تبليغاتX
دنیای درون - بی قرار

سلام ای صفحات دلتنگی هایم باز هم مرا به سپیدیهایتان راه دهید میدانم که با تشویشهایم شما را نیز آلوده میکنم ولی تکلیف چیست! جز شما که را دارم که تاب تمامی بیتابی های انباشته شده در دلم را آورد! اکنون نیز بی قرارم از آینده نا معلوم خویش متشوشم گرچه آدمی چه بداند و چه نداند گریزی از آنچه پیش رویش است ندارد دلم هوای باریدن کرده ولی اینبار آسمان با من همدل نبود که ببارد و محرم اشکهایم شود اینبار آسمان آبروی مرا خریداری نکرد و من باریدم و راز چشمان سیاهم بر ملا شد خدایم کجایی به دنبالت میگردم گرچه میدانم ایراد از چشم دل من است که بینایی اش را ز دست داده دلم غبار غم گرفته چشم دلم بس بارید چون نابینایی سرگردان گشته که به دنبال عصایی است که او را به سوی روشنایی بازگرداند خدایا دستت را بده حال که توان راه رفتنم نیست بگذار با دستان تو پرواز کنم خدایا خسته شدم بس گفتم از این دنیا بیزارم چگونه نفرتم را اثبات کنم گرچه یقین دارم اثبات کرده ام بگذار نزد فرشته روم آخر دوری اش برایم عذاب شده اگر اینجا دوزخ است به خداوندی خودت پاک شدم گرچه نمیدانم گناهم چه بوده ! ولی این را میدانم که برای رفتن خیلی وقت است آماده ام ......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:4  به قلم لعیا افخمی  |