
آه اي خداي آسمان كبود زمستان ، كاش ميشنيدي صداي جان آناني را كه در قبر فرياد ميزنند خدايا بگذار بمانيم، مرگ وحشت است براي آنان و ای كاش جان مرا فداي آنان ميكردي ، كاش ميتوانستم به آنان بفهمانم كه دلتنگ دنيايي عبثند آتقدر عبث كه تا وقتي بودند نفهميدند ! اي فرشته مرگ "سلام" مرا جا مگذار ولي باز هم همان لبخند و اشارت "هنوز زندگي بايد كرد" دوباره انتظاري مرا فرا ميگيرد و تو بر من لبخند ميزني چرا؟ باز هم مرگ تنها سخني كه هميشه بر لب داشتم پشتبندش شماتت اطرافيانم ؛ چرا مرگ ؟!!! چرا عشق نه چرا عاشقي نه و چرا زندگي نه ! واژگاني كه تنها لبخندي را با يك مفهوم ز خود در ذهنم تكرار ميكند : خاك حرمت عشق را زير سوال برد ! همان لحظه كه بالش را از او ربود و جای آن دو پا به او داد! عاشق را دماغ مال كرد درست در همان لحظه كه جدايي معشوق را برايش ترسيم كرد ! و زندگي را بي معنا در همان نقطه لحظه كه آدم را به سرزمينش تحميل كرد ! كاش ميتوانستم باز هم بر آسمان قدم گذارم و بوسه اي بر پاي خداي نهم ولي اي مرگ اي هماي رحمت پر پروازم در دست فرشته ي توست كه از آن دوردستها همچنان بر من لبخند ميزند: " هنوز زندگي بايد كرد......."