تبليغاتX
دنیای درون - منو ببخش

 

هر داستان رو با آهنگش بخونید چون من برای هر داستان یک آهنگ انتخاب میکنم خاص موضوع خودش :

 

 

 

 

 

 

خدايا ......نكنه نباشي !

همه ميگن من باعثش بودم ولي من نميخواستم اينطور بشه هميشه فكر ميكردم عشق علاج هر درديه نميدونستم عشق من انقدر سوزاننده است كه ميسوزونش اونم جلوي چشماي خودم! كه پرپر بزنه؛ ولي من هيچكاري نتونم بكنم چطور شد؟! خواستم بگم خدا، صدام در نميآمد. فقط به دست و پاش نگاه ميكردمو و اشكامو مخفي ميكردم تا جلوي اون دو تا پسري كه دوروبرش داشتن مانع  تشنجش و تکونهای شديد دست و پاهاش ميشدن، رسوا نشم يكيشون رو به من كرد و گفت شماره يكي از آشناهاشو بگير وقتي منو ديد كپ كرد تمامي باقيمونده آبي كه نصفش رو خالي كرده بود رو صورت رها به سمتم گرفت و گفت : رو صورتت بپاش تو حالت بدتره رنگت خيلي پريده ؛ ولي من متوجه هيچ صدايي نبودم همه چیزدر اطرافم فقط حركت داشت. تكونم دادن گفتن خوبيد؟! دور و اطرافمو كه نگاه كردم متوجه شدم رو زمين نشستم و فقط به رها نگاه ميكنم واي اين چه اتفاقي بود كه بدون هيچ مسئله اي از قبل براش افتاد نه نميتونستم تحمل كنم سعي كردم چند شماره بگيرم ولي دستام انقدر بي روح بود كه هيچ شماره اي رو درست حسابي نميتونست بگيره رها آروم شده بود دیگه تکون نمیخورد بقیه کمی نفس کشیدن ولي چشماش رفته بود تا به حال انقدر معصوم نديده بودمش حتي موقع خوابشم اينطوري نميشد ، صداش زدم دستامو گذاشتم رو گونه هاش  سرش رو كه بي رمق افتاده بود بالا آوردم گفتم : رها منو نگاه كن نذار بهت مغلوب بشه من بدون تو رها بلند شو لعنتی نباید بری اینو بفهم نمیذارم میفهمی نمیذارم....

 دوستاش منو گرفتن کشیدن عقب گفتن خول شدی دختر داره میمیره تو چی میگی؟ برگشتم و فقط نگاهشون کردم و با التماس نگاههام دوباره به سمتش رفتن برای کمک بیشتر ولی دوباره گرفتش واي خداي من همون تكونهاي شديد ميگفتن يكجور رعشه است، دستام  رو گونه هاش يخ كرد چشماش سفيدتر از قبل شد يكجور بي تعلقي كه عاشقش بود، هميشه ميخواست رها بشه ميخواست آزاد باشه حالا ديگه آزاد آزاد بود نه صدايي ميشنيد نه كسي رو ميديد و نه...

گفتم :خدا نميذارم ميفهمي؟! بايد از رو جنازه من رد بشه اونو ببره حتي اشكم نميريزم تو نميتوني منو مغلوب كني بايد برگردونيش اون رفته داره ميره من ميبينمش نميذارم قدم تو جاده مرگ بذاره من قلم پاشو خورد ميكنم  با دستام رو دیوار میکوبیدم و با چشمام به سمت آسمون تمنای یک لحظه نگاهش رو داشتم : خواهش میکنم برگرد نرو تو رو به خدایی که داره از من میگیرت برگرد نذار از هم جدا بشیم منو بگیر ای خدا منو ببر بیا این جون لعنتی من مال تو من نمیخوامش نمیتونم ببینم منو ببر تا نبینم مرگ عشقم رو باورهامو نمیشه محاله .......

يكي از اون پسرها كه به كمكم اومده بودن فرياد زد : رفت خدايا رحم كن داره از دهنش كف مياد بيرون .....

 و به دوستش اش اشاره كرد كه فورا به اورژانس زنگ بزنه! اورژرانس هم كه قربونش برم؛ آب پاكي رو دستمون ريخت و گفت" نداريم" يك جمله با معاني بسيار. اون پسر هم نا اميد گوشي رو كوبيد رو تلفن و دستاش رو تو موهاش كرد و به من نگاه كرد توي نگاهش شرمندگي بود بهش خنديدم گفت : فكر ميكنم بهتر شديد ؟

لبخند زدم : آره حل شد ، باهاش معامله کردم ببینش آروم شده میبینیش دیگه آروم خوابیده زجر نمیکشه داره برمیگرده بر گرد رها برگرد پسر خوب جای تو اونجا نیست .....

اون پس که مخاطبش کرده بودم چشماش از تعجب بيرون زده بود : حل شد چي حل شد نكنه تو يك چيزي بهش گفتي ! كه اينطور شد نكنه عاشقه نا اميدش كردي شما دخترها همتون....

امید مثل اینکه راست میگه بهتر شد رنگش برگشت....ببین داره نفس میکشه چشماشو داره برمیگرده ....

سرم رو پايين انداختم تا اشكي كه توي چشمم حلقه بسته بود جرات خودنمايي نكنه، به هر بدبختي مخفيش كردم و بهشون نگاه كردم و گفتم بهتون گفتم اون هيچ كاريش نميشه كسي نميتونه اونو از من بگيره اينو مطمئن باشيد ....

رفتم سراغ رها دستش رو گرفتم توي دستام حالا روحش رو احساس ميكردم و اون جريان داشت برگشت. توي دلم با شرمندگي گفتم: خدايا ممنونتم منو به خاطر جسارتم ببخش گرمتر از قبل بود تو چشماي نيمه جونش نگاه كردم و گفتم : بهت گفتم نميذارم بري تو بايد اينجا باشي، توي حال و هواي خودم بودم كه گفتن وسايلش رو جمع كن ميخوايم ببريمش بيمارستان همه چيز رو جمع كردم خواستن برن كه چشماش رو باز كردو تکون خورد گذاشتنش پایین رو به من کرد و گفت : چرا اينكارو كردي؟!

دوستهاش گفتن : بابا پسر خوب تو هم ما رو گرفتي ولي دوباره از هوش رفت همشون كمي دستپاچه شدن ولي بهشون گفتم مطمئن باشيد همه چيز خوبه فقط به بيمارستان بريم تا يك سرم بزنن و دوپينگ كنه وبعد لبخند زدم ولي اونا عاقلا در سفيه نگاه ميكردند و شايد در دلشون ميگفتن : دختره خو ل و چل شده.....

رفتيم بيمارستان دكتر بالاي سرش اومد گفت همراه كيه ؟ اين پسر چش شده؟

امید خودش رو جلو انداخت و به من اشاره كرد كه جلو نيام گفت : منم آقاي دكتر حالت تشنج گرفت و ما بعد از دوبار شوك شديد كه بينش 5 دقيقه فاصله بود آورديمش اينجا الانم بهوش اومده فقط رمق بلند شدن رو نداره

دكتر فشارش رو گرفت و چند معاينه تخصصي كرد و مبهوت نگاه ميكرد همه منتظر شنيدن يك جواب ازش بودن ولي هيچي .....همينطور كه با خودش فكر ميكرد و حرف ميزد، رفت توي اتاقش و در رو بست دوستش به من نگاه كرد و گفت اينجا اين دكتره خودش مشكلش از مريضها بيشتره خوله با خودش حرف زد و رفت تو اتاقش.....

بهش گفتم نگران نباش چيزي نيست نميتونه تشخيص بده ؟

 

- پسره رو به من كرد: تو چي ميدوني از رها!؟ چرا نتونه تشخيص بده ! خير سرش دكتر مملكته ! شايدم تو ميدوني ؟! (و پوزخند زد)

منم پوزخندشو ادامه دادم و گفتم فقط اینو میدونم که خوب شد. تموم شد .....و بعد سرم رو به ديوار پشت سرم تكيه دادم  ....

- ولي اون نگران شد: تو رو خدا شما ديگه خودت رو نگه دار كاريت نشه من ديگه با شما چيكار كنم نميتونم شما رو جمع و جور كنم ؛

بهش نگاه كردم طوري كه آرامش ام رو ببينه و گفتم : من هيچ وقت كاريم نميشه چون بايد پابرجا بمونم فعلا...

تعجب كرد و كمي فكر كرد : روحيه جالبي داريد اولش كه رنگ شما از ديوار پشت سرتون سفيدتر شده بود حتي ميتونم به جرات بگم از خود رها ، حالا ميگيد چيزيتون نشده بابا ايول خيلي مقاوميد ولي هنوزم رنگتون پريدست.....

درست ميگي چون اولش رها ي من رفت و من هم بايد ميرفتم تا برش گردونم حتي به قيمت ....ولي حالا كه ديگه برگشته و بهتره خوشحال باشيم  ....... راستي ببخشيد بايد ازتون تشكر كنم آقاي ...

-         بگيد اميد... راستي من معني حرفاتونو نميفهمم ولي يك سوال ازتون بپرسم چطور برگردونديدش ؟ از خدا خواستيد نه ؟

-         از خدا خواستم ! يكجوارايي آره ، ولي با شرايطي...

-         شرايط چطور شرايطي؟

-         در مقابلش يك نذر كردم ؟

-         البته اگر فضولي نباشه ميشه بدونم چه نذري؟

-         نه عيبي نداره نذر خودم ،خودم رو نذرش كردم

-         خودت!!!!!!!!!!  من گيج شدم !

-    توي همين پرس جوها آقايي به اميد اشاره ميكرد ولي اميد پشتش به اون بود : فكر ميكنم اون آقا به شما داره اشاره ميكنه يك كاري كنيد بيام رها رو ببينم اينا نميذارن من بيام تو بايد براي آخرين بار ببينمش وقت نيست اينكارو ميكنيد؟

به سمت دكتر رفت و گفت : الان ميرم جورش ميكنم همين جا بمون تا برگردم

خيلي طول نكشيد كه اميد اومد و از دور به من اشاره كرد كه ميتونم برم ببينمش. رفتم داخل واي خداي من تا به حال اشك ريختن رها رو نديده بودم داشت گريه ميكرد به من نگاه ميكرد گفت : بيا پيشم ؛ كنارم باش

دستم رو گرفت دستش رو گرفتم ميخواستم ببوسمش ولي نميشد دور و اطراف پر بود از آدمهاي بيكاري كه موضوعي براي گذروندن ساعاتشون پيدا كرده بودن و حاضر نبودن لحظه اي از ما چشم بردارن... دستهاشو توي دستام فشار ميدادم ولي دلم نيامد اشكاي زلالشو پاك كنم كاش ميشد به رسم يادگاري نگهشون ميداشتم ولي افسوس....بهم اشاره كردن كه برم بيرون دستم رو از تو دستش بيرون كشيدم  و با رسيدن انگشتانم به مرز انگشتانش و آستانه جدايي ازم پرسيد : كجا ميري؟ پيشم بمون نميخوام بري تو چرا اینکارو کردی ؟! چرا منو....

دوباره اشكهام مرواريدي شد و در امتداد سرازير شدن بود سرم رو پايين انداخم و طوري جمع و جورش كردم كه نفهمه انگشت سبابمو گذاشتم روی بینیش (هیس دیگه هیچی نگو باید اینکارو میکردم ، حالا باید برم رهاي عزيزم نميتونم اينجا باشم اينجا نميذارن پیشت بمونم هم اینا هم و دوبار ه بغضم جلوی حرفهامو گرفت دستش رو با نوک انگشتهام لمس کردم و بلافاصله دور شدم  من بايد برم . با صدایی که از گلوش در نمیامد به م گفت : نباید بری....میفهمی..؟!

 تا قدم بيرون گذاشتم مقابل اميد در اومدم گفت دكتر گفته اين داروها رو براش بگيريم و....

با بي تفاوتي گفتم و چي؟

گفت : چيزي مصرف كرده؟

چهرمو تو هم كردم و گفتم : منظورتو نميفهمم !

گفت : هيچي فقط دكتر گفت شايد مواد مصرف كرده باشه؟!...

باز هم شنيدن اين جمله منو منقلب كرد گفتم مواد : نه امكان نداره ميفهمي امكان نداره

دستش رو بالا آورد و به سمت من گرفت : باشه من غلط كردم تو راست ميگي يواش ناراحت نشو، من اذيت ميشم خواهش ميكنم .........

سكوت كردم نگاهي به اطرافم كردم متوجه شدم اميد حق داره همه زول زدن به حركات من ، سرم رو پايين انداختم و روي نيمكتي نشستم صدايي در گوشم زمزمه كرد: يادت رفت !

اطرافم رو كه نگاه كردم كسي رو نديدم عرق روي پيشونيمو گرفت با خودم گفتم يعني كي بود و اون صدا دوباره ادامه داد: من بودم يادت ر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:0  به قلم لعیا افخمی  |