش برم ولي توان راه رفتنم نبود به پاهايم نگاه كردم نبودند! وحشت تنها احساسي بود كه سراسر وجودم را لبريز كرده بود فرياد زدم پس كو پاهايم  ؟!

كسي جوابم را داد: نيازي به آنها نيست پرواز كن و بگذر!
پرواز ولي من آدمم چطور ميتوانم پرواز كنم؟!

ميتواني زيرا بر بال من سواري!

بال تو؟! تو كيستي؟!

فرشته اويي كه هميشه در خواب و روياهايت با من سخن ميگفتي؟!

فرشته! نه، تو فرشته نيستي فرشته ي من مرده فاصله من با او یک زمین و آسمان است !

به من نگاه كن چشمانم را ببين من فرشته ام تو اكنون در كنار مني عزيزكم دستانم را ببين اينها همان دستاني هستند كه هرشب نوازشگر شبهای تنهایی ات میشدند،نکنه میخوای بگی فراموشم كردي؟!

یعنی من مردم؟ یا خوابن؟ یا در رویا ام ...؟!!!

آره خواستی بميري. ولي من التماست را نزد صاحب جانت كردم، از خدا خواستم فرصتي دگر به تو بدهد گفتم جواني اشتباه كردي گفتم من ضامنش ميشوم گناهش را بر من بگير و او را بازگردان اجابتم كرد.....

اکنون کجا هستم؟!

به اندازه يك لحظه از اين دنيا و ساعت ها از آن دنيا فاصله داری ميخواستم اندکی با هم باشیم تا اینبار دست در دستان هم بگذاریم و تو را ببوسم و بعد راهی زمینت کنم....

چرا؟ چرا خواستي بمانم من خود خواستم ترك دنيا كنم ! ديگر انگيزه اي براي بازگشتم ندارم .... ميخواستم با تو بمانم ولي تو باز هم مرا ترك ميكني من تو را میخواهم فرشته از بچگی با رویای با تو بودن بزرگ شدم هر وقت غمی داشتم با تو سخن گفتم و خالی شدم هر وقت دنیا بر من تنگ شد خواستم که نزد تو میبودم حال که با توام چرا خواستی مرا بازگردانند من دوستت دارم تو تنها همدم تنهاییهایم بودی که مرا تنها نذاشتی.....

لعیا منو نگاه کن چشمانم را ببین میبینی چقدر گریستم من هم دلتنگت بودم ولی نمیشه من مردم و تو زنده ای چون خدایمان خواسته چرا لجبازی میکنی تركت نميكنم دختر تو در دل منی و من در دل تو لان کردم دل هیچگاه نمیمیرد ولي با این کار تو در اينجا هم نزد من نخواهي بود.. برگرد برو پيش آناني كه چشم بر راهت هستند .

ـمن چشم به راهي ندارم مرا نزد خود نگه دار فرشته مرا ترك نكن تو را به جان....

ـ هيس هيچ نگو فقط چشم دلت را باز كن آن لحظه در هرجايي مرا خواهي ديد بگذار لحظه ي موعود به ديدار هم نائل شويم  حالا هم ديگر برو نگرانتند...

ـ مرا از خود میرانی اکنون که به تو رسیده ام ترکم میکنی؟!

ـ آره اینو بدون که هر موقع اینگونه نزدم آیی ترکت میکنم حالا هم برو ....

دلم شکست اینبار گویی طعم مرگ را بیشتر چشیدم او هم مرا از خود راند ولی با چشمان گریانش مرا حواله دنیای غربت کرد آر ی من بازگشتم برای ادامه زندگی ای که هیچگاه او را نخواهم داشت باز هم باید فضای خالی اتاق را به امید حضورش در آغوش بگیرم باز هم باید بر هوا بوسه زنم و در اتاقی تنها با خود نجوا کنم به امید اینک شاید همدردم تو باشی.......من برگشتم........

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:31  به قلم لعیا افخمی  |