تبليغاتX
دنیای درون - آخرين بوسه

پريناز دختري كه در اولين نگاه عاشقش شدم همان عشق در نگاه اول معروفي كه هر كسي طعم شيرينش را براي يكبار در زندگي ميچشد بعضي محكم به آن ميچسبند رهايش نميكنند و يكي مثل من از او غافل ميشود و تا مادام العمر حسرت آن لحظه را خواهد خورد خدايا مرا ببخش اگر هنوز هم نگاهي بر چهره گناهكارم مياندازي....

 

پريناز اي ماه زيباي من هنوز هم تلالو ات را در درخشش ماه ميبينم چراكه بيشك اقامتگاهت در آنجاست كاش مي آمدي اينگونه معصومانه از برم نميرفتي و رفتنت را كابوسي براي شبهايم نميكردي خاطره مرگت بر ذهنم حك شده گفتم شايد با گفتن آن لحظه آرامش يابم.....

وقتي براي اولين بار ديدمت معني عشق رو با تپش سريع السير قلبم فهميدم از خجالت و شرم مباداي فهميدن احساسم به خودت سرم را انقدر پايين انداختم كه نقش چشمانت را بر آسفالت كوچه تجسم ميكردم شيرين سخن ميگفتي و مرا دو صد چندان عاشق خود كردي اين چه غريزه اي بود كه مرا وادار به نزديك شدن بيشترم به تو ميكرد تو واقعا چون پري برايم ميدرخشيدي آنچنان مرا معطوف خود كردي كه در همان سالهاي حساس زندگي براي ورود به دانشگاه تنها در ادبيات نمره قابل قبولي ميگرفتم و بر برگه هاي امتحاني ام نقشي از صورت تو با دستانم ميبستم و اين عاشقي مرا تا سر حد روانشناساني برد ، به توصيه مسئولين دبيرستانم و به خاطر نگرانيهاي مادر و پدرم براي متحول شدن پسرشان با يكبار ديدن دختري كه بارها از كنارم عبور ميكرد و من انقدر مشغول در درس خواندنم بودم كه هيچگاه متوجه حضورش نميشدم ولي آنروز كه براي پرسيدن چند سوال درسي نزدم آمد آنچنان محوش شدم كه نتوانستم جوابي براي سوالش بدهم و اوضاع انقدر بيريخت شد كه به گمانم خود او نيز فهميد و تعللي نكرد و رفت ؛ بعد از آمد و رفتهاي يك شاگرد اول رياضي به مطب روانپزشك براي يافتن جوابي كه مابقي اطرافيان غافل از درونم در جستجويش بودند از ساده دلي عاشقي ام استفاده كردند و پي به راز درونم بردند مادرم با فهميدن اين موضوع خوشحال شد ولي پدرم به دليل كم سن و سال بودنم مخالفت ميكرد(البته اون موقع فكر ميكردم دليلش اين بود) و انقدر بر مخالفتش اصرار ورزيد تا سر حد كناره گيريه من از درس در عكس العمل كارهاي او .تصميم خود را گرفتم و از خانه پدري رفتم و براي فرار از فكر دختري كه اهل خانواده ا صيل بود و محال بود او را به پسري با شرايط كنوني من بدهند از شهر خود نيز رفتم پريناز در ذهن من رشد ميكرد و من به هيچوجه نميخواستم او را از ذهنم بيرون كنم مشكلاتم و گذراندن زمان فراغم از او را با روياي در آغوش گرفتنش ؛ ميگذراندم در كار تجارت با سن كمي كه داشتم روز به روز پيشرفت ميكردم و در همان شهر كوچكي كه بودم اسمم به معروفيت پيچيد و داراي مقام و شخصيتي بيش از سن خويش گشته بودم كه اكنون دست بر هر دختري ميگذاردم او را تقديمم ميكردند ولي از نظر من خنده دار بود زيرا كه  هيچكدام پريناز نميشدندنميتوانستند جاي او را براي من پر كنند او تمام وجودم را احاطه كرده بود تا حدي كه من تنها براي رسيدن به عشق و آرزويم ميخواستم اوج بگيرم! يعني ميشد ؟! فكر اينكه او قسمت من نشه و قسمت ديگري باشه يا خانواده اش او را، عروس روياهايم را، به من نسپارند از كابوسهاي شبانه روزي ام شده بودو مرا متشوش ميكرد بالاخره با تمام جسارتم تصميم به بازگشت به شهر خود پس از 10 سال سپري كردن عمرم در اين خلوتگاه عاشقي شدم ،ولي دير شده بود پدرم مرده بود و عذاب وجداني به اندازه 10 سال لجبازيهايم و دوري ام از او برايم باقي گذاشته بودو مادرم آنقدر نحيف و بي پناه شده بود كه با ديدن من نوري از اميد براي تكيه كردن به من در بي سوئي چشمانش آشكار شد و من باز هم نميتوانستم به خواسته ام برسم باز هم انتظار ، فرداي روز بازگشتم تمام سرمايه اي كه در اين 10 سال اندوخته بودم را به همراه ارث پدري بكار گرفتم و از خانه قديمي مادري ام عمارتي بنا كردم كه كا خ آرزوهايم شود و تجلي روياهايم را برايم امكان پذير سازد 3سال طول كشيد و من آنقدر سرگرم ساخت روياهايم بودم كه به اندازه سه قرن در تك تك زوايايش خاطره آفريدم خاطراتي با حضور پريناز كه البته همگي تجسم  ذهنم بود و بس ! مادرم با بازگشت من و گذشت اين 3 سال خيلي بهتر شده بود ولي بر اثر يك عارضه مادرزادي قلبي قلبش دوام نياورد او نيز از كنارم رفت و من اكنون بي پناه  بي پناه بودم و تنها انگيزه ام را براي بقاي زندگيه پس از دست دادم مادرم پريناز ميدانستم ولي با اين حال مرگ او بر من زخمي عميق گذاشت به اندازه يكسال ديگر مرا غارنشين كرد و اگر صداي درب عمارت را نميزدند شايد اين روند ادامه ميافت تا سر حد جنونم ! وقتي از افكارم بيرون جسنم و به سمت درب منزلم رفتم با برداشتن هر قدم طپش قلبم بيشتر ميشد حسي آشنايي كه با اولين ديدار پريناز به آن مبتلا شدم يعني اوست ؟! دگر تحمل برداشتن قدمهايم را براي رسيدن به درب منزل نداشتم مثل طفلي پراز انگيزه براي باز كردن دربي كه رو به آرزوهايش گشوده ميشود ، دويدم درب را باز كردم آري خودش بود با يك بچه !

- سلام آقاي محجوبي راستشو بخواين من چند بار تو اين يكسال بعد از مرگ مادرتون اومدم اين جا ولي نبوديد ! يا در رو باز نكرديد ميخواستم بگم كه مادرتون قبل از پيدا شدن شما يك يادداشت از خودش و پدرتون پيش مادر من گذاشته بود كه به شما بديم گفتم تو اين روزا كه حتما دلتون خيلي براي جفتشون تنگ شده شايد اين يادداشت مرحمي باشه براي زخم دوريشون .....

هيچ چيز جز اون بچه منو متوجه خودش نميكرد يعني بعد از اين همه مدت انتظار او ازدواج كرده و اينم بچش بود ! واي خداي من نه ديگه نميتونستم طاقت بيارم همه اتفاقات شوم يهو رو سرم داشت آوار ميشد بي وقفه پرسيدم :

- اين بچه خودته ؟

چشماي پريناز از تعجب گرد شده بود انصافا سوالم ربطي به حرف پريناز نداشت ولي اگر ميدونستم متعجب شدنش انقدر زيباست زودتر از اينها وادار به تعجبش مي كردم براي اينكه كمي بهش از سلامت خودم اطمينان خاطر بدم  ادامه دادم :

- اخه انقدر زيباييش منو محو كرد كه متوجه دليل اومدنتون نشدم براي همين پرسيدم ، معذرت ميخوام ميشه حرفتونو تكرار كنيد ؟

دختر بيچاره كمي اطمينان خاطر پيدا كرد و بعد از تكرار مجدد جمله اولش ادامه داد:

- بچه من نيست من بچه دوست دارم اين پسر همسايمونه و از وقتي پدر و برادر كوچيكمو از دست دادم.... (درست همين لحظه بغضي رو صداش طنيني از اشك و آه افزود و از گوشه چشمش مرواريدي سفيد غلتيد اونقدر اين صحنه زيبا بود كه اگر نقاش بودم ميكشيدمش و اگر عكاس، عكسي از آن ميگرفتم و نقش بر ديوارهاي عمارتم ميكرم چشمان سياه پريناز كه غرق در درياي احساسش بودند و هر چند از گاهي موجي از آن بيرون ميجست و ساحل گونه هايش را تر ميكرد) 

دستمالي از جيبم بيرون آوردم او را تعارف كردم با ترسي از حجبش و در عين حال نيازي به گفتن دردش وارد حياط عمارتم شد لحظه اي اشكهايش و غمش را فراموش كرد و نقطه ديدش باغ اطراف عمارت و ساختمان عمارت بود كه من با سليقه خود آنرا ساختم و من خوشحال از اينكه ديگر نياز به پرت كردن موضوع نداشتم براي دور كردن پريناز از دردش شروع كردم به توضيح دادن در مورد بنا عمارت و ساخت و سازم ولي بعد از لحظه اي كه به پريناز نگاهي انداختم نديدمش گويي خيلي وقت بود كه داشتم براي خود حرف ميزدم!  در اطرافم به جستجويش پرداختم نديدمش ناگهان صدايش از دور به گوشم رسيد :

- آقاي محجوبي از كي به اين بي نوا غذا نداديد

بينوا؟!! منظورش از بينوا كي بود به سمتش رفتم كه ديدم بچه گربه اي در دستشه و داره نوازشش ميكنه لحظه اي به حال اون گربه غبطه خودم و خود را جاي او ميپنداشتم تا شايد احساسم ارضا شد ولي نشد به سمتش رفتم و گربه را از دستانش گرفتم با حالتي ارتعاشي دستش را كشيد و خودش را از كنارم جمع كرد حجبش را دوست داشتم به او با لحني آرام گفتم :

- اسم كوچيكم نيازه ميدوني كه ! نياز صدايم كن آقاي محجوبي به سن من نميخوره با من راحت باش ما سالهاست هم رو خانواده ي هم رو ميشناسيم نيازي به تعارفات نيست با من راحت باش من جنبه بالايي دارم اميدوارم خودت يه روز به اين حرفم برسي....

با چشمان نافذش تنها نگاهم كرد و گويي حرفهايم را نشنيده ادامه داد :

- من ديگه بايت برم آقاي..... نياز..

سرش رو پايين انداخت ومثل يك دختر بچه در راستاي باغ اطراف عمارت كه به درب خروجي منتهي ميشد دويد و از من مانند سايه اي دور شد و رفت ، ذهنم تا چند روز اين ديداررا تكرار ميكرد تا لحظات را براي خاطره اي مجدد بگذرانم اينبار تصميم گرفتم سر و ساماني به عمارت بدهم و شخصا از او براي ديدن محوطه داخل دعوت كنم بعد از يكماه خورده كاري به سراغ خانه پريناز در آنسوي كوچه يمان رفتم و با اميدي هر چه تمام تر بر حول و ولاي درونم غلبه ميكردم و لرزيدن دستانم را انكار! بعد از چند بار كلنجار رفتن زنگشان را به صدا در آوردم صدايي كه مسلما از خود او بود به همراه نسيم ملايمي بر گونه هايم برخورد كرد و در گوشم پيچيد:

- منتظر باشيد الان ميام

انتظار آن هم به دعوت او حتما دلچسب است ولي باز هم دلم براي زودتر آمدنش پرپر ميزد از درون فرياد ميزدم بشتاب اي اسطوره عاشقيهايم كه ديگر توان ايستادنم نيست بيا تا لحظه اي در ذهن تو را در آغوش بگيرم و آمدي..

- سلام آقاي ...

- فقط بگو نياز خواهش ميكنم ...

- او هوم نياز خوبيد ؟

-الان بله بسيار خوب به وسعت آسماني كه بر سرمان افكنده شده

-اوه شاعرانه بود به ادبيات علاقه داريد

- گرچه تمسخر بود ولي من تمسخر شما رو هم با كمال ميل ميپذريم در رابطه با سوالتون بايد بگم بعد از سالي كه با شما آشنا شدم فهميدم چقدر ادبيات رو فراموش كرده بودم و ..  بگذريم داشت يادم ميرفت من هر وقت شمارو ميبينم انقدر حرف براي گفتن دارم كه موضوعات اصلي رو فراموش ميكنم (با هم خنديديم) غرض از مزاحمت دعوتتون به عمارت بود به خاطر علاقه اي كه براي ديد اونجا داشتيد گفتم حالا كه كاراش تموم شد چه كسي بهتر از شما در موردش ميتونه نظر بده ؟

- آقاي نياز متاسفانه مادر من بد حال هستن و من الان داشتم روانه بيمارستان محلي ميشدم باشه سر يك فرصت ديگه شرمنده ..

- اوه بله اين واجبتره من ماشينم دم دره حاضر شيد با هم ميريم

- باعث زحمتتون ميشيم....

- تعارفات رو بذاريد كنار اگر مادر خودمم بود همين كارو ميكردم چه فرقي ميكنه ( لحظه با بردن اسم مادرم بغض گلومو گرفت و پريناز هم از حزن صدايم متوجه شد و براي كمك به غرورم سرش رو پايين انداخت و از من دور شد ...در پي افكار خودم بودم كه نفهميدم كي اومدنو سوار ماشين شدن و پريناز به دليل تنگ بودن عقب ماشين مجبور شد جلوي ماشين بنشينه و به گوشه اي كز كنه و نجابتش رو بيش از قبل به رخم بكشه و من از داشتنش در كنارم لذت ببرم وقتي به بيمارستان رفتيم دكترا بعد از معاينه مادر پريناز رو جواب كردن آخه اون سالها بود كه به سرطان مبتلا بود و حالا ديگه روزهاي آخرش رو ميگذروند چقدر سخته كه به عشقت بخواي بگي عزيزترين كست داره ميره انقدر غرق در خودم بودم كه متوجه نشدم در كنارم چندبار منو صدا زده بود تا بدونه دكترا چي گفتن و از آخر مجبور شد تكونم بده و با تشويش بيشتر از قبل به دليل عدم حواس من حال مادرشو از من بپرسه فقثط گفتم:

- دعا كنين خدا دعاي شما رو مستجاب ميكنه و كاش لال ميشدم و نميگفتم كه گفته من چون آب داغي بر سر او ريخته شد و بر ديوار كنار بيمارستان سر خورد و از حال رفت ..

- پريناز حالت خوبه پريناز جان تو رو خدا من تحمل اين حال رو در تو ندارم پريناز....

از هوش رفته بود و دستهاش كه نميدونم كي گرفتم يخ كرده بود ديگه طاقتم تموم شده بود خاطرات از دست دادن مادرم از مقابل چشمم عبور ميكرد و من توانايي بازداشتنش لحظات تلخ و پاك كردنشونو نداشتم تحت تاثير خاطرات خودم و حال پريناز اونو در آغوشم گرفتم و كمي گريستم براي او ، براي خودم، براي مادرهايمان و پدرهايمان، من پدرمو نديده از دست دادم و پرينازمرگ پدرش وبرادر كوچكترش رو در حالي كه توي هواپيماي شخصيشان در حال اوج گرفتن بودن ديده بود سقوط اونها سقوط نيمي از شادابي او شده بود و اكنون نيمي دگر از شادابي اش در حال وداع با او بود تا به همراه مادر ش در قبري سرد فكنده شود ....

در حال و هوا و افكار خودم بودم كه پرستار بخش سراغم اومد پرسيد:

- شما شوهرشون هستيد ؟

و من وقتي به خود آمدم كه پريناز نيز كم كم داشت به حال ميامد و براي توجيه نحوه به آغوش كشيدن او مجبور به گفتن تك كلمه اي ساده ولي پر از ترس و واهمه از برخورد پريناز شدم:

- بله

پرستار بلافاصله ادامه داد:

- مادر زنتون همين الان فوت كردند از دست ما كاري بر نيومد متاسفم....

و پريناز بينواي تازه به حال آمده دوباره از هوش رفت و در آغوش من چون برگ لطيف رز آراميد و از گوشه چشمش اشكي سرازير شد جون شبنم بر گل و من اشكش را بوسيدم و او را فشردم و درست در همان لحظه با خود عهد بستم لحظه اي او را از خود دور نكنم و تنهايي اش را با تنهايي هاي خود پيوند دهم شايد كه ما با دردهاي مشتركمان مرحمي براي همديگر باشيم ....

نيمي از شب گذشته بود نزديكاي صبح بود با شنيدن صداي اذان پرينازم از خواب روحي اش برخواست و نيمي از چشمان زيبايش را گشود و اميد را در دلم زنده كرد به سمتش رفتم چون مطمئن بودم اگر متوجه اطراف نا آشنا اش شود فرياد خواهد كشيد آري او را بر تختي نهاده بودم كه روزگاري به اميد در آغوش كشيدنش ساخته بودم ولي اكنون او را به تن تخت سپاردم و بر امانت خدا لطمه اي به اندازه ي بوسه اي عاشقانه زدم ...

- سلام پريناز عزيزم حالت بهتره گلم؟

كمي به اطرافش نگاه كرد كمي به من براي لحظه اي وحشت زده دست به لباسهايش برد پس از اطمينان كامل از اينكه همونطوري اند كه از قبل بر تنش بودند كمي خود را عقب كشيد و پرسيد :

- مادرم؟

سكوت كردم ديگر جرات گفتن غير مستقيم ماجرا را هم نداشتم آخه بي روح شدن او مرا تا مرگ ميبرد و مي آورد ....

گريست : مرد؟ پس اونم منو تنها گذاشت حالا توي اون هواپيما 4 نفره 3 نفرشون هستن و منو مثل هميشه جا گذاشتن پرواز كنيد عيبي نداره من محكوم به سقوطم خداحافظ پدر مادر سيا كوچيكه مطمئنن تو از همه خوشحالتري برادر گلم حالا ديگه مامان پيشه توست....

دراز كشيد ساتن صورتي تخت آرزوهايم را با اشكانش پر از غم و آه كرد و من نيز در تاريك اي كنجي از خانه اي كه روزگاري رويايي از خنده ها و قهقهه هايمان را بر آن رقم زدم ،گريستم به ياد پدرم مادرم و به بي نوايي پريناز و غم و اندوه و زجرهاي عاشقانه خودم خدايا زندگي ما را چقدر با هم مشابه گرداندي فراغ و يتيمي ما اكنون غوغا كرده آه مادر پدر كاش بوديد و ما را به غم واگذار نميكرديد...

سپيده زد از پس سياهي شب ولي سياهي دل ما هنوز هم ادامه داشت قبر مادر پريناز رو در كنار پدر و فرزندش انتخاب كرديم و شبها و روزهايمان شده بود نشستن در كنار قبرستان خانوادگيمان و معصومانه گريستنهايمان طوري كه خود را هم فراموش كرده بوديم و در غمهايمان غرق بوديم و من كه تازه داشتم به خوشي عاشقي هايمان باز ميگشتم دوباره زير پايم خالي شد و فرو رفتم ولي اينبار يكنفر ديگه بود كه بر من تكيه كرده بود خواسته يا نا خواسته كسي را جز من نداشت و حتي نميفهميد كه در خانه من ميخوابد بر تخت من و من نيز در كنارش مي آرامم آنقدر در غهمايش غوطه ور بود كه هيچ از اطرافش نميفهميد و من خدارا شكر ميكردم كه در چنين شرايطي او را نزد خود دارم.....چند شب گذشت و پريناز روز به روز نحيف تر ميشد تصميم گرفتم من از خود و غمهايم رها شوم وتكيه گاهي محكمتر براي او گردم فرداي آنرو ز تمام خانه را از گلهاي عمارت پر كردم و صبحانه اي پر از مخلفات برايش درست كردم و بر بالينش آوردم پرده ها را كشيدم و تلالو خورشيد را هديه تاريكيهايش كردم از خواب برخواست با بي ميلي به صبحانه اش نگريست به او سلام دادم و برايش لقمه اي گرفتم و به دستش دادم نگاه كوتاهي بر من كرد و لقمه از دستان بي رمقش رو به پايين سرازير شد دستش را گرفتم و به سمت دهانش بردم:

- آهان اينجوري ميخورن فرشته كوچيك من بايد انقد بخوري تا جبراي اين چند وقتو بكني

معصومانه بر من نگريست گويي منو نشناخته بود  لبخند كوتاهي زد و دوباره دراز كشيد

به قدرت هر چه تمامتر بلندش كردم و با نيشخندي كه حالت شوخيمو تو جديتم نشون بده گفتم :

- نه اينجوري نميشه مثل اينكه لطافت به تو نيومده بايد متوسل به زور شد آهان دختر جون بيا بگير بخور

- مثل يه دختر بچه خودشو لوس كرد و از رو تخت بلند شد با زبون درازي رو به من كرد و ادامه داد:

اصلانم نميخورم حالا كه اينجور شد بهت ثابت ميكنم نميتوني منو وادار كني

به سمتش گريزي زدمو بازوشو گرفتم گفتم :

- من اگه ميخواستم زوري بدم كه تا الان لقمه صدومم خورده بودي كوچولوي من

به سمتم برگشت موهاش با شدت برگشتي كه به سمت من داشت به گونه هام خورد و چشماش به فاصله 2 انگشت با چشمام قرار گرفت توي اوج شيطنتهاش بازم اون ته ته چشش پر غم بود، تا متوجه نزديكي بيش از اندازه اش به من شد خودشو يه كم عقب كشيد و ترجيح داد بحثو ادامه  نده شايد ترسيد كه تحت تاثير قرار بگيريم چقدر محجوبيتشو دوست داشتم تنها فرشته اي بود كه نمود زميني برايم داشت و همون لحظه تصميممو گرفتم و بدون هيچ ملاحظه اي دلم به دريا زدم و دوباره به سمت خودم كشوندمش حالا ديگه كاملا گرماي نفسهاشو در برخورد با صورتم و تپش قلبشو به خاطر جسارتم و معذبيشو در عرق دستهاش كه تو دستم گرفته بودم حس ميكردم منتظرش نذاشتم و حرفمو بدون هيچ مقدمه اي گفتم :

پريناز فرشته من خيلي وقته تو دلم جا داري و تو رو از همون روز اول كه براي درس سراغم اومدي به دلم راه دادمو حالا ميخوام حرف دلمو بگم

ميون حرفم پريد انگشتشو روي لبم به نشونه سكوت گذاشت و لحظه اي اشك توي چشماش جمع شد خودش رو از من دور كرد و سراغ كيفش رفت من به حول از اينكه از دستم ناراحت شده خون تو رگهام واستاده بود و لحظه اي همه جا تيره و تار شد نفهميدم بعدش چي شد از جايي يادمه كه دوباره برگشت پيشم و دست خطي از پدرم رو به دستم داد و من با ديدن خط پدرم متعجب شدم و با اصرار پريناز نامه رو خوندم :

پريناز دخترم من و مادرت درست 3 سال بعد از زندگي مشتركمون از هم جدا شديم دليل جدايي ما از هم رو از خود مادرت بپرس ولي دليل نوشتن اين نامه و فاش كردن راز بين ما اين بود كه پسر زهرا نياز كه خيال ميكنه پدر واقعيش من هستم عاشق تو شده و من چون اونو از اول بچگي مثل پسر خودم بزرگش كردم دلم نميخواد كه ارتباط قلبي اش با تو بيشتر بشه من ديگه نميخوام چشمم تو چشماي نجيب مادرت كه بيرحمانه و از سر اجبار تركش كردم بيفته اونم به عنوان مادر عروس پسرم منو ببخش كه مانع رسيدن عقشقت بهت ميشم ولي به خاطرمن نه، چون پدري نكردم در حقت، به خاطرنياز كه ميدونم تو هم دوستش داري ازش بگذر و خودتو كنار بكش ...

از درون شكستم پودر شدم و فقط از وحشت پريناز متوجه شدم كه بر زمين افتادم درست گويي با چاقو بر پاهايم زدند مقابل پريناز دوزانو زده بودم و اشكهام توان ماندن در چشمانم را نداشت و نفرت و غرور و بدبختيهايم همگي با هم با اشكانم هويدا گشت نميدانست چه كسي را بايد مقصر ميدانستم پدرم را براي خودخواهي اش ؟ مادرم را براي مخفيكاريش يا پريناز را براي معصوميت و بردباريش هر چه بود پريناز را برايم عزيزتر كرد حال ديگر مطمئن شدم كه او نيز مرا دوست داشته و چه فداكاري اي بزرگتر از گذشت از عشق ،كه خود نيز در فراغم از او تجربه كرده بودم دستانم را ميان چشمانم گرفتم و داد رسوايي از اشكانم را سر دادم :

- آخ خدا چرا؟

نرمي دستان پريناز منو متوجه حضورش كرد حال او بود كه برايم سنگ صبور گشته بود سرم را بلند كرد و در چشمانم نگريست صورتم را با دستانش نوازش ميداد و با آرامش چشمانش به من امنيت خاطر ميداد و سرماي وجودم را در آغوشش محو كرد و من نيز خود را به آغوش او سپاردم و سر بر شانه هايش گذاردم و در امنيت حضورش جملات پدرم را در ذهنم مجسم ميكردم:

-پريناز دخترم ! نياز پسر زهرا ! ترك بيرحمانه مادر پريناز ! واي خداي من چطور ميتونم جبران زخمهاي پدرم رو بكنم ؟! انقدر محو بودم كه متوجه نشدم تمامي تفكراتم را بر زبان نيز مياورم و پريناز هم شنيده بود!

با شنيدن جوابهاي سوالاتم كه با لحن بغض آلود پريناز داده ميشد متوجه گيجي خودم شدم :

- پدرت يعني پدر من مادرم رو به خاطر بچه دار نشدنش ترك كرد وبه سراغ زهرا رفت كه تو رو از شوهر اولش كه به تازگي از دست داده بود، حامله بود واز مادرمن جدا شد و با مادر تو ازدواج كرد و درست چند ماه بعد از ازدواج با زهرا فهميد مادر من حامله است وقتي خواست برگرده مادرم به دليل نفرت بي رحمانه ترك كردني كه از خودش تو دل مادرم به جا گذاشته بود قبول نكرد وبلافاصله با پدرم خوانده ام كه از پدرم بيشتر دوسش دارم ازدواج كرد و سياوش رو براش به دنيا آورد آره نميتوني جبران كني چون دليلي نداره تاوان گناهي كه پدر من كرده رو تو پس بدي من اين نامه رو دادم بخوني تا بدوني اگر تا الان سكوت كردم به حرمت زجر پدرت و مادر خودم بود ولي الان ديگه اونا نيستن و ما به هم احتياج داريم ...    

و در يك كلام ميتونم بگم ما اينبار بدون هيچ شرمندگي در آغوش هم فرو رفتيم و يكي شديم يكي شدن به وسعت عشقي كه به هم داشتيم نميتونم بگم شب خوبي بود يا بدي چون توش هم خوبي بود هم بدي ولي مهمترين بخشش اين بود كه انتهاش به خوبي ختم شد و خاطره اش شيرين بر يادم موند صبحي كه خورشيد هم با تشعشعاتش با ما عشقبازي ميكرد من كه تا حدودي حجبم ريخته بود با بوسه اي پريناز رو از خواب بيداركردم ،از جاش كه بلند شد دستمو گرفت و منو با خودش به گوشه اي از خونه تنهاييهامون برد كه اشعه نور باريكه اي نوراني در فضايي كاملا تاريك از خودش برجا گذاشته بود ما رو وسوسه براي رقص عاشقانه ي والس رقصي كه امكان حضور ما رو در آغوش يكديگر و لمس هم ميداد كرد..... اونقدر توي حس و حال خودم بودم و خوشحال از تحقق روياهام كه گويي كسي در گوشه اي ما رو ديد و به اين عشق خالصانه حسودي كرد و تاوانش لمس شدن پريناز در آغوشم بود اول خيال كردم جزئي از ظرافت زنانه شه ولي بعد كه كاملا لمس شد و نزديك بود بيفته فهميدم از حال رفته به سرعت بلندش كردم رو دو دستم بر تختخواب گذاشتم گويي نقاشي اي بود از يك نقاش هنرمند در قاب تخت من كه آنچنان محوش شده بودم كه براي لحظه اي فراموش كردم از حال رفته به خود آمدم و برايش قندابي درست كردم و بر بالينش بازگشتم انگشتم را در درون ليوان بردم و كمي از قنداب را بر انگشتم جذب كردم و بر لبانش گذاردم بي فايده بود تنها ماننده شبنمي بر غنچه لبهاش لغزيد و فرو ريخت لبه استكان را بر دهانش گذاشتمو هر طور شده كمي به او قنداب خوراندم بعد از چند لحظه نيمي از چشمان نافذش را باز كرد و كمي آرام گرفتم او را بر دو دست گرفتم و روانه اتوموبيلم گشتم هنوز انقدر خيالم راحت نشده بود، به بهداري محله بردم دكترها گفتند اثر ضعف غذايي اين چند روز است و اين اولين بار بود كه از دكتري خبر آرام كننده اي ميشنيدم به خانه بازگشتيم او را تا اتاق همراهي كردم و تصميم به پخت غذا گرفتم ،خوبي اين چند سال دوري از خانواده ام اين بود كه لااقل غذا پختن رو تا حدودي ياد گرفتم سرم گرم پخت غذا بود كه نرمي دستي رو در گردنم احساس كردم برنگشته بوسه اي بر دستان سپيد اش زدم و با لحني همراه با مزاح گفتم:

- بوي غذا شنيدي پاشدي عزيزكم ؟

لبخندي زد و گفت:

- پس آشپزيتم خوبه ديگه چيكار بلدي بكني خياطي هم بلدي كه ديگه واسه دخترم تعلل نكنم خودم دستتو بذارم تو دستش
(و شروع به خنده هاي لطيف و ملايمي كرد كه با عشوه هاي زنانه اش بيش از قبل منو فرهيخته خودش ميكرد)

- منم پوزخندي زدم و گفتم خانوم گلي مثل شما رو بذارم برم دخترتونو بگيرم به هيچ وجه من خودتو ميخوام اگه قبول ميكني كه بقيه هنرهامو بگم والا كه همين آشپزي هم زيادته(اينجا بود كه پوزخندي بهش زدم)

يهو يادم اومد كه ديشب تصميم گرفته بودم براي امروز با هم بريم محضر و عقد رسمي كنيم تا ديگه رسما زن و شوهر باشيم گرچه ما از ديشبش رسمي كرده بوديم و به قولي كاراي اداريشو گذاشتيم واسه بعدا...بلافاصله گفتم :

- حالت اونقد خوب هست كه تا محضر بريم البته اگه تو هم موافقي ؟

- با همون شيطنتش ادامه داد من كه اي حالا تحملت ميكنم ولي مادر و پ.....(سرش رو پايين انداخت و تازه به ياد بدبختيهاش افتاد)

با دستم سرش رو بالا آوردم و تو چشاش خيره شدم :

- نبينم پريناز من ناراحت باشه ها ديگه نميخوام غصه بخوري حالا بريم يا نه ؟ پريناز عزيزم واسه خودم و خودت نميگم ما كه چه عقد كنيم چه نه مطمئنن تا آخر انتخابمون بازم خودمونه نه كسي جز خودمون واسه اينكه يعني چطو بگم؟..

- چيو چطو بگي مگه اتفاقي افتاده ؟

- نه عزيزم ولي بالاخره كه ميفته و منو و تو بچه دار ميشيم و واسه بچمون بايد رسما زن و شوهر باشيم مگه نه؟

- باشه بريم من ميرم حاضر ميشم

- آخ آخ چه حول شدي البته بهت حق ميدم پسري با كمالاته من پيدا نميكني پس بچسب كه نچسبي رو دست ميبرنم ناز من..

- ا ا ا بچه پررو حالا وقتي كتك خوردي يادت ميره كمالات چيه (و به حالت شوخي به سمتم اومد و من چون ضعيف شده بود بهش فشار نياوردم اونو با آغوش باز پذيرفتم دستاشو گرفتم و وقتي باهاش رو پام ميزد رو يك چشم به هم زدن با دو دست بلندش كردم اونوقت مثل يك طفل تازه به دنيا اومده تو بغلم خودشو جمع كرد و آروم گرفت اون موقع بود كه بوسيدمش و آروم پايينش گذاشتم و ازش خواستم سريع حاضر بشه..

سراغ اولين آزمايشگاه انتقال خون رفتيم و قرار شد بعد از گرفتن جواب عقد كنيم روز بعد وقتي براي گرفتن جواب رفتم دكترها باز هم با اين طرف و اونطرف نگاه كردناشون به هم و حواله دادن من به همكار بغليشون منو مضطرب كردن يعني دوباره خبر بد داشتن ! داشتم از دلشوره ميمردم كه دكتر به من حرف نفرين شده اش رو زد:

-آقاي محجوبي خانوم شما مشكوك به سرطان پانكراس هستند تو اقوامشون كسي مبتلا به سرطان بوده...

وقتي به خودم اومدم كه همه اطرافمو گرفته بودند و از آخر با تو گوشيه يكي از دكترا به حال اومده بودم آره من مات شده بودم ما ديشب با هم عشق بازي كرديم ما تازه همو پيدا كرديم و حالا قرار بود يه بچه هم به جمعمون اضافه كنيم تا از تنهايي از دست دادن خانواده هامون در بيايم خدايا اين چه تقديري بود حكمتش چي بود سنجيدن صبر من بود نه من بريدم اين يكيو نميتونم اصلا شايد اين دكتراي اسكول اشتباه كردن آره بايد سراغ يك دكتر ديگه برم وقتي سرمو بالا آوردم ديدم توي يك محل نا آشنام و همه به من نگاه ميكنن كه با صورتي خيس و در حال حرف زدن با خودم نمود واقعي يك ديوانه رو براشون داشتم حالا اگه ازشون ميپرسيدم اينجا كجاست ؟ كه هيچي رسما همه ازم فرار ميكردنو فرياد ميزدن مرتيكه ديوانه است مواظب باشيد !

وقتي به خونه رسيدم كه شب بود با ديدن پريناز داغ دلم تازه شد نميخواستم چيزي بفهمه ولي قيافم تابلو بود و اينكه از صبح غيبم زده بود در عرض يك دقيقه بايد توجيهي براي دير كردنم پيدا ميكردم پس گفتم سر خاك پدر و مادرم بودم و بيشتر از اين ناراحت شد كه چرا اونو نبردم كه به اين بهانه سري به پدر خودش و مادر و برادرش بزنه از دلخوري پريناز كه گذشت همش درگير اتفاقي بودم كه نميدونستم راسته يا نه يعني ممكنه دكترا اشتباه كرده باشن اونم در صورتي كه مادر پريناز هم به همين سرطان مبتلا بوده ولي چرا اون؟! چرا به اين زودي ، بايد بهار زندگيم خزون ميشد؟! يعني داغ پرينازم بايد ببينم نه به هيچ وجه من تحمل اين يه مورد رو ندارم وقتي نگاهمو از رو زمين بلند كردم پرينازه هاج و واج رو ديدم كه زل زده بود به من و از عمق نگاهش متوجه شده كه كاملا مطمئن شده كه يه اتفاقي افتاده كمي بهش نگاه انداختم از همين الان دلم براش تنگ شده بود اين تفكرات اشكهامو پنهان نذاشت و رسوام كرد پريناز بلافاصله كنارم اومد و مثل هميشه اشك صورتم رو با دستاش پاك كرد سرمو بالا آورد و گفت :

- فقط راست و مستقيم برو سر اصل مطلب من سنگ صبورتم از درونت به تو نزديكترم ببين نشستم روبروت و منتظرم بدونم از چي انقد غمگيني تا خودم كمكت كنم البته اگه ...

دستمو گذاشتم رو لباش :

- هيس فقط بيا و تو بغلم بشين اينطوري منو آروم ميكني بذار با نوازش موهات فكرمو پرت كنم و با ديدن چشمات آروم بشم درست مثل تماشاي غروب خورشيد . پري يه من خيلي دوست دارم خيلي بيش از اونچه فكر ميكردم منو تنها نذار....

سرم رو رو زانوهاش گذاشتم پريناز سرم رو درآغوشش گرفت و گفت :

-هيچ وقت تنهات نميذارم حتي بعد از مرگم بهت قول ميدم ....

از حرفش وحشتم چند برابر شد قرارمو از دست داده بودم بلند شدم و در امتداد راهرو عمارت قدم ميزدم درست مثل ديوانه ها با خودم حرف ميزدم ولي حواسم بود كه گوشه اي ندم تا اونو متوجه اصل ماجرا كنم به ذهنم زد به بهانه  اينكه اون آزمايشگاه در دادن جواب آزمايش تعلل ميكنه سراغ يه جاي ديگه بريم ، پس بلافاصله سراغش رفتم داشت با دستان ظريفش غذا ميپخت واي خدا اين فرشته رو از من ميگيري آخه چرا؟

صدام كرد:

-نياز چيزي ميخواستي به من بگي عزيزم

- من ! ها ، آره راستش يادم رفت بگم امروز رفتم آزمايشگاه

- خوب چي شد نكنه گفته نميتونيم با هم ازدواج كنيم ؟!

- نه زبونتو گاز بگير منتها گفته كه طول ميكشه تا جوابو بدن منم چون براي رسيدنمون به هم عجله دارم گفتم فردا بريم كلينيكه مخصوص خون

- اونجا چرا؟! اونجا واسه بيماريهاي خاص و آزمايشات سنگين ميرن ما يه آزمايش ساده ميكنيم و بس..

- آخه يكي از دوستام كه نميشناسيش اونجاست به پارتيه اون جواب آزمايشو سريعتر ميدن علاوه بر اينكه اين آزمايشو قبول ميكنن با وجود سادگيش انجام بدن حالا فوقش جفتمون يه چكابم واسه راحتي تا چند سالمون ميكنيم يك تير به دونشون مگه بده عزيزم ! (لبخندي براي شك نكردنش زدم و پريناز مات و دقيق به من و حرفام فك ميكرد)

- مطمئني همينه ؟

- ويعني چي اصلا شامو بردار بيار ببينم صلاحيت ازدواج با منو داري بعد به آزمايش فكر ميكنيم ( بوسه اي از پيشونيش كردم و بلافاصله به بهانه شستن دستام خودمو داخل دستشويي انداختم و دهنمو داخل حوله اي كردمو كمي فريادهاي يواش كشيدم به سرعت دستو و رومو شستم تا شك نكنه وقتي بيرون اومدم گويي وارد بهشت بودم ميزي كه چيده شده بود از سليقه بي نظير بود و پر از شمع كه لحظه اي منو از غمي كه داشتم دور كرد به سرعت نشستم و تا ميتونستم خوردم تصميم گرفتم بيش از اين با بي ميلي هام پريناز رو مشكوك احوالم نكنم مخصوصا كه فردا قرار بود به جايي ببرم كه آزمايشاتش با آزمايش ساده اي براي ازدواج متفاوت بود ! وقتي به روبرو جاييي كه پريناز با لباسي از ساتن آبي آسماني نشسته بود چشم انداختم تازه فهميدم كه چه فرشته اي رو در كنارم دارم وقتي شام تموم شد دستم رو گرفت و ازم خواست به اتاق بالا بريم آخه از صبح  كه من درگير خودم بود پرينازم براي سرگرم كردن خودش و دخالت نكردن در كارهاي من شروع به چيدمان اتاقها كرده بود و حالا ميخواست نظر منو در مورد سليقه اش بدونه درب اتاق بسته بود دستش رو روي چشمهاي من گذاشت و ازم خواست خودم درب اتاقو باز كنم با باز كردن درب اتاق و بويين عطر گلهاي باغ كه فضاي اتاق رو پر كرده بودند در كنار لمس دستهاي پريناز كه بر صورت گذاشته بود فضايي از بهشت رو برام مجسم ميكرد دوست داشتم تا آخردر حالت سورپريز ميموندم و دستهاي پريناز بر صورتم باقي ميموند ولي سليقه اش هم به اندازه خودش زيبا و دوست داشتني بود دستش رو از روي چشمام برداشت اتاق پر از گل رز سفيد بود و رو تختي اي بر تختمون بود كه تا به حال نديده بود وقتي ازش پرسيدم گفت دستدوز خودشه براي قدرداني از زحماتش بر رو دودستم بلندش كردم و اونو روي همون روتختي گذاشتمو خودم در كنارش خوابيدم دستي بررو تختي و سپس بر صورت پريناز كشيدم :

- خيلي لطيفه ولي نه به اندازه خودت عزيزم ...

- مرسي از اينكه توي تنهايهام تنهام نميذاري من خيلي احساس خوشبختي ميكنم كاش مادر و پدرم و بردار كوچيكمم اينجا بودن و خوشبختي دخترشونو در كنار تو ميديدن و لذت ميبردن ولي افسوس كه زود از پيشم رفتن و منو تنها گذاشتن ....

ديگه تحمل نداشت گريه كرد و منم اشكم در امد برا غصه تنهايي هاي خودم توي دلم ضجه ميزدم خدايا چرا تقديري از تنهايي برام رقم زدي تقديري كه فقط لحظه اي مرا از عشقي سيراب و لحظه اي بعد دورباره بايد به دوري اش بيانديشم ...

با بوسه پريناز بر گونه ام به حال خودم اومدم ازم پرسيد:

- معذرت ميخوام من ناراحتت كردم منو ميبخشي نبايد از دستم ناراحت بشي من جز تو كسيو ندارم ..

- نه عزيزم من هيچوقت از دست تو ناراحت نميشم فقط همراه تو غصه ميخورم اگه ميخواي ناراحت نشم غصه نخور من هيچ وقت تنهات نميذارم ...

با حالت عشوه انگيزي رو به من كرد و گفت :

- منم هيچوقت تنهات نميذارم  مگر خودت از دستم خسته بشي ..

ديگه طاقت نياوردم سرمو داخل بالشت كردمو بلند بلند گريستم و غرورم رو در بالش پنهان كردم بلافاصله بلند شدم و به تراس كوچيكه متصل به اتاق پناه بردم پريناز دوباره دگرگون شد سراغم اومد :

- نياز عزيزم چيو از من پنهان ميكن چرا آستانه صبرت انقدر پايين اومده چه چيي تو رو داره از درون حل ميكنه من آب شدن روزانو دارم ميبينم تو از چي ميسوزي چه اتفاقي افتاده ديگه تحمل سكوت ندارم بايد بهم بگي خواهش ميكنم....

كم آورده بودم نميدونستم چي بگم كه قانع اش كنه نميخواستم در دادن جواب تعلل كنم كه دوباره بيش از قبل شك كنه :

- هيچي عزيزم من خيلي تنهام وقتي كنارم هستي احساس تنهايي نميكنم ولي وقتي در مورد اينكه از كنارم بري فكر ميكنم عذاب ميكشم آخه من دارم روز به روز به تو وابسته تر ميشم نميتونم فراموشت كنم بهم قول بده در هر كجا كه بودي فراموشم نكني

- آخه من كجا رو جز اينجا دارم كه برم كيو به جز تو دوست دارم كه بخوام تركت كنم مطمئن باش حتي بعد از مرگم در كنارت هستم خوب شد؟!

دوباره گريستم اينبار در آغوشش پريناز آه كه چطور ميتونستم ترك آغوشش كنم ؟!!!

پريناز منو كنار زد و گفت من هنوز براي امشب برنامه زياد دارم غم . غصه رو بذار كنار يخوام لذت ببريم رفت سراغ گيتارش يادگار پدرش بود ميگفت پدرش بهشش زدنشو ياد داده برش داشت كنار تراس بر صندلي تكيه داد و شروع به نواختن آهنگي شد كه گاهي از پنجره خونه قديميمون ميشنيدم و مست ميشدم و اينبار به طور زنده شاهدش بودم باد بهاري بر گيسوانش چنگ ميزد و بر آنها چو دريا موج مي انداخت و دستانش بر سيم گيتار مينواخت و در دل من چنگ ميزد و غم او سراسر وجودم را فرا گرفته بود گاهي به اين فكر ميكردم كه كاش زودتر از او روانه آسمان بالاي سرم ميشدم من واقعا تحمل دوري او را نداشتم ! اين چه آهنگي بود كه غم دل منو تازه ميكرد مذموني كه اكنون بارها در دل خود با صدايي كه هميشه در گوشم از پريناز ميپيچد تكرار ميكنم :

دوريه بين من و تو دروريه باغ و تماشاست    دوريه بين منو و تو دروزيه ماهيو درياست     ولي افسوس تو رو خواستن ديگه ديره ديگه ديره               ولي افسوس به نخواستن دلم آروم نميگيره

چه شبي بود شبي كه تا صبح در عشق بازيه ما شريك بود و جاش رو به طلوع خورشيد داد طلوعي كه برام نويد روز به روز نزديك شدن به جدايي از پريناز رو ميداد چه روزهايي كه بر خورشيد لعنت فرستادم چه روزهايي كه بر اسمان آبي بالاي سرم حسرت ورزيدم حسرت اينكه جايگاه كسي خواهد شد كه براي من بهترين بود و بايد به او پناه ميبرد و من در اين پستاي زمين حسرتش را بر دل ميگذاشتم و بس كاش بال پروازي براي من نيز ميبود فقط اي كاش و بس !

به سراغ آزمايشگاه ه كه رفتيم جواب تاييد بود و سياهي دل مرا بيش از سپيدي اش نمايان ميكرد با تمام نا اميدي ام تصميم بر اين داشتم كه به دليل پيشرفت بيماري سرطان موروثي لعنتي  پريناز اونو تا آخرين لحظه عمرش به دست شادي بسپارم ولي اين حقيقت چيست كه لحظه اي تاب سكوت ندارد آري دكتر به من گفت او حامله است پريناز من اكنون دلكندن از دو نفر كه برايم پريناز واجبتر بود ازم خواست اونو در انداختن طفلش متقاعد كنم ولي به چه بهانه اي بايد بهش ميگفتم كه بايد تحت معالجه سريع قرار بگيره راي پيشرفت نكردن بيماري براي نگه داشتن خودخواهانه فرشته اي كه جايگاهش در عرش بود و خدا او را صدا زده بود و من نميتوانست به راحتي او را به دست پروردگارش بسپارم ولي اگر معالجات رو شروع نميكرد و بچه هم بزرگتر ميشد خرابتر از قبل پيش ميرفت چطور بايد بهش ميگفتم خداي من خودت دادي خودت هم علاجش رو بگو  كار شبانه روزي من شده وحشت مرگ پريناز از جون من چي ميخواي همه چيزمو ازم گرفتي حالا هم كه پريناز و دختر كوچولوم خدايا بي رحمي تا به كي؟!

صداي جيغ پريناز من  از عالم لعن و نفرين خودم بيرون اورد سراغش كه رفتم ديدم به برگه آزمايش اي زل زده كه اي كاش دستم ميشكست و از رو حواس پرتي روي ميز توالت پريناز رهاش نميكردم و برم خوشبختانه فقط جواب مثبت بارداريش بود!

منو بغل كرد و گفت :

- چرا هيچي بهم نگفتي ميخواستي منو غافل گير كني حالا ما شديم سه نفر نه نه دونفر و نصفي هنوز كه كامل نشده آخ خدا جون شكرت چقدر دوست داشتم زودتر 3 نفره بشيم اونم كي بچه خودم و تو اسمشو ميذارم سياوش اسم برادرم البته اگه پسر شد اگرم دختر ميذارم رها راستي انقدر هول شدم اصلا نظر تو رو نپرسيدم نظر تو چيه  نياز؟

گقتم بزنم به سيم آخر و هنوز بيشتر از اين وبسته نشده بهش بگم بايد به زودي از دستش بديم ولي نميتونستم خوشحالي بي نظر اي كه هيچ وقت در چهر ه اش به اين شدت نديده بودم رو با بي رحمي خودم از بين ببرم آهي كشيدم وگفتم هر چي دوست داشتي بذار من ميرم بخوابم ..

از دستم خيلي ناراحت شد و گذاشت به حساب حسادتم  به خاطر شوقي واسه بچه از خودش نشون داده بود خيال كرده بود من حسوديم شده نميدونست كه اگه به ضررش نبود من از اون ذوق زده تر ميبودم و از نوك انگشت پاش تا فرق سرشو به خاطر معنويت مادرانه اش ميبوسيدم ولي حالا.....

پريناز تو عالم خودش بارها با بچه خياليش بازي ميكرد و اونو تو بغلش ميفشرد من كارم ازقبل هم سخت تر شده بود اونقدر كه خودم روز به روز تحليل ميرفتم و در خودم گم شده بودم و بودن با پريناز و لحظاتشو در ذهنم حك ميكردم 2 ماه گذشت و حال پريناز به دليل رشد بچه و ناتواني بنيه اي خودش بدتر ميشد و خودش ميذاشت رو حساب بارداري و به مريضيش شك نميكرد و من حداقل براي اين موضوع خوشحال بودم كه پريناز هنوز هم اميد به آينده داشت با صداي جيغ پريناز كه از طبقه بالاي عمارت به گوشم رسيد از روي صنذلي كنار شومينه كه جايگاه افكارم شده ود پريدمو سراغش رفتم در اتاقو كه باز كردم روي زمين افتاده بود و به دستش روي برشكمش ميفشرد درست همون جايي كه فرزندمون خونه كرده بود بغلش كردم عرق سردي روي پيشونيش نشسته بود و چشماش رفت و بيهوش شد به سرعت به داخل ماشين منتقلش كردم سراغ اولين بيمارستان مجهز بردم وقتي با دكتر بخش مشكله پرينازو در ميون گذاشتم به من نگاهي حاكي از حماقتم كرد به معني ياينكه به خاطر بچه زنمو به كشتن ميدادم اون نميدونست كه من نميتونستم آرزوهاي پريناز رو پر پر كنم اون نميدونست كه من نميتونست آغوش روياهاي پريناز رو تهي از بچه اش كنم نميدونست كه من تنها اميدشو نمستونستم بگيرم نميدونست كه نميتونستم زمزمه خوش لالاييشو به يك فاتحه براي تنها اميد درونش تبديل كنم واي خدا چرا هيچكس نميفهمه هر روز مردن يعني چي هيچكس نميفهمه ذوب شدن در مرگ بهترين كست اونم پيشاپيش چه دردي داره چه عمق زخمي داره اميدوارم همزمان با همسرم و تنها فرزندم به خاك پناه ببرم من توان اين دوري رو ندارم سرم رو بر ديوار بيمارستان تكيه زده بودم و با تكونهاي دكتر به خودم اومدم وقتي ديوار غرق از اشكهاي منو ديد لحظه اي سكوت كرد با دستانم صورتم رو پاك كردم ديگه رسوايي احساسم برام مهم نبود ازش پرسيدم با من كاري داشته ؟ در جوابم گفت كه پرينازو بايد به سرعت عمل كنن و جنين و رحم رو با هم بيارن بيرون !

هق هقم به فرياد تبديل شد و بر ديوار بيمارستان تكيه زدم رو به آسمان كردم و گفتم :

- خودت كمكش كن ميخواي از من بگيريشون بگير ولي نذار زجر بكشه نذار درد بكشه من تحمل دردشو ندارم خدايا ازت خواهش ميكنم بهت التماس ميكنم( رو زمين زانو زدم و سجده بر زمين بيمارستان زدم و ادامه دادم ‌) خدايا فقط راحتش كن هر طور كه خودت ميدوني راحتش كن نميخوام زجرش رو ببينم نميخوام بدونه زجر بكشه .....

دكتر از ديدن اين صحنه هاج و واج مونده بود به پرستار بخش سفارش كرد كه هواي منو داشته باشه خيال ميكرد به زودي دچار يك جنون بشم و تا حدودي درست حدس زده بود شايد هيچكس باور نميكرد كه عشق چه عمقي داره شايد اينبار تكه اي از اين احساس همه رو تحت تاثير قرار داده بود و تمامي پرستارها با وجود مشاهد مرگ روزها چندين انسان بيگناه اينبار از ته دل با من همراه اشك شدند بر زمين نشسته بودم كه برگه اجازه عمل رو در مقابلم گذاشتند ازشون خواستم كه برا سوزن بيارن پرستار با تعجب پرسيد سوزن يا خودكار ؟ گفتم فقط برام بياريد متوجه ميشيد . برام سوزن آوردن در نوك انگشتم فرو كردم و انگشتم رو غرق در خون خودم كردم و جاي امضا انگشت زدم و رو به چشمان بهت زده پرستار گفتم :

- اين موجهه ؟

كمي از بهت مكث كرد و بعد ادامه داد:

- انشا الله كه موفقيت آميزه ولي براي عمل نياز به خونم داريم شما خونتون چيه چون حالا ديگه مطمئن شدم كه خودتون اولين كسي هستيد كه اينكارو ميكنه

نوع خونمو گفتم و منو به اطاق اهدا خون هدايت كردند ازشون خواستم كه پيش خود پريناز باشم نميتونستم تو اين لحظات لحظه اي از كنارش اونطرفتر برم پرستار بخش انقدر تحت تاثير عشق ما قرار گرفته بود كه لحظه اي هم به مخالفت فكر نكرد و من در همون اتاق كنار پريناز خودم در آغوشش گرفتمو خون دادم با اينكه بيهوش بود ولي براي من حضور داشت و باهاش حرف ميزدم و ميبوسيدمش و گاهي فرزندمو از روي شكم مادش ميبوسيدم و اونم در آغوش ميگرفتم براي وداع با هر دو يا يكيشون نميدونستم چي پيش مياد ولي خودمو براي دوري هميشگي از جفتشون آماده ميكردم و اشكهام بر گونه پريناز ميغلتيد و پايين ميريخت سرد بود دستهاشو گرفته بودم در دستهام و سعي ميكرد گرماي بدنمو بهش منتقل كنم كاش ميتونستم عمر خودمو فداي عمر كمش كنم خدايا كمكشون كن اگه پيش تو بودند ازشون به بهترين نحو پذيرايي كن نذار بهشون سخت بگذره نذار لحظه اي هواي منو بكنن نميخوام به خاطر دوري از من لحظه اي ناراحت بشه جاي منو واسش پر كنه بذار از فرشته هاي درگاهت بشه كه بي شك از اونا هم طاهرتره فرزندمو فرزنده خودت حساب كن نذار بهش بد بگذره بر پيشونيش بوسه اي زدم و بر لبهاش اتش لبهام جا گذاشتم كه هيچوقت فراموشم نكنه گرماي لبهاش منو به خاطرش بياره در گوشش گفتم :

- پريناز عزيزم دوستت دارم اگه بودي كه روي چشمام ميذارمت ولي اگه... اگه .... اگه از پيشم ....فراموشم نكن سعي كن هر جا هستي بهت خوش بگذره خيلي دوست دارم اونقد كه از اين به بعد آرزو ميكنم هر چي زودتر منم بيام پيشت پيش تو و رها كوچولو

(رفتم سراغ شكمش لباس ساتن آبيشو كنا زدم و از روي پوستش بوسه اي بر رها دختر كوچولوي خودم زدم ) رهاي كوچيكم منو فراموش نكن از مامانت جدا نشو تنهاش نذار نذار غمگين باشه جاي منو واسش خالي كن كاش ميديدمت و براي يكبار تصويري از تو در ذهنم نقش ميبست تا با نبودن خلا تو پر ميكردم ولي باز هم اينو بدون كه هميشه برام مثل يك فرشته كوچيك از تصوير مادرت خواهي بود و به اندازه مادرت دوست دارم مرسي از اينكه به مادرت احساس خوب مادر شدنو هديه كردي و تنهاش نذاشتي ...

چقدر زجر آور بود لحظاتي كه به جدا شدنشون از من تندتر از هر لحظه اي ميگشت و نويد رفتن در اتاق سرد جدايي براي هميشه رو سر ميداد پرستار به من گفت كه وقتشه و من با چشمان سرخ اونا رو به دست مرگ سپردم براي آخرين بار سرم رو سينه اش گذاشتم تا تپش هاي آخر قلبشو بشنوم و تپش قلبمو با تپشهاي قلب پريناز تنظيم كنم بوسه اي از لبهاش گرفتم و كنار رفتم و پشت سر تختش كه توسط كاركنان بيمارستان به اتاق عمل هدايت ميشد پيش رفتم تا آرم ورود ممنوع اتاق عمل ....

به محض ورودش به اتاق عمل به سراغ عمارت رفتمو تمام گلهاي رز سفيدشو با دست بدون دستكش چيدم فرو رفتن خارها رو در دستانم احساس نميكردم به عبارتي هيچ چيز نميفهميدم هنوز هم لطافت پوست پريناز رو بر وجودم احساس ميكردم گلهارو داخل كيسه اي ريختمو و بلافاصله به اتاق پريناز در بيمارستان رفتم تمام اتاقشو رو از گل پر كردم روي تختش، روي زمين، تمام پرستارها پشت در اتاق پريناز بودند و بعضي به حركاتم ميخنديدند و بعضي اشك ميريختند هيچكس جرات نداشت با حركاتم در بيفته و ادعاي قوانين كنه همه چه اونهايي كه مسخره ام ميكردند و چه اونهايي كه همذات پنداري ، به عشقم احترام ميذاشتند دكتر وقتي از درب اتاق عمل بيرون اومده بود و منو نديده بود  متعجبانه با خودش خيال كرده بود كه حركات قبليمم يه جور ادا و بازي بوده اينو بعدها خودش بهم گفت سراغمو گرفته بود كه فهميده بود توي اتاق پرينازم اومد پيشم دوباره بهت زده شد و فراموش كرد چي ميخواسته بگه! منم كه روي تختي كه چند لحظه قبل با پرينازدر كنار هم بوديم دراز كشيده بودم و ملحافه هاي تختو كه هنوز كمي بوي اونو ميداد ميبوييدم و گاهي ميبوسيدم پرستار وقتي ديد دكتر سكوت كرده به دكتر اشاره اي كرد و دكتر به خودش اومد سرفه اي كرد و من متوجه حضورش شدم به سمتش برگشتم انتظار شنيدن هر چيزيو داشتم ولي با چشمام التماس ميكردم خبر خوبي بهم بده اونم فهميده بود به خودش مسلط شد و گفت :

- آقاي محجوبي بايد بگم كه در آوردن بچه بي فايده بود اين بيماري همه جاي بدن همسرتونو گرفته و بايد بگم كه متاسفانه نميتونيم كاري براش بكنيم ....متاسفم

با بي تفاوتي گفتم :

- چقدر ديگه ميمونن بچمو با زنمو ميگم چقدر ديگه زنده ميمونن؟

- اونو دقيقا نميدونم ولي شايد يك دقيقه شايد يك ساعت شايدم چند روز نه بيشتر!

- خيلي خوبه حتي اگر يك دقيقه هم باشه خوبه من ميخوام زودتر ببينمش دركم كنيد تو ريكاوري بيش از اين نگهش ندارين ميخوام تا آخرين لحظه كنارش باشم نا اميدم نكنيد ميشه ؟

بيرحمي نكرد و دستور داد بلافاصله پيشم بيارنش توي اتاق كه آوردنش چهره اش برام نوراني تر از قبل شده بود بوسيدمش و بهش خوشامد گفتم ولي اون بيهوش بود و به آرومي دراز كشيده بود خوشحال بودم كه لااقل به هوش نيست اگه چشماشو باز ميكرد و ميفهميد چه بلايي سرش اومده شايد هيچوقت منو نميبخشيد و عذاب وجدان هم به غم دوريش بهم اضافه ميشد چند ساعتي كنارش دراز كشيدمو  و با هاش حرف ميزدم و گاهي شعري كه اون شب برام خوند رو براش در گوشش ميخوندم كه لحظه اي احساس كردم تكون خورد داشت به هوش ميامد قبل از به هوش آمدن كاملش از پرستارها و دكتر خواستم در مورد بيماريش هيچ چيز بهش نگن نميخواستم غمو تو چهرش ببينم اونا م موافقت كردن با بهوش اومدنش به خاطر تزريق مورفين درد نداشت به سمت من برگشت كمي چشمهاشو باز كرد و معصومانه به من مينگريست تا به هوش آمدن كاملش فقط نگام ميكرد تا اينكه صدام كرد :

- نياز خودتي ؟ من چم شده ميخوام  بدونم كجام ؟ نياز يه اتفاق عجيب برام افتاد واست تعريف كنم ؟

- آره حتما برام تعريف كن ميخوام بدونم ، در ضمن تو يك كم از نظر جسمي ضعيف شدي واسه همين آوردمت بيمارستان اينجا بهت سرم زدن تا بهتر بشي به زودي ميريم خونه عزيزم حالا كه مطمثن شدي كجايي و چيزيت نيست بگو عزيز دلم..

- نميدونم خواب بود چي بود ولي من يه جايي بودم مثل عمارت خودمون ولي خيلي قشنگتر دخترم راستي بچم دختر بود گريه ميكرد انگار يكي ميخواست اونو از من بدزده و اون گريه ميكرد تو داشتي از اونجا گل رز سفيد ميچيدي براي من و رها درست مثل الان كه دور و برم پر گله اونجا هم همينطور بود ولي دستهات دستهات خوني شده بود آخه گلها رو با خارش با دستت چيدي نياز در گوشم گفتي دوست دارم و لبهامو بوسيدي حتي لمسم ميكردي و من ميفهميدم احساس كردم دارم پرواز ميكنم همراه رها ولي دستمو گرفتي بهم گفتي  تنهات نذارم ! نكنه داشتم ميمردم آخه مادر و پدرم سياوش رو هم ديدم كه به من لبخند ميزدن و منو به دنبال خودشون ميكشوندن خيلي دنياي عجيب و در عين حال قشنگي بود ولي من ترسيدم چون داشتم از تو جدا ميشدم !

تو چشمام زل زده بود و من نميخواستم با گريه هام حرفاشو تاكيد كنم بوسه اي بر لبش و شكمش زدم و گفتم :

- مرسي از اينكه تنهام نذاشتي من بايد برم تا ترتيب مرخصيتو بدم يه دقيقه بايد تنها باشي عيب نداره ؟

- نه نياز من ، برو فقط زود بيا دلم خيلي تو اين چند وقته بيهوشيم واست تنگ شده بود گرچه اونجا هم گاهي با من بودي ولي ميخوام حست كنم ...

- يه دقيقه بيشتر طول نميكشه( وقتي درو باز كردم همه پرستارا پشت در اتاق ما گوش واستاده بودن و تو دستاشون دستمالاي خيسي بود كه مملو از اشكاشون شده بود لحظه اي از اينكه آدمهايي هستند كه همراه من گريه ميكنند خوشحال شدم و رفتم داخل محوطه بيمارستان و فرياد زدم انقدر فرياد زدم كه نگهبان بيمارستان نزديك بود منو از بيمارستان بيرون كنه  ولي يه لحظه با ديدن صورت خيسم دلش به حالم سوخت و فقط ازم خواست  با صدام بيمارهاي ديگه رو اذيت نكنم سراغ پزشك پريناز رفتم و ازش خواستم پريناز رو مرخص كنه تا توي خونه خودش بميره اونم به دليل اينكه كاري براي پريناز از دستش بر نميامد موافقت كرد مرخصش كرد فقط تاكيد كرد كه پرستاري براش بگيرم كه هر چند ساعت يه بار مورفين بهش تزريق كنن و دردش  بنيه اش رو نبره

سراغ پريناز رفتمو بغلش كردم و داخل ماشين گذاشتمش و به يكي از  پرستارها سفارش كردم يكيو واسم پيدا كنه كه واسه دستور پزشك ،اونم بي درنگ گفت خودم ميام ازش تشكر كردم و رفتيم. داخل عمارت كه شديم پريناز چند نفس عميق كشيد و ابراز خوشحالي در روحيه اش موج ميزد آخه اون از بيمارستان متنفر بود به خاطر، خاطره اي كه از مرگ مادرش براش يادآوري ميكرد منم كه اين مسئله رو ميدونستم زودتر ترتيب ترخيصشو به كمك دكترش دادم ، اونو به اتاقمون منتقل كردم و خودمم كنارش دراز كشيدم به اصرار پريناز كه از محيط بيمارستان و آلودگيهاش فراري بود حمومش بردم البته بعد از اينكه مخالفت ميكردم آخه دكتر به من سفارش كرده بود كوچكترين مريضي حكم مرگو داره براش وان رو پر از آب گرم كردم و محيط حموم رو با بخار آب داغي كه باز گذاشته بودم مملو از بخار كردم شوفاژ حموم رو هم روشن كردم و دورتا دور وان كه پر بود از گلهاي معطري كه خود پريناز به سليقه خودش خريده بود با بخار هوا بوي عطرش در اومده بود منم فكر كردم شمعهايي كه اطرافشون هستن رو روشن كنم تا آخرين روزهامو با پريناز به بهترين نحو بگذرونم وقتي بيرون اومدم تا پريناز رو داخل ببرم مشغول در آوردن لباسهاش بود درست مثل فرشته اي كه خودش رو براي غسل گرفتن در پاكيها آماده ميكنه نوراني و جذاب شده بود خوشكلتر از قبل براي اينكه متوجه بخيه هاش نشه گفتم اينكارو به من بسپاره و موهاشو شونه كنه و ازش قول گرفتم چشمهاشو ببنده با اينكه تعجب كرده بود گذاشت رو حساب شهوتم بغلش كردم و تصميم گرفتم از محيط مملو از بخار حموم براي پنهان كردن اين موضوع كمك بگيرم روي سكوي كنار درب حموم گذاشتمش و شروع به در آوردن لباسهاش كردم مثل مرواريدي سپيد نمايان ميشد وقتي چشمم به بخيه هاش افتاد دلم گرفت اونقدر كه شانس آردم محيط حموم اشكهامو مخفي نگه ميداشت ازم پرسيد:

- چشمهامو باز كنم ؟

بر چشمهاش بوسه اي زدم و گفتم نه هر وقت تو وان گذاشتمت بلافاصله باز كن باشه عروسك قشنگم ؟

- خنده ي زيركانه اي كرد و گفت حالا ديگه بايد قربون صدقه دو نفر بري مثل اينكه يادت رفته ما يك كوچولوي ديگه هم داريم كه الان تو شكم منه خودشو جمع كرد آخه از آب ميترسه  باباشم كه بهش توجه نداره

شكمشو بوسيدمو و گفتم :

- مگه ميشه بابايي تو رو فراموش كنه ووروجك آب كه ترس نداره خودم باهات هستم دختر نازم ...

توي وان گذاشتمش و چشمهاشو باز كرد از چشمهاش شرارت و برق ميباريد بهم گفت:

- تو چي نميخواي حموم كني نه اينكه فك كني منظورم اينه كه بياي كنار منو و رها آخه واسه تو ديگه جا نيست ولي حالا اگه تصميم داري يه جورايي واست جا باز ميكنيم (بعد چشماشو بست و بوسه اي بر لبهام زد وقتي كمي از من دورتر شد خنده اي شيطنت وار مثل تمام لحظاتي كه منو به عشق بازي وارد ميكرد ، زد)

منم كم نياوردم مثل هميشه و خودمو تو وان جا كردم شايد اين تعبير همو ن خوابي بود كه ديده بود و ما الان در بهشت بوديم آره براي من كه اينطور بود از حموم كه بيرون اومديم تازه صورت گل افتاده اش رو كه ديدم باز فهميدم كه بي شك اون از همون اول هم به اين دنيا اشتباهي فرستاده شده بود پريناز من حتما از فرشته هاي بي نظير خداش بوده كه اكنون نيز صبر خدا براي بازگشتش ليبريز شده و همون لحظه خدا رو به خاطر اينكه چند وقت منو با يكي از فرشتگانش هم آغوش كرده بود شكر گفتم ....

پريناز خيلي خسته شده بود آخه اون نميدونست ولي من كه ميدونستم از زير عمل اومده بود خواست بخوابه ولي من از خوابيدنش ميترسيدم از طرفي هم نميتونستم به خاطر خودخواهي خودم اونو سرپا نگه دارم دوباره بوسيدمش و بهش شب به خير گفتم و اونو به آغوش تخت سپردم مدام حرف دكتر در گوشم ميپيچيد :

- شايد يك دقيقه شايد يك ساعت و شايد چند روز ولي نه بيشتر ....