تبليغاتX
دنیای درون - رويا

 

خیلی وقت بود که همو ندیده بودیم  دلم خیلی براش تنگ بود ولی روم نشد بهش بگم درست مثل اولین روز آشناییمون به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم چطور سر صحبت رو باز کنیم از مشکلات بگیم یا حرفهای معمول فقط سکوت کردیم با حالت چطوره شروع شد گفت:خوبم تو چطوری؟ گفتم منم ..(ولی نه نمیتونستم دروغ بگم ) ای بدک نیستم.... زنت چطوره؟

خندید ولی تلخ تر از گریه هاش بود با تمسخر بهم گفت:زنم! آهان منظورت زن مامانمه، خوبه پیش شوهرشه..

خندیدیم مثل همون موقع ها وقتی در کنار هم بودیم مشکلاتمونو کنار میگذاشتیم و به قولی به درز دیوارم میخندیدیم مابین خنده هام اشکم غلتید و رسوام کرد با شرمندگی سرمو انداختم پایین چون باعث مکث شدیدی در شادیش شدم سرم با انگشتاش مقابل صورتش قرار داد و گفت:اینم همون قضیه ی خنده ی تلخه من از گریه غم انگیز تره است دیگه نه؟ میدونی که اشکات نمکی داره که رو زخمم میپاشه و دادمو در میاره پس نمک به زخمم نپاش باشه؟

ـ با سر جوابشو دادم و دوباره لحظات سنگین سکوت زهر ماری و هر کدوممون تو فکر خودمون بودیم هر بار به هم نگاه میکردیم حرفهامون یادمون میرفت و دوباره دچار سکوت میشدیم از آخر من پیشقدم شدم مثل همیشه : نیاز ، یادته موقع جداییمونم تو خیابون همین پارک بود درست مقابل همین صندلی که الان نشستیم روش (مابین حرفم با انگشتش رو، روی لبم گذاشت و فقط شنیدم که میگه هیسسس.....)

دوباره سکوت اینبار اون بود که پشتش رو به من کرد تا نمک رو زخم من نپاشه یا حداقل نفهمم که داره نمک میپاشه! برای پرت کردن موضوع تصمیم گرفتم یک جک بگم نیاز ببین یک جک دو تا گوجه بودن خیلی عاشق بودن داشتن از خیابون رد میشدن اون گوجه مرد که گرم حرفای عاشقانه بوده و حواسش به خیابون نبوده رو دور میفته و کلی جملات عاشقانه میگه یهو گوجه زنه میگه گوجه عزیزم یک ماشین داره به سرعت میاد ، گوجه مرد هم انقدر داغ بوده که نمیفهمه و میگه میخواستم بگم عزیزم دوستت که یهو ماشینه از روش رد میشه و آخرش میشه (فیت صدای له شدن اون گوجه) و زنه هم میگه منم فیت... صدای گریه و خندش ملودیه خاصی داشت که به قلبم چنگ میزد و همینطور بیشتر  اوج میگرفت بلند بلند با همین ملودی فریاد زد: خدایا فیت و منم اون ملودی رو ادامه دادم : منم فیت .......

ـ همدم؟!

ـ بله؟! اونجا چطور جاییه ؟

ـ اینجا ! خوبه به اندازه تمام زمین و آسمون وسعت داره ولی برای من کوچیکه!

ـ چرا؟

ـ چون بزرگترین چیزیو که داشتم ازم گرفت !

ـ چرا نموندی ؟ چرا ترکم کردی همدم ؟ چرا نخواستی که ......

اینبار من بودم که دست روی لباش گذاشتم و گفتم هیسس هیچی نگو ولی اون ادامه داد

ـ من اون بچه رو نمیخوام بچه ای که تو رو از من گرفت نمیخوام میفهمی اینو به خدا هم بگو...

ـ نیاز نه. اون بچمه نذار ازت دلگیر بشم من نمیتونستم مرگ بچمو ببینم خدا باید اینکارو میکرد.....

ـ همدم اون لحظه ای که تو رفتی تو کما منم با خودت بردی طوری که هنوز که هنوزه از کما در نیامدم من باعثش شدم نباید با اون وضعیتی که تو داشتی فارغ میشدی، دستپاچگی میکردم و تو رو ......وای خدای من من خودم با دست خودم تو رو به کشتن دادم تو چطور میتونی بیایو با من حرف بزنی ...؟ تو چطور میتونی انقدر بزرگ باشی که منو ببخشی....؟نفرین به من نفرین به این زندگی بدون تو نفرین....

ـ ببین نیاز عزیزم من ، تو رو دوست دارم مثل همیشه فاصله من تا تو زمین تا آسمونه ولی بازم میتونیم با هم باشیم رویاست که منو تو رو به هم میرسونه پس رویاهاتو فراموش نکن دلم میخواد دخترمون رو هم به اندازه من دوست داشته باشی هر وقت که اونو در آغوش بگیری من گرمای وجودت رو احساس میکنم و هر وقت که ببوسیش بوسه بر من زدی ...پس مرا در آغوش بگیر و بوسه بر من بزن تا آرام بگیرم من تو را به وسعت عشق مادریم دوست دارم......

ـ همدم منو ببخش که تو رو در حسرت دیدار دخترمون گذاشتم و نه ماه انتظار بی صبرانه تو رو برای تولدش با اون تصادف کذایی، بی ثمر گذاشتم همدم هنوز دوست دارم هنوزم شبها  فقط با خاطرات تو هم بستر میشم و هنوزم به امید برگشتنت هستم ولی... ای خدا... چطور تونستی ...یعنی چطور تونستم ....خدایا منو ببخش .....همدم منو ببخش ...رویا منو ببخش.....

سرش رو بین دو دستش مخفی کرد دستاشو گرفتم و بوسه بر اشکانش زدم و گفتم : میخوام دخترمونو رو بیاری میخوام تاب بازی یادش بدم تا وقتی اوج میگیره بیام و بوسه بر دستای کوچیکش بزنم... بهم  قول بده نیاز، بهش نگو مادرش مرده بذار به مادر الانش عادت کنه نذار رویاهای شیرینش خاکستر بشه بهش بگو یکی که اون بالاست زیر پای خدا ، دوستت داره و گه گاهی میاد به دیدنت اون موقع که به کمک نیاز داشته باشی ریششو گرو خدا میذاره شاید خدا حرمتی برای من قائل بشه و غم به دل رویای من راه نده دیگه هم برای من گریه نکن میخوام هر وقت میبینمت بخندی باشه من تا همیشه با تو خواهم بود مثل همون گوجه من تو رو فیت ..

ـ  منم فیت...،قبل از خداحافظي بهم بگو اسم دخترمونو چي بذارم؟

ـ رويا......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:49  به قلم لعیا افخمی  |