تبليغاتX
دنیای درون - خداحافظ ای قصه ی عاشقانه!

 

من و خواهرم ركسانا دو قولو بوديم از همون بچگي تو همه كارا با هم همدست ميشديم و اگر مامان يا بابا با يكيمون دعوا ميكرد هر دو با هم اعتصاب غذا ميكرديم و انقدر با هم  يكي ميشديم كه مامانو بابا در برابرمون كم مياوردن و از دعواشون صرفنظر ميكردن گاهي هم كه مامانم كلي كفري ميشد و رو به بابام ازش كمك ميخواست بابام با همون خونسرديه هميشگيش ميگفت:

_ چيكارشون داري خانوم مگه از خودت و خودم يادت رفته كه بابات رسيدن به هدفمون چطور دست به دست هم روي خانواده هامونو از مخالفتاي بي دليلشون كم كرديم و عقب نشيني كردن اينم تقاص كار ماست ديگه كاريش نميشه كرد چيزي كه عوض داره گله نداره!

و با همون لبخندهاي شيرينش مامانمو آروم ميكرد يادآوري ايام گذشته مثل آبي روي آتيش ميشد و كنار هم مينشستن و ياد گذشتشون ميكردن و كلي با هم عشق ميكردن و ما هم از يك دعواي مفصل رها ميشديم  چقدر اين صبوري هاي پدرم را دوست داشتم ، با اينكه با يك دنيا مشكل روبرو ميشد ولي هر بار كه با ما همصحبت ميشد زندگي رو اونقدر زيبا و دوست داشتني تعريف ميكرد كه گاهي با خودم ميگفتم" پدرم به سنگ گفته زكي" البته تمامي اين مقاومت ها از محبت ها ي بيشمار مادرم سر چشمه ميگرفت مادرم تنها سنگ صبور قابل اعتمادي بود كه پدرم به او پناه ميبرد و اسرار دلش رو براش بدون هيچ نگراني اي افشا ميكرد اوخود فرشته خدا بود كه با چشمان پاك و معصومش به او خيره ميشد و غم چشماشو ميگرفت و شادي و طراوت بهش برميگردوند و گاهي هم پابه پاي غصه هاي پدرم اشك ميريخت  ودر انتها تنها كسي بود كه نويد فردايي بهتر رو بهش گوشزد ميكرد، دستان مادرم لطافتي داشت كه تمامي نا ملايمتي هاي وجود پدرم رو با نوازش هاش پاك ميكرد. گاهي وقتي با ركسانا در مورد پدر و مادرم صحبت ميكرديم وجودشون رو براي هم لازم و ملزوم ميدونستيم و به خودمون كه ثمره هايي از اين دو عشق آتشين هستيم، كه هنوز كه هنوزه مثل روز اولي كه عاشق شده عاشق هم بودن ؛ ميباليديم  يكي از روزهايي كه بزرگتر شده بوديم تصميم گرفتم دزدكي دفتر اسرار پدر و مادرم رو به همكاري با ركسانا  كش بريم  ، آخه هر وقت از مادم ميپرسيدم كه پدر و مادرش كجاين و چطور مردن جوابي جز قطرات اشكش نداشت و هر وقت از پدرم ميپرسيدم چطور با مادرم آشنا شدي از زير جواب تفره ميرفت البته جوابايي ميداد مثل اينكه :

_برديا پسرم هنوز براي سن تو زوده كه بخوام از گذشته اي بگم كه دوست دارم درك فهمشو داشته باشي چون اين گذشته انقدر مقدسه كه بايد قداستش حفظ بشه....

اين قضيه كه پدر و مادرم انقدر همديگر رو دوست داشتن منو خيلي كنجكاو ميكرد در مورد اينكه نطفه اين عشق در كجا بسته شده و هزاران سوال بي جواب كه منو به تصميم كش رفتن دفتر خاطرات جوانيهاشون؛ مصر تر ميكردتا اينكه يك روز وقتي مادرم تو آشپزخانه مشغول تدارك غذا بود با خواهرم برنامه چيديم كه يكيمون نقش بپا رو بازي كنه و" ركسانا شد بپا" آخه به رغم دختر بودنش اين قضيه ذاتي بود ، منم با هماهنگي هاش وارد اتاق خواب پدر و مادرم شدم اون دفتر طي بررسي هاي ركسانا زير تختشون توي يك صندوقچه قديمي بود بنابراين بدون هيچ معطلي رفتم سراغ صندوقچه درش رو باز كردم  اولين چيزي كه توجهمو جلب كرد پوتين هاي پاره سربازي پدرم بود  زيرش يك گوشي پزشكي بود و چند تا عكس از دوستاي همرزم بابام در زمان جنگ و چند گل رز خشك كه لاي عكسها گذاشته بودنش صداي سوت ضعيف ركسانا خطر نزديك شدن مادرم رو گوشزد كرد و به سرعت رفتم سراغ دفتر و گذاشتمش زير پيرهنم توي شلوارم كه مامانم وارد اتاقش شد:

_ برديا اينجا چيكار ميكني پسر گلم ؟

_ مممن  ميخواستم چيز اااا آهان ميخواستم چسب نواري بابا رو بردارم آخه كتابمو ركسانا پاره كرده .....

سرمو از شرم دروغي كه گفته بودم انداختم پايين از زير چشم ركسانا رو ديدم كه پشت كنج در منو و  مامانمو نگاه ميكرد مثل هميشه براي پشتيباني از من اومد داخل و بين كنجكاويهاي مادرم كه سرتاپاي منو نگاه ميكرد پريد و گفت:

_ آره مامان راستشو بخواي چند دقيقه پيش با هم دعوامون شد اون دفتر نقاشيمو پرت كرد و منم به لجش مشقشو پاره كردم واسه همين اومده چسب بابا رو برداره .

با پشت پاش رو انگشتم رفت تا منو از اون حالت در بياره و بهش نگاه كردم چشم غره رفت و دستمو گرفت و گفت:

_ مگه نميخواي بچسبونيش چرا اينجا واستادي اگر يكبار ديگه دفتر نقاشيمو پرت كني اينبار يكجوري مشقاتو پاره ميكنم كه ديگه با چسبم نتوني بچسبونيش و شروع كرد به كل كل كردن با من تا به مامانم مهلت ادامه سوال جواب كردناشو نده منم از فرصت استفاده كردمو و از اتاق بيرون رفتمو با سرعت دفتر خاطراتو زير  تشك خوابم كردم و  رفتم تو دستشويي تا عرق هاي رسوا كنندمو بشورم موقع ناهار روم نميشد توي چشماي پدر و مادرم نگاه كنم ولي از شوق خوندن اون دفتر براي لحظه خواب ثانيه شماري ميكردم  تا اينكه ساعات سپري شد و مادر و پدرم منو و ركسانا رو بوسيدن و چراغ اتاقمونو خاموش كردن و رفتن . ركسانا از روي تختش بلند شد و اومد روي تخت من نشست منم دستمو بردم سمت چراغ خواب كه روشنش كنم اما ركسانا زد رو دستم و گفت:

_ مگه خول شدي ميخواي بفهمن؟ بذار يك فكر بهتر دارم چراغ خوابو روشن كن ميريم زير پتو اون موقع نورش بيرون نميره بعد به راحتي ميشه خوند.....

يك نگاه عميق به نشانه تحسين بهش انداختم و ركسانا هم مغرورانه نقشه اش رو عملي كرد رفتيم زير لحاف من و شروع به خوندن كرديم اولين نكته جالب اين دفتر اين بود كه مادر و پدرم هر دو با هم اين دفتر رو نوشته بودن و بعضي از صفحاتش هم قلنبه شده بود كه نشون دهنده اشكاشون بود چون اشكي كه روي كاغذ ريخته ميشه بعد از خشك شدن جاش قلنبه ميشه اينو ركسانا بهم گفت آخه اون وقتي ناراحت بود هميشه درد دلشو با كاغذها در ميون ميگذاشت و با اين قلنبه هاي كاغذي آشنا بود بعد از اينكه به طور عمومي صفحات اين دفتر رو بازرسي كرديم نوبت به اين شد كه شروع كنيم از اولين صفحه به خوندن ركسانا پيشنهاد داد كه هر ده صفحه به ده صفحه رو يكيمون بخونه ولي من بهش گفتم كه اون بخونه آخه ركسانا صداي خيلي قشنگي داشت و احساسات رو بهتر از من بازگو ميكرد و اين دفتر بايد همونطور كه لياقتش بود خونده ميشد بدون هيچ چونه زدني ركسانا شروع به خوندن كرد اولين نوشته ها مربوط به پدرم بود كه اينطور نوشته بود:

در ظلمت بياباني متروك گم شدم در هجوم ناجوانمردانه اي از سوي غاصبان مملكتم  تمامي همرزمهاي خوب روزهاي جان نثاري در راه خاك ميهنم ايران را از دست دادم اكنون به لطف خدايم تنها من ماندم و انبوهي از اجساد همرزمهاي نزديكتر از جانم دست در دست هر كدام ميگذارم يادگاري از خون پاكشان بر دستانم نقش مي آفريند و همگي به آرامي خوابيده اند و لبخندي بر لب دارند گرچه زخمهايي عميق بر جانشان !چه تقديري بود در ابن تنهايي ! در آن زمان هنوز نميدانستم كه فرشته اي خاكي در انتهاي اين جاده تنهايي به انتظارم ايستاده بالهايش را خداوندگارم از او گرفته بود تا در كنارم بماند و با من هم آغوش باشد شايد كه التيام او مرحمي بر زخمهايم گردد و مرا به اين سراي فاني بازگرداند و شايد هم بالهايش را بازگيرد و با هم به پرواز در آييم آري ندايي دروني در دلم نجوا ميكرد و مرا به سوي جاده اي كه حتي سرابي براي اميدواري در آن ديده نميشد روانه ساخت.... گويي خودش بود كه با انوار سفيد روحاني اش مرا به سوي هستي ميكشاند با زخمي كشنده به سويش روانه شدم كه شايد مرحمش سازد براي حركت بر پاهايم تكيه زدم تا آخرين توانهايشان را بكار گيرند و مرا به او رسانند ولي همين كه خود را در آستانه آن نور رساندم و به آغوشش پناه بردم دگر هيچ نديدم تا زماني كه دوباره چشم گشودم  اينبار خود را بر بستري ديدم و در روبرويم همان فرشته نوراني كه مرا به سوي خود رهنمايي كرد ولي در بر پرستاري كه بر بالينم نشسته بود و  برايم آياتي از حق ميخواند و من آرام ميشدم از درد بي درمانم واي كه چه آرامشي با ديدنش به من رجوع كرد خدايا تنها چيزي كه بر دلم گذشت تقاضاي بودنش تا ابد در كنارم بود و بس ...وقتي بيشتر با من همصحبت شد و فهميدم كه از خانواده اش به خاطر عشقش ايران گذشته و مملكت غريبه را با تمامي زيورآلت مسحور كننده اش رها كرده و براي خدمت به مردم سرزمين خودش خود را در اين جنگ سهيم كرده به يقين رسيدم كه او همان فرشته اي است كه مرا براي زندگي مجدد به اين مكان رهنمايي كرد چگونه ميتوان از رفاه دنيا گذشت و خود را تسليم سختيهايش كرد تنها از او بر مي آمد و كساني كه در اين جنگ سهيم بودند فرشته زندگي من آن زمان كه درد ميكشيدم تنها مرحم درد زخمهايم كه بر اثر تيغ جراحي ترميم شده بود؛ تو بودي تو ايزد جانم شدي و من ايزد عشقت ولي اين راز را اكنون نتوانم گفت شرم نگاهت حياي وجودت مرا بازميدارد از گفتن راز درون وليهر چه زمان ميگذشت ولحظه خداحاظي نزديكتر ميشد دلم آشوب جدايي ميگرفت ولي آن زمان جه ميخواستم و جه ميخواستم رسيد  به چشمان هم خيره شديم در چشمان پاكش صافي دل عاشقش نمايان بود ولي حيا پرده اي بود كه گاهي كنار ميرفت و لحظه اي كم به راز درونش مشرف ميشدم وقتي خداحافظي كرديم سرم را پايين انداختم با كمري خميده از او دور شدم فرشته زيباي من تحمل اين لحظه را نكرد چشمانش دريايي شد و درب اتاقش به اراده خدا براي حفظ حرمتش بسته شد ولي صداي هق هق اش در دلم ميكوبيد و مرا از راه باز ميداشت دلم محكم شد تصميمم را گرفتم به سرعت به سمت در بازگشتم درب را گشودم بي پرده در لحظه اي كه انتظار بازگشتم را نداشت گفتم مرا ببخش اي نازنينم مرا ببخش اي عزيزترينم راز دلم را با او گفتم و پرده اسرار او هم از چشمانش كنار رفت و با هم براي تبلور عشقمان با خنده گريستيم واي كه تنها خدا شاهد عشق پاك ما بود و ما در سرزميني پاك و بر خاكي پاك كه با خون مردمانمان تطهير شده بود عاشق شديم چه عشقي پاك تر از اين ميتوانست...!

لرزش صداي ركسانا و ريختن قطرات اشكش نمايانگر تحت تاثير قرار گرفتنش در برابر عشق پدر و مادرم بود او را در آغوش گرفتم و گفتم:

_ ركساناي عزيزم برديا طاقت اشك ريختن تو را ندارد ركساناي من من و تو ثمره عشق پاك آنانيم كمي فكر كن چقدر احساس غرور ميكنم خوشا به حال پدر و مادر كه اينگونه عاشق يكديگرند

ركسانا كه آرومتر شده بود گفت:

_ برديا ميدوني براي چي گريه ميكنم  ؟ براي اينكه به حالشون غبطه ميخورم...

سرم رو به نشونه تاييد گفته هاي ركسانا تكون دادم و قرار شد بقيه اش رو ادامه بده :

يادش به خير فرشته ي عزيزم روزي كه پدرت با شنيدن اين خبر شروع به مخالفت كرد يادش به خير روزي كه پدر و مادر من هم مخالف اين وصلت بودند يادش به خير روزي كه تو به ارثيه پدري ات به خاطر من پشت كردي و من هم خانواده ام را متقاعد هر چند آنها عقيده بر اين داشتند كه تو مرا مسحور كردي كه بد هم نگفتند زيبايي درون ات مرا مسحور خود كرد وقتي چشم باز كردم و چشمان زيبايت را ديدم تازه دريافتم كه خلقت خدا چه زيباست درون و بيرون به اين زيبايي تنها ميتواند براي فرشته هايش باشد وبس و براي همين حكم تو براي من فرشته الهي است سنگ صبوري كه هم ميتوان با او راز دل گفت و هم ميتوان بر استواري اش تكيه زد و دست به دستش داد چون ميدانم كه او بالهايي دارد كه مرا به اوج ميبرد وبس  ما با هم عهد بستيم عقد كرديم در اين دنيا و در آن دنيا عهد بستيم كه هميشه با هم باشيم حتي تا زمان مرگ يادته؟!

اينبار من بودم كه با يك حركت آني وسط خاطرات دويدم و به ركسانا گفتم صداي پا ميآد هر دو از زير لحاف بيرون آمديم مادرم بود مثل اينكه از صداي همهمه هاي ركسانا بيدار شد ه بود در اتاق رو به آهستگي باز كرد من و ركسانا كه طبيعي خوابيديم طوري كه مو لاي درزش نره مادرم رو مطمئن كرديم كه خوابيم و اونم زير لب گفت:

_ خدايا شكرت امشب هم برديا و ركسانا رو در پناه خودت نگه دار بگذار ميهمان فرشته هايت باشند و شيطان رو از آنان دور نگه دار ...

مرا بوسيد اينبار گرمي بوسه اش بيش از قبل بود زيرا حال ديگر به قول پدرم او را چون فرشته اي ميديدم كه هيچكس نميتوانست جايگزينش باشد ؛ ركسانا هم با بوسه مادرم همين احساس رو داشت اين رو از حس تله پاتي اي كه بين دو دوقولو برپاست فهميدم مادرم رفت و من و ركسانا مثل دو معتاد مواد لازم ؛سراغ ادامه مطلب رفتيم اينبار دست نوشته مادرم بود كه در ادامه نوشته بود  :

وقتي در كنارت مينشينم غم نبودن پدر و مادرم را فراموش ميكنم وقتي با تو هستم تنها از خدا قدرداني ميكنم براي لحظه هايي كه برايمان آفريد براي روزهايي كه تا در اين دنيا باقي هستيم ميگذرانيم و تنها نگراني ام يك چيز است كه خدا تو را زودتر از من ببرد هميشه آرزو دارم با تو بميرم در كنار تو تا در آخرين لحظه اي كه عمرم به اين دنيا باقي است گرماي وجودت آنچنان در من رخنه كند كه سرماي بي مهر قبر هم جرات گرفتنش را زمن نداشته باشد اي بهترينم روزگاري كه سختي كشيديم گذشت اكنون من باردارم ؛ باري از دو طفلي كه ثمره عشق من و توست به هم، باري از پاكي و معصوميتي كه به زودي احساسي جديد را به من هديه خواهند كرد آري اكنون من به جز همسر شدن مادر هم ميشوم مادر دو طفل پاك كه اسمشان را ركسانا و برديا خواهم گذاشت چقدر زيباست احساس زني كه عاشق شوهرش است و ثمره وجود شوهرش را در درونش پرورش ميدهد گرماي حضورت اكنون در درونم آتشي از عشق ساخته و آن را به فرزندانم تبديل كرده ، باشد كه در كنار هم باشيم و لحظه اي فرا رسد كه اين دو طفلي كه در درونم به امانت گذاشتي را به تو بازگردانم و در كانوني از عشق خانواده اي چهار نفره زندگي را ادامه دهيم ....

اينبار منو و ركسانا با هم گريستيم چقدر پدر و مادرم برايم بزرگتر از قبل شدند عشق آنان اكنون بيش از قبل در من رخنه كرده و احساس غرورم بيش از قبل شده خدايا ما خوشبختيم ...چيزي به صبح نمانده بود و من و ركسانا اونچه بايد رو از گذشته پدر و مادرم فهميديم با ركسانا تصميم گرفتيم شبانه به اتاق پدر و مادرم بريم و دفتر رو سر جاش بگذاريم من روي زمين نيم خيز ميرفتمو و ركسانا از پشت هوامو داشت به هزار بدبختي دفتر و سر جاش گذاشتيم وقتي بر ميگشتم لحظه به تخت پدر و مادرم نگاه كردم اونا هنوز هم دست در دست هم و صورت در صورت هم نفساي يكديگر را احساس ميكردند در دل از خدا خواستم كه هيچگاه آندو را از هم جدا نسازد ....چند روز كه گذشت پدرم با يك جعبه شيرني وارد خونه شد و توي دست ديگش هم يك برگه آزمايش بود مادرم رو بوسيد و گفت:

_دوباره مادر شدي فرشته عزيز من

 منو و ركسانا با تعجب همو نگاه كرديم و پدرم از نگاههاي متعجبانه ما حس كنجكاويمونو فهميد مثل هميشه لبخندي به ما زد و گفت:

_ نميخواين به مادرتون تبريك بگين آخه داره براتون يك داداشي مياره..شايدم حسوديتون شده آره برديا  عزيزم حسوديت شد عيب نداره قول ميدم يك خواهر ديگه هم براتون بياريم تا سر به سر بشي با ركسانا !

من خودمو عقب كشيدم مادرم اومد طرفم منو بوسيد و گفت:

_ پسر گلم بابات باهات شوخي ميكنه

ركسانا اومد به مامانم نزديك شد دست روي شكمش كشيد  و گفت:

_پس چرا هنوز شكمت بالا نيومده تازشم برديا اصلا هم حسوديش نشد مگه نه؟

_ عزيزان من بابا شوخي كرد چون خوشحاله حالا بياين غذامونو بخوريم ..

حالا ديگه خانواده ما يك خانواده 5 نفري شده بود كوروش سومين فرزند اين خانواده شد و من برادر بزرگترش و احساس مسئوليت بيشتري نسبت به قبل داشتم  مادرم عاشق كوروش بود در عين حال اونو از ما بيشتر دوست نداشت فقط به خاطر بچه بودنش بيشتر تر و خشكش ميكرد ؛ من تصميم گرفتم از اين به بعد مثل پدر و مادرم خاطرات قشنگ خانوادمو بنويسم خانواده اي كه آروم بود و شاد و سر زنده انقدر عشق درونش بود كه هيچ نفرتي نميتونست به دلامون راه پيدا كنه تا اينكه اون روز رسيد آره به پدرم ماموريتي دادن كه به خاطرش راهي سفر شد پدرم كه هيچ وقت از مادرم جدا نميشد تصميم گرفت به همراه مادرم اين سفر كاري رو بره و ركسانا هم كه خيلي به مادرم از بدو تولد كوروش  وابسته شده بود پيله اونا شد مادرم از من خواست كه كوروش رو نگه دارم و من هم كه احساس بزرگي ميكردم قبول كردم ما يعني من و كوروش به خونه مادر بزرگم رفتيم ولي دلم تاب دوري از خانواده ام رو نداشت از زماني كه رفتند ميجوشيد و احساس تنهايي براي اولين بار در من غوطه ور شد درياي دلم طوفاني بود و منو مضطرب ميكرد درعين حال بايد صبور ميبودم تا كوروش كه به من تكيه داشت اين چند رز رو به راحتي ميگذروند و من تنها كسي بودم كه نماينده پدر و مادر و خواهرم ركسانا بودم براش ، تازه داشتم براي پر كردن جاي خالي كوتاه مدت خانوادم پيش كوروش آماده ميشدم كه شنيدن فاجعه اي منو شكست آره برديا شكست از درون له شد مرد و دوباره زنده شد ، عشق پدرم مادرم افسانه شد و تنها يادگار دوران جنيني تا نوجواني ام ركسانا؛ به همرا ه اونا سوخت وقتي بدن سوخته مادرم در آغوشم بود كوروش تنها بوي مادرم را احساس ميكرد و ميگريست و من ذره ذره سوخته وجودش را ميديديم و ميبوييدم و ميبوسيدم وقتي بدن بي روح پدرم در كنار مادرم تصوير لحظات شيرين بودنمان با هم را زنده ميكرد و در اكنون تنها پيكر سوخته اش را گوشزدم ميساخت كوروش در كنار من تكيه زده بود ميگرسيت ولي نميدانست براي چي؟ آه اي خدا چرا؟! خدا براي چه پدرم ، مادرم، واي ركسانا يادش به خير آن شبي كه اسرار مادر و پدر را با يك لحافت و يك چراغ خواب با صداي قشنگ تو مرور ميكرديم ! اكنون كجايي خواهر قشنگم زيباي من بيا كه برادرت بردياي تو تنها مانده چرا ديگر جانب داري مرا نميكني ؟! يادته روزي كه به مادر گفتي برديا به كوروش حسودي نميكنه ؟اشتباه كردي چون اكنون به او حسودي ميكنم كاش من هم ازاين حادثه تنها بوي مادرم را احساس ميكردم كاش من هم مثل او بودم و تجربه اي از گرماي خانوادگي ام با آن همه عشق و صفا نداشتم اكنون بدون شما چه كنم ؟ خايا پدر و مادرم به آرزويشان رسيدند آنها حتي به هنگام مرگ با هم رفتند ولي من و كوروش را باقي گذاشتند بي مهريد كه ما را با خود نبرديد بي وفايي كه ما را تنها گذاشتيد........

ماها كارم گريستن بود و شبها در خلوت خود هق هق كردن كوروش بزرگ ميشد و من بزرگتر و از پدر و مادر ميپرسيد و من تنها جوابم سه قبر سرد بود در مقابل ديدگانش ، دانشگاه قبول شدم ولي يكسال بيشتر دور شدنم را از تنها سرمايه خانوادگي ام طاقت نياوردم بازگشتم و وقتي او را در آغوش گرفتم بوي مادرم را حس ميكردم دستانش مانند دستان پدرم مرحم بود بر اشكهاي دلتنگي ام و نگاهش چون نگاه ركسانا تكه اي گم شده از وجودم در من نفوذ ميكرد و به سرماي وجودم گرما هديه ميكرد روزگار خوب بود ؛ ولي كوروش كه زاييده مادرم بود و چون او اسوه اي از  فداكاري بود ؛ مرا مجبور كرد دوباره درسم را ادامه دهم و اينبار به فرانسه رفتم به شهري كه از كشورم دور بود سالها در حسرت ديدار مجدد كوروش درس خواندم تا زودتر به وطنم بازگردم جايي كه مادرم خاكي از آن بود جايي كه پدرم براي سانت سانتش جنگيد و در همان مكان عاشق شد و قداست عشقش را تا قبر با خود برد و جايي كه تكه اي گم شده از وجودم در كنار پدر و مادرم آرام و معصوم خوابيده بود و اينبار چشمان پر مهر و نافذش را در وجود برادرم كوروش به يادگار گذاشته بود ؛ درسم تمام شد و من بازگشتم به اميد ديدار برادرم كوروش واي كه چقدر در راه تصويرچهره اش را در ذهنم مرور كردم و بارها بوسه بر لبانش زدم و او را در آغوشم فشردم ؛ چقدر نامه هايمان را مرور كردم و بر كلمه كلمه دست خط اش بوسه زدم ، بالاخره رسيدم  به ايران يادگار گذشته ، به سرعت به خانه پدري بازگشتم ولي كوروش نبود صدايش زدم:

_ كوروش عزيز تر از جانم منم برديا برادرت نميخواي به استقبالم بياي آره ، ميدونم لابد ازم دلگيري و قايم شدي منو ببخش براي زودتر برگشتنم مجبور بودم جند سال مداوم بمونم كوروش بيا ديگه داداشي بي قراره ديدنته؟!

خبري نشد كوروش هم رفت تنها يادگار زنده خانوادگيم ، او هم رفت به سراغ خانوادم و اكنون تنها من ماندم برديا كسي كه بارها و بارها تاوان بي گناهي اش را داد و خدا از سر تقصيراته بي تقصيري اش نگذشته خدايا تنها آرزويم تنها دليل بودنم رفتن است به دست خود خواستم برم ولي نشد و تنها  ثمره اش2 ماه كمايي بود كه در آن چند صباحي با خانواده ام بودم چه خوب بود آن كما و چه زود تمام شد كاش تمام زندگي ام فداي يك لحظه برگشت خانواده ام ميشد كاش دليلي بي رحمي روزگار را براي عاشقان ميدانستم....؟!

پدر مادر كوروش و ركسانا هنوز هم در انتظار ديدارتان به خانه اكنونتان سر ميزنم مرا مايوس نكنيد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:38  به قلم لعیا افخمی  |